لیست توصیفنامه ها23 اردیبهشت 87 - 20:23 | |
تو خراب من آلوده مشو
غم این پیکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده مخور
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هرجا در پناهی
من به دنیا بی پناهم
تو طلوع هر امیدی
من غروبی ناامیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم
نه قراری نه دیاری که بر آن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم
تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
گنه تو بی گناهی
بی گنه غرق گناهم
شوق بودن بوده تنها اشتباهم |
23 اردیبهشت 87 - 20:13 | |
هرچه را که ساختم
عاقبت شکست
من همیشه باختم
من نه آبشار،
من نه جویبار،
من نه چشمه سار
من نه سبزه و نه رود
من نه بر آسمان گرم مهر دمیده دیر
من نه از شاخ سرد قهر پریده زود
هرچه بود
از تو بود
من همیشه شوره زار
من همیشه دست باز
من طلوع دائم نیاز
من همیشه با همیشه ساختم
من همیشه در همیشه سوختم
من همیشه با سوزن نگاه
با نخ آرزو
روزها
هفته ها
ماهها
سالها را به هم دوختم |
21 اردیبهشت 87 - 01:13 | |
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
شرف نفس من
اگه شد قفس من
به سکوت تن ندادم
تا نمیرم بی کفن
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن
معنی آوازم این بود: ته بن بست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود
گفتنی ها رو می گفتیم اگه فرصت یه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن
اگه روی صلیب ویرون شدم من
شرف نفس من
اگه شد قفس من
به سکوت تن ندادم
تا نمیرم بی کفن |
21 اردیبهشت 87 - 01:09 | |
مرا به خانه ام ببر
به خانه ای که در سکونِ عصرهای تفته اش
گروهِ شاپرک
- گلعاشقان ساده دل
به جای فتحِ بوسه های برگ برگِ گل
اسیرِ برگهای عاقل کتاب می شوند
به خانه ای که در حضورِ سرخِ خشم پرورش
درخت های یأس بار سربزیر
اگر چه دسته دسته پای بندِ خواب می شوند
ولی شکوفه های شعله ور
تنور کینه ی بهار را
جرقه های التهاب می شوند .
مرا به خانه ام ببر
مرا به خانه ام ببر
به خانه ای که قمریانِ کوچکِ ترانه های باشرف
رساندن پیام را به بام ها
دلیر و صادقانه ، در مسیر نیزه های مرگ
عقاب می شوند
به خانه ای که در سپیده های سربی اش
ستاره های سربلند
- سربلند و دردمند
به شوقِ سرنگونی شبِ شکنجه
- پیش روی جوخه های آتش آفتاب می شوند .
مرا به خانه ام ببر
مرا به خانه ام ببر
به خانه ای که در هجوم کینه اش
ز خون دمیده ، پایه های سرسپرده ی ستم
به دستِ دلشکستگان
- ستم کشیدگان
- خراب می شوند
به خانه ای که تشنگان خسته اش
از آستان هرم ، رو به سمتِ ساحل صحاری عطش
پا به پای اسبِ سرکشِ فریب
غریقِ ورطه ی سراب می شوند .
به خانه ی شریفِ سالخورده ای
که در زبان وحشتش
گروهِ تازیانه زن
[ به ما
- به تو
- به من ]
شما خطاب می شوند
به خانه ای که در شبانِ دل گرفته اش
چراغهای سرخ نعره زن
- شکوفه های شبشکن –
به جرم از سپیده دم زدن
جوان جوان
به روی یخ کباب می شوند
مرا به خانه ام ببر
مرا به خانه ام ببر
به خانه ای که رو به چترِ ظلمتش
نفیرهایِ نفرتِ تبار روشنان
هنوز بی هراس و پر توان
خدنگِ شوکرانیِ شهاب می شوند
به خانه ای که دیر و زود در طلوع صبحِ مردمش
سپاهِ اندکِ شب آفرین
نه با زوالِ شوکت تبارشان
که با طلوعِ خشمِ رنجبردگان
شکستِ خویش را مجاب می شوند .
|
17 اردیبهشت 87 - 14:28 | |
در هیاهوی زمان
در دل ساکت شب
بی رمق، خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟
من که بودم...
کیستم...
چه کسی خواهم شد؟
قاصدی بی مقصد
آه...
ای رفته ز یاد
مشتی از خاک زمین
من گمشده ام
چه کسی خواهد یافت؟
من سرگردان را...
من پاییزی را...
گم شدم در تنهایی
وسعتی تو خالی
باد برده است مرا
یا که یک خواب عمیق؟
من چه اندازه زیاد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از یاد دلم رفته چه زود
هیس... ساکت... انگار...
که صدایی خبر از آمدنم می دهد
این صدای قدم خسته توست؟
یا نوای قدم رسته من؟
آنچه از من شده دور
به تنم می آید
من به من می رسم انگار دگر
|
14 اردیبهشت 87 - 15:22 | |
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سر گشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب كه بلند است،به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم توژرفترین راز وجود
برگ بید است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریكی می گذرد
وتو در خوابی
و پرستو ها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر وبه یاری دیگر....
نه بهاری و
نه یاری دیگر
حیف....
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غم از وحشت پوسیدن نیست
غم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاك شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
" خواهم مرد"
غم تو، این غم شیرین را، با خود خواهم برد
|








