لیست توصیفنامه ها5 خرداد 85 - 21:01 | |
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش مارا به ناز نازفروشان ،نیاز نیست
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم |
7 اسفند 84 - 17:12 | |
"دعای من"
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:
تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم |
26 دی 84 - 20:22 | |
roze ke bedonya omade hameye fereshteha gerye kardan na bekhatere inke bedonya omade .bekhatere inke ye fereshte az ona kam shode |
26 مهر 84 - 16:26 | |
نامش احساس است ، پرندهای كه در قفس زندانی كردهایم .
نامش احساس است ، درقاب عكس كنار پنجرة دلمان گذاشتهایم و گهگاه با حسرت انگشت بر شیشه قاب میكشیم .
نامش احساس است ، حصار بر دورش كشیدهایم با سیمهای خاردار، حتی پرندهای نمیتواند بالای سرش پر بزند . مگر احساس وحشی است ؟! سیمخاردار برای چه ؟!
احساس بدون پرنده معنا ندارد .
نامش احساس است ، هرجا قلبی میتپد او هم هست، هرجا چشمی لبخندمیزند، میدرخشد، سكوت بر لبها جاری میشود و واژهها بر نگاهها نقش میبندند ، او هم هست.
ما گاهی فراموش میكنیم كه بدون او پشت درهای بسته چقدر تنهاییم .
پس پردهها را كنار بزنیم تا احساس هوایی بخورد ، نفسی بكشد ، لبخندی بزند و باز بش |
29 تیر 84 - 05:30 | |
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی:زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت میباید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیك است والی را سرای آنجا شویم
گفت والی از كجا در خانهْ خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بد كار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت كار شرع كار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون كنم
گفت پوسیدست:جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی كز سر در افتادت كلاه
گفت در سر عقل باید بی كلاهی عار نیست
گفت می بسیار خورده ای زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف كم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا كسی هشیار نیست
پروین اعتصامی |
16 تیر 84 - 09:41 | |
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
گر بد ینسان زیست باید پاك
من چه نا پاكم اگر ننشانم از ایمان خود چون كوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاك
احمد شاملو |
- 1
- 2










