تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
20 تیر 86 - 19:34
گوشه ایی ایستاده ایی به سیگارت ، پک می زنی ، معلوم الحالی ، باور نداری خدا در آستینت نبض دارد
26 خرداد 86 - 09:12
سلام مترسك ، خواستم بگم كه این روزا كه هوای تیرماه تن و بدن آدمو می سوزونه و كرم ضد آفتاب با عیار خلاصه نمی دونم چندشم جواب گوی سوختگی آفتاب این ماه نیست، تو كارت داره شروع میشه، شنیدم این روزا توی خیابون منتهی به مزرعه شما یه موزه زدن، یه موزه از عكسهایی كه از نگاه های حیران و نگران و خلاصه قیافه های درهم برهم مردم عابر توی این سالها، كه از كنارت رد شدن و بهت لبخند زدن برگزار شده . واسه تو یه موزه ساختن به نام دفاع بی طرف از كلاغهای خبرچین، حالا حكایت اسمش چیه من ، نمی دونم، من فقط نازنیم كه راوی نقل قولم، ، امسال می خوان واسه تو یه جشنواره بگیرند، از شكل تو یه تندیس بسازند واسه آزادی، آره آزادی كلاغها از دست مرگ ، اسم این جشنواره رو هم گذاشتند، پاییز، مزرعه ، زردی گندمزار، چیه نكنه خودت خبر نداری كه شدی قهرمان پوشالی هزاران جوانه گندم زرد كه به تو تقدیس عبادت به صبحگاه به نسیم صبح و كرنش شبانگاهی به نرمش مطانت هلول ماه ، می كنند . خوش به حالت مترسك كه دل و قلب و قفسی از جنس تن نداری و برای خودت از طپش های نامنظم این قلب آزادی، تندیس پوشالی تو ساختنش واسه آزادی كلاغها قشنگه، كاش بشه از تو یه تندیس بلوری از طلای ناب گندمهای دشت و مزرعه تحت حكومت تو ساخت، زیبا میشه نه، آخیش یادم رفت اومدم بودم فقط بهت بگم كه جشنواره تابستانی مترسك زشت كه یه روزی مترسك زیبا اون تنها گذاشت و رفت داره برگزار میشه، مترسك زیبا واسه چشمهای تو این جشن رو گرفته ، فقط خواسته كه تو ندونی، آخه تولد تو توی ماه سنبله ، این فصل فصل تیرماه جوزانی تنهایی ایست،......
13 خرداد 86 - 09:05
هجوم گرمای تابستان و فصل یخمك های بازار شهر فریب انگیز شدهاست ، ولی همچنان مترسك مثال استواری كوه بر جای خود در مزرعه و گندمزار در پست حمایت از دشت مشغول خدمت است، دروغ مترسك بودن را كلاغها فهمیده اند، میدانند كه قلبش عاشق است و از دور دستها به دنبال رد پای رویایی از دختركی ایست كه روزی عاشقانه دستهای او را لمس كرد و با نگاهی سراسر زیبایی به چهره زشت و ترسناك او عاشقانه گفته است وای چه مترسك زیبایی!!! هنوز چشمهای گود و رنگ پریده و آفتاب خورده مترسك به دنبال ان واژه هجای الفبایی عشق می كند، هنوز امتداد قدمهای دخترك را در غروب افتاب افق می كاود و به سرسرای رویش گاه خورشید می نگرد كه شاید با غروبی كه از مزرعه رفت با طلوعی از فلق به شفق عشق او در مزرعه باز نائل آید. پس كلاغها قار قار می كنند، به مهمانی و عشرت می پردازند چرا كه می دانند دل این مترسك تنها در دوردستهای تنهایی قلب آن دخترك معصوم را می خواهد برای تمام تنهایی های شب و روزش
26 اسفند 85 - 23:40
مثل مترسک از پشت پرچین دیدم که پائیز قدّاره می بست. تنها درخت سرسبز خونه دیدم که می مرد,اما نمی شکست...
20 بهمن 85 - 19:54
دختر زیاده اینقدر به خودت سخت نگیر واقعا بخند و برو اگه بغل دختره باشی دق میکنی اون اصلا محبت کردن بلد نیست
11 دی 85 - 08:12
تولدت مبارک دوست من
__