افسوس
خاموش گشته در من
آن پرشكوه شعله خشم آهنگ
ای خوبتر بیا
این شعله نهفته به دهلیز سینه را
چون آتش مقدس زردشت برفروز
ای خوبتر بیا
كه جهل برادر من ، كوهی ست بردلم
گفتند : آفتاب طلوعی دوباره خواهد كرد
اینك ای امید من ، تو بگو آفتاب كو ؟!
دیدم امید من
برخاست
خشمناك
خندید
خندید و خیل خوف
در خلوت شبانه من موج می گرفت
با هق هق گریستن من
دیدم طنین خنده او اوج می گرفت
افروخت مشعلی
شب را به نور شعله منور ساخت
وپشت پلك پنجره ها داد بركشید:
ای خواب رفتگان
از پشت پلكتان بتكانید
گرد قرون مانده به مژگان را
ای چشمهایتان
خورشید زندگی
خورشید از سراچهء چشم شما شكفت
اما ،
یك پنجره گشوده نشد
یك پلك چشم نیز
و راه ،
راهی نبود جز ادامه اندوه .