تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
11 اردیبهشت 87 - 09:20
وابستگی ... نمی دونم قصه از کجا شروع شد! اصلا نفهمیدم کی شروع شد! ولی وقتی به خودم اومدم دیدم آخر قصه ام تازه اون لحظه بود که فهمیدم چقدر به شخصیت هاش وابسته شدم ولی افسوس! چاره ای نبود باید دل می کندم درست مثل همیشه!! برخلاف میلم! اونا اول بدون اینکه از من اجازه بگیرن اومدن و شدن همه فکروذکرم منوحسابی به خودشون وابسته کردن بعدشم باز بی خبر می خواستن بذارن و برن بدون اینکه به فکر آخروعاقبت من باشن آره... بار اولم نبود که یه قصه داشت برام تموم می شد ولی نمی دونم چرا اینقدر برام سخت بود با این وجود بعد از مدتی تونستم با کمک یگانه معبودم دوری شخصیتهای این قصه رو هم تحمل کنم... آدما همیشه بعد از شنیدن قصه ها یه درسی می گیرن منم یه درس بزرگی از این قصه گرفتم اونم اینه که: دیگه هیچ وقت به هیچ کس وابسته نشم
7 اردیبهشت 87 - 20:10
تو بارانی من باران پرستم تودریایی من امواج تو هستم اگرروزی بپرسی باز گویم: تو من هستی و من نقش تو هستم
7 اردیبهشت 87 - 20:00
بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهربانی ندید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود در زندگی احساس تنهایی مینمود و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
7 اردیبهشت 87 - 18:18
نامه چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی ٬ بدن عریانت را به او نشان نده.هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنای نگاهت را نمیفهمد گریان مکن.قلبت را خالی نگه دار ٬ اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیش از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم. لذت آنچه را که امروز داری با آرزوی آنچه نداری خراب نکن اما بدان آنچه امروز داری روزی آرزویش را داشتی
4 اردیبهشت 87 - 14:35
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شناکردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن بینایی می دهد. عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تاهرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است. آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.
__