لیست توصیفنامه ها13 مهر 87 - 18:53 | |
آسمان چه غریبانه به حال من دل باخته می بارد وچه عاشقانه نعره سرمی دهد بی آنکه بداند بهرچه !شاید که آسمان هم بامن همدرداست شاید بر،اوهم جفا کرده اند شاید اوهم درمانده است ازاین دنیاکه این گونه دردودل می کندآسمان عاشقانه می گرید زیراکه اودل باخته است وعاشقانه به حال دل خود می گرید ومن هم آهسته بااومی گریم وچه غریبانه رفت آن پرنده ی کوچک وقتی که ازصدای گریه ام خسته شد. |
6 مهر 87 - 13:18 | |
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که اون منو داداشی صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مسائل نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم، اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم. تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم این کارو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس خواست بره که بخوابه. به من نگاه کرد و گفت متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم، اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم. روز قبل از جشن دانشگاه اومد پیش من. گفت قرارم به هم خورده، اون نمی خواد بیاد. من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با همدیگه باشیم، درست مثل یه خواهر و برادر. ما با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اینو می دونستم. به من گفت متشکرم. شب خیلی خوبی داشتیم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم، اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم. یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم، روز فارغ التحصیلی فرا رسید. من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکشو بگیره.می خواستم عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمی کرد و من اینو می دونستم. قبل از اینکه کسی بره خونه به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی. با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و گونه منو بوسید. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم، اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم. نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کلیسا. اون دختره حالا داره ازدواج می کنه. من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد و با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون این طوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم. اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم. می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم، اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم. سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده. فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند. یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری که در دوران تحصیلش اونو نوشته. این چیزیه که اون نوشته بود:« تمام توجهم به اون بود. آرزو می کردم که عشقش برای من باشه اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که من نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتی ام... نمی دونم... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره...» |
4 مهر 87 - 11:51 | |
به آبشار گفتم که تو کیستی ؟ گفتا که اشک کوه گفتم از چه می گرید کوه گفتا آنزمان که ناله های درهمشکسته جداییها را میشنود و درددل های تنهایی که تنها پیش او می گرید و بغضهایی فروخورده که نزدش میشکنند قلب سنگیش آهسته میشکند میجوشد و آرام آرام..... آبشار میشود |
25 شهریور 87 - 10:48 | |
از آنجا که تو در آن خلق شدی در آن شب اسرارآمیز هرگز پژمرده نمی شوی در روح خاموش من ... تنها در یک قطره ی اشک برسراسر زندگی ام می گریم و توهمان فرشته ای که در آن باقی می ماند خوشنودی ام را ابراز کن فقط برای لحظه ی آخر که من به انتها نزدیک می شوم... قلبم بی جان افتاده و یخ زده بیرون از تلخی بسیار چون آتش شهوت سوخت در گور شیرین تنهایی اش من تاریکی خاموشم من درد افسردگی ام من تنهایی ای هستم که ناتوان از پر کردن پوچی من فریاد غصه ام بسیار احساس تنهایی و خلأ می کنم احساس سردی و کمبود مکانی دهشتناک در دنیای افسرده بسیار پایین تر از آن جهنم عمیق زبانه بکش ... تنها چیزی که همواره خواستم یک بوسه بود و نقاشی کردن یک قطره اشک از تو تمام وجودم بر شب و شهوت ساکن است ... روحم زیر ماه افسونگر زنده است من تاریکی خاموشم من درد افسردگی ام من تنهایی ای هستم که توان پرکردن پوچی را ندارد من فریاد غصه ام روح من به روح تو بسته است نمی توانم خودم را از تو جدا کنم !... |
24 شهریور 87 - 21:59 | |
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی |
17 شهریور 87 - 16:27 | |
ای همه لطف و ملاحت سخن از وصل مگوی
که مرا نیست به سر شوق همآغوشی ها
دیگر از عطر خیال آور گیسوی بلند
نشود قسمت من نعمت بیهوشی ها
تو و یک جلوه به صد آینه در قصر نشاط
من و آغوش غم و کنج فراموشی ها ...
|












