تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
14 آذر 86 - 17:14
به مناسبت بارش اولین برف زیبای زمستانی ... برف می بارد و طفلان ، همه شاد برف می بارد و یاران همه مست سینه ریز الماس ، از گلوی فلک پیر گسست قند می ساید ، گویی بر سر تازه عروس بر سر کوی من شهر من و برزن من شده پر برف همه دامن من برف می بارد و هر دانه برف پیک خوشبختی هاست ای فلک قند بسای بر سر تازه عروسان دیار من و او بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ ره دل می پویند کاج بر سر زده تاجی همه الماس سپید دانه ها روشن و نورانی و پاک می نشیند بر خاک ، می زداید ز دل پر اندوه شیروانی ، همه زنگ غم ایام دراز و من از دیدن برف خیلی خوشحال میشم!!! اسمونی باشی14 آذر
9 آذر 86 - 11:06
یادم باشد : مومن کسی نیست که عبادت هایش را چرته می اندازد مومن کسی هست که آدم ها از قلبش تغذیه می کنند و روزی می گیرند و سیراب می شوند یادم باشد : نداشتن عشق را در سجده های مکرر پنهان نکنم یادم باشد : کمیت عبادت مهم نیست کیفیت ملاک است یادم باشد : خدا عشق است یادم باشد : زبان صحبت با خدا تنها زبان دل است یادم باشد : هر کسی عاشق حقیقی باشد روزی لیاقت عشقی بالاتر را پیدا می کند عشق ورزیدن پس انداز در بانک جهانی عشق است که با بالاترین سود بازگشت دارد یادم باشد : بهترین دوست خودم باشم یادم باشد : آرزوهای به ظاهر محالم تک تک به حقیقت می پیوندد پس در انتخاب آنها دقت کنم یادم باشد : خدا به دل آدم ها نگاه می کنه یادم باشد : به خدا دروغ نگم یادم باشد : زندگی را جشن بگیرم هرچند خسته باشم .
8 آذر 86 - 23:13
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند ابر بی باران اندوهم خار خشك سینه كوهم سالها رفته است كز هر آرزو خالی است آغوشم نغمه پرداز جمال و عشق بودم – آه – حالیا خاموش خاموشم ، یاد از خاطر فراموشم ! روز چون گل ، می شكوفد بر فراز كو عصر پرپر می شود این نوشكفته – در سكوت دشت – روزها اینگونه پرپر گشت لحظه های بی شكیب عمر چون پرستوهای بی آرام در پرواز رهروان را چشم حسرت باز.. اینك اینجا شعر و ساز و باده آماده است من – كه جام هستیم از اشك لبریز است – می پرسم : - « درپناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد ؟ با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد ؟ در نوای ساز باید ناله های روح را گم كرد ؟ » ناله من می ترواد از در و دیوار آسمان – اما سراپا گوش و خاموش است ! همزبانی نیست تا گویم به زاری – ای دریغ – دیگرم مستی نمی بخشد شراب جام من خالی شدست از شعر ناب ساز من : فریادهای بی جواب ! نرم نرم از راه دور روز ، چون گل می شكوفد بر فراز كوه روشنائی می رود در آسمان بالا ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است - اما من : همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب ، همچنان پژمرده در پهنای این مرداب ، همچنان لبریز از اندوه می پرسم : - « جام اگر بشكست ؟ ساز اگر بگسست ؟ شعر اگر دیگر به دل ننشست ؟ » ...
2 آذر 86 - 20:09
میخواهم بی هراس از تمامی خاکستری ها خواب رنگی ببینم بایستم میان این همه روشنایی نه دستهایم را نشان کسی بدهم نه لبخندم را چمدانم را زمین بگذارم ... باز که کنی میبینی: برگ های پاییز را و تمام خوابهایی که روزی قرار بود رنگی شوند انوقت ستاره های زرورقی را در اسمانش بچسبانی و مدادهای رنگی ات را بتراشی و برای خانه هایش پنجره بکشی دودکش باغچه حوض... و ابرهایی که حرفی برای گفتن داشته باشند انوقت... من میایستم تا شاید صدایی از تمام روزهای مه گرفته بیاید و بگوید: خاکستری به رویاهایت می اید اما دیگر نه خاکستری را میشناسم و نه شب را! هرچه هست روز است و نور! برگ های رنگا رنگ پاییز و پله هایی که باور دارم روزی مرا به اسمان میرسانند... میخواهم بی هراس از تمامیه خاکستری ها خواب های رنگی ببینم... به امید به حقیقت پیوستن تمام رویاهای پاک و زیبا...
2 آذر 86 - 19:25
روی سکوی کنار پنجره, همه شب جای منه, چند ورق کاغذ و یک دونه قلم, همیشه یار منه, کاغذای خط خطی, از کنار در باز پنجره, می پرن توی کوچه, سر حال از اینکه آزاد شدن, نمیدونن که اسیر, دل سنگ باد شدن, دیگه بیداری شب عادتمه, همدم سکوت تنهایی من, تیک تیک ساعتمه, تیک تیک ساعتمه. / من و مزرعه یه عمره, چشم به راه یه بهاریم, زیر شلاغ زمستون, ضربه ها رو میشماریم. تو این شب غیر گریه, کار دیگه ای نداریم, هر کی خوابه خوش به حالشش, ما به بیداری دچاریم
21 آبان 86 - 21:06
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانۀ ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانۀ دوست کجاست
__