تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
11 آذر 86 - 14:57
دیروز را چون خیالی پندار که گران بهاترین تجربه را به تو بخشیده و بس . امروز از خواب برخیز و با فراموشی کابوس دیشب با خردمندی گام بردار . تجربه یگانه معلمی است که نخست آزمون می گیرد و سپس تعلیم می دهد . پس او را گران بها دان و به جای افسوس ، از آن به نحوی شایسته بیاموز
9 آذر 86 - 15:25
نغمه ی درد در منی و این همه ز من جدا با منی و دیده ات به سوی غیر بهر من نمانده را ه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم٬دلم به سینه میتپد با تو بی قرار و بیتو بی قرار وای از ان دمی که بی خبری زمن برکشی تو رخت خویش از این دیار سایه ی تو ام به هر کجا روی سرنهاده ام به زیر پای تو چون در جهان نجسته ام هنوز تا برگزینمش به جای تو شادی و غم منی به حیرتم خواهم از تو…در تو اوردم پناه موج وحشی ام که بی خبر ز خویش گشته ام اسیر جذبه های ماه گفتی از تو بگسلم…دریغ و درد رشته ی وفا مگر گسستتی است؟ بگسلم ز خویش از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی است؟ دیدمت شبی به خواب و سر خوشم وه…مگر به خواب ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خیزم و ز شاخه ها بچینمت شعله میکشد به ظلمت شبم اتش کبود دیدگان تو ره .. مبندبلکه ره برم به شوق در سراچه ی غم نهان تو فروغ فرخ زاد
7 آذر 86 - 21:14
دلم برای کسی تنگ است دلم برای کسی تنگ است که افتا ب صداقت را به میهمانی گلها ی باغ می اورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد ودستهای سپیدش را به اب می بخشد.دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق ابی دریای واژگون میدوخت و شعر های خوشی چون پرنده ها میخواند. دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من میکرد .دلم برای کس تنگ است که تا شمال ترین شمال ودر جنوبترین جنوب همیشه همیشه در همه جا با من بود.اه با که بتوان گفت که بود و پیوسته نیز با من و کار من ز فراقش فغان و شیون بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی...
5 آذر 86 - 12:10
در این دنیا کسی عاشق نمی مونه اخه هیچ کس از اون چیزی نمی دونه همه می خوان بگن که عاشق هستن ولی انگار همه دنیا پرستن کسی که عاشقه دنیا نداره اخه دل که با اون کاری نداره!!
30 آبان 86 - 23:38
به خدا بدون شوخی میگم : مریم بهترینه بهترین دوست بهترین همدل
30 آبان 86 - 23:35
لحظه ای بس است برای خوشبخت بودن لحظه ها كافی است.برای شاد بودن نیاز به یك عمر نیست.شادی را،ارامش را،امنیت و عشق را،قدرت را،بزرگی را و عظمت ،پاكی و زیبایی را،وسعت وعمق را،همه و همه را،می توان در یك لحظه تجربه كرد.بیا،بیا تا با هم تمام سوراخ هایی را كه نمیدانم كدامین موش موذی در بقچه ی توانایی هامان ایجاد كرده است،وصله كنیم.نگذاریم،دیگر نگذاریم،حتی به اندازه یك لحظه،حتی به اندازه یك یاد،یك...از هیچ روزن ناخواسته ای خارج گردد.این ها گنج های ما هستند.گنج هایی كه اسان به دست نیاوردیم...چه بسیار روزها كه در گرمای سوزان خشم ها و بی تو جهی ها،زمین سخت و بی رحم تنهایی ها را شكافتیم.چه بسیار شبها كه در سرمای زمهیر توهین ها و بد نامی ها خاك های سرد وپر از جانوران موذی وزهرالود خستگی ها وناامیدی ها را با سرانگشتان زخمی و خون الود،پس راندیم.تا این گنجینه به یادگارمانده از بدو افرینش را مال خود كردیم.دست هایت را محكم بگیر،اغوشت را برای همه اش باز كن. بازوانت را برای حمل تمام سنگینی ان،قوی و مستحكم كن.زانوانت را برای بردن وبر دوش كشیدن این حجم بی كران در تمام مسیر ،استوار وراست نگه دار ولبانت را برای لحظه رسیدن،به لبخند باز كن.
__