دیگر هیچ كششی هیچ جاذبه ای احساس نمی كنم.... باور كن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده من نبودن را ترجیح می دهم ... من در همین لحظه و در همین ثانیه و در یمال صحت و سلامت اقرار میكینم... اقرار می كنم در برابر درگاه تو ؛ حتی حاضرم در مقابل تمام بندگانت فریاد بر آورم : باور كن ….باور كن كه در هستی من اشتباهی رخ داده ... و من هنوز هم فلسفه جبر و اختیار تو را دری نیرده ام؟؟؟ در آغاز هر چه بود سكوت بود و سیاهی و من در میان تاریكی راه خودرا پیش می رفتم.. بی هیچ احساسی خوب یا بد و هم اكنون باز در همان آغازم.. در میان سیاهی و به ناچار در سكوتم باز در برابر جبر روزگار چه می توان گفت آخر.. یه من نمی خواستم موجود باشم اما موجود شدم چون دیگران چنین خواستند من از این بودن بیزارم.. آری من زاده شدم تا تباه گردم من از این جبر بیزارم.. چه كسی می تواند مرا مجبور به وجود كند اگركه من نخواهم و من نخواستم .. نخواستم دیگر در چنگال روزگار قهار اسیر بودن را .. من مرگ را با آغوشی باز در آغوش كشیدم دیگر رها و دیگر آزادی چه كسی گفت كه مرا برگردانند ..؟ نفسش بریده باد.. عمری است یه در آرزوی مرگ روز تولدم مرداد هارا می شمارم .. دیگر از شنیدن جمله «دوستت دارم» هم بیزارم .. اه .. كه چه وهم انگیز است این عشق دیگر از عشق هم بیزارم.. كه بود كه گفت كه عشق در میان آههای هوس آلودم تجلی می یابد باز .. قلبش پاره پاره باد .. من عشق را در میان دو هجای نامش یافتم اما افسوس یه بهار عمرم خزان زندگیم گشت .. به یادش یه می افتم گریه ام می گیرد .. تولدم را می گویم كاش هیچگاه فرا نمی رسید. با ایراه از آن یاد می كنم همیشه... كاش هیچگاه كسی این روز را به یاد نیاورد. من این وجود را نخواسته بودم یه حال تریش ملالی باشد برایم این موجود بی وجود به چه یار می آید آخر.. بارها تلاش كردم تا این وجود ناخواسته را در هم شینم اما گویی رشته حیاتم به نازیی اعتبار عشق نبود.. از این تقدیر كه می گویند بیزارم یه من خود می خواستم انتخابگر باشم پس دوباره رشته سرنوشتم را به دست شوم جبر زمانه می سپارم تا باز ، كند هر آنچه خواهد.. هنوز آزاد و رها هستم.. آری..حقیقت اینست كه من مرگ را دوست دارم
ولی این حرف من نیستا من زندگی را دوست دارم بیش از حد
دوست داشتن را دوست دارم
و
تو را دوست دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه هر چی بگم بازم کمه!