لیست توصیفنامه ها16 اردیبهشت 86 - 04:48 | |
میخواستم قشنگ ترین شعر دنیا رو بگم
شعری كه...
اگر امتحان داشتم برای یه دقه خواب میگفتم
یه شعری كه...
اگر مسافر كوچولو بودم برای یه شهاب میگفتم
اون شعری كه...
اگر هنوز بچه بودم برای تاب میگفتم
همون شعری كه...
اگر یه ماهی بودم برای آب میگفتم
میخواستم قشنگ ترین شعر دنیا رو بگم
شعری كه...
نشون بده چقدر هر ثانیه به یاد تو می افتم
تنها شعری كه...
ارزششو داشت، بجای اینا، برای تو میگفتم
--------------------------------
بله ... من هم آدمیزادم... یک صفت بارز نسبت به دیگر موجودات زمین دارم : "من دستم از خون همنوعان خود سرخ است من به دستان سرخ خود افتخار میکنم چرا که هیچ درنده ای نیست که چون من همنوع خود را بدرد" من هم جزء همین آدامیزادانم همین آدمیزادانی که خدا برای آنها فقط غریزه پرستش را ارضاء میکند .... آدمیزادان مرده پرست ... آدمیزادانی که عقل آنها از چشمان کوچکشان بیرون زده ... آدمیزادانی که بازی با زندگی یکدیگر برای آنها بهترین سرگرمیست .... آدمیزادای که نمی داند کسانی هستند که حماقت را از چهره خندان او دریابند و در دل غبطه خورند که آدمیزادند....
|
16 اردیبهشت 86 - 04:42 | |
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
|
16 اردیبهشت 86 - 04:42 | |
دوستت دارم را
من دلا ویز ترین شعر جهان یا فته ام
این گل سر خ من است.
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن!
که فشا نی بر دوست,
راز خوشبختی هر کس به پرا کندن اوست!
در دل مردم عالم- به خدا-
نور خوا هد پاشید
روح خواهد بخشید."
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکبا رو به ده بار, که صد بار بگو
" دوستم داری" را از من بسیا ر بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو
فریدون مشیری
|
11 اردیبهشت 86 - 06:14 | |
به مکافات ِ خطاهاست که اکنون اینسان سرگردانیم
در زمانهایی مجهول
به دیاری همه هول
به فضایی همه بیم
وزن ِ زنجیر کمرهامان را میشکند
زخمهای تن ِمان خون میبارد
و چنان باری از خفّتمان بر دوش است
که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم
و نه آهی بر لب از بیم...
(shamloo) |
9 اردیبهشت 86 - 09:23 | |
راز بقا
روزگاری سخن فلسفه را می جستم
و در این راز
به دنبال کلامی بودم
که به سیر ام ببرد
یا به سرای معراج.
سال هایی به چنین حاشیه همراه شدم
و ندانستم من
که چرا مردم ما
نان خود را به خدا محتاج اند!
یا چرا بچه ی نوزادی را
که ندانسته به دنبال هوا می گردد
به مسلمانی و زرتشت و یهود
یا مسیحیت و کفراش بردند.
روح صد پاره ی یک کودک خرد
که نمیداند چیست،
رسم و آئین طریق خلقت؟
پشت دیواره ی این جبر سکوت
شاه مردان و زنانی بودند
که به راه ابدی می رفتند
یادم آمد که به هنگام خروش دم صبح
در کنار گذری راه به شهزاده گرفتم
نادیان پشت سواران به ندا میگفتند
دور شو شاه روان است و نباشد گذری
کور شو شاه برآن است بتابد سحری
و من آنجا دیدم
سایه ی ضل خدا سلطان بود!
من همانجا به کلامی گفتم
ما چرا از تو جداییم اگر ماه تویی
یا چرا شعشعه نور خدا
از سر تاج طلا می بارد؟
و چرا در گذر نور خدا
بندگان سر راهت به غریوی رفتند؟
شاه بی هیچ جوابی شه بود
و مرا دشنه و زنجیر فرو می بارید.
روزگار دگری را جستم
مرد پیری دیدم
که به یغماگر چین آری گفت.
نام و روح اش برجاست!!!
یادمان نیست فراموش
که از بام نخست
تا سر انجام هزاران وادی
تخم نکبت بارید.
روزی از راهرویی پرسیدم
این چه جرمی است روا بر دل ما؟
رحمت دانش ادیان خدا قاتل ماست؟
در سکوت اش همه معنای جهان می بارید
جبر بود و سخن جبر زما می تابید!
سایه ،آرامش کوهستان بود
جنگجویان دلیری
که به جنگ هرس شاخه خشک
تیشه بر ریشه ی گلخانه زدند
صبحگاهان سر هر مزرعه
بر شاخه ی خشکی خفتند!
مادری بود که نانی به دو جو می کاوید
کودکی بود که بر سنگ صبوری نالید
دختری رخت تن نامردان
و زنان در حرم صیغه ی عشرتکده ها
اینچنین بود که فرهاد به فریاد آمد
نه به آن درد که شیرین پی خسرو می رفت!
روزگار دگری در دل شهری بودم
شهر آن عشق بزرگ
شهر معصوم گلستان سترگ
همه ی مردم از این کوچه به آن کوچه سفر میکردند
گفته ، ناگفته ، به دنبال خدا میگشتند
کاشکی معنی یک واژه به یک میوه سلامی میکرد
تا در این مغلطه یک خانه خدا را میدید
از همان صبح ازل
تا به شام ابدی می دیدم
رنگ و وارنگ، دهان ها چه فرا می بارید
سر و روی و دل و هر دیده به خون می تابید
دست ها حادثه ی مشت خدایی بودند
به عدالت سر کفر آمده از کفر فرا می بارید
اینچنین مرثیه مرگ بزرگ
شهر را یکسره در ناله و خون می کاوید
دیده بودم که به تیغی لب گل خونین شد
چشم از چشم جدا دیده جدا می نالید
هر شب از دامنه ی کوچه ی یاس
بوی باروت فرا می بارید
نیمه شب بانگ تقلای تنی زخمی بود
یا عروسی که دم حجله به خون می نالید
هر کجا رفتم و گشتم و ندیدم ثمری
دست از دست جدا، پای جدا، سر به هوا
کاشکی سایه جدا ، ابر جدا می نالید
اینچنین بود دلارایی یک شهر قشنگ
که به گرداب بلا می خوابید!
سال ها دور شدم از تب یاد
رفتم از یاد و پریدم از خواب
دیدم از باغچه ی خانه ی ما
گل مینا شده ای در سخن است
و چنین می گوید؛
باغ صد خاطره
صد سال به دل کاشته ام
تو نکن ناز که من خون به دل انباشته ام
باغبان را تو بگو
که مرا ساده به بازار نبر
دست احساس و تنم را نشکن
ریشه ام را تو نسوز
که مرا دلبر شیرین غزل ام در راه است!
در تمام هستی
غرق حیرت بودم
که چرا فلسفه ی راز بقا
با چه بی رحمی ها
قصه ی آمد و رفت من و ماست؟
یادم آمد پدرم گفت که اسرار بقا
درس عشق است و فدا
و چنین بود که از فلسفه یک درس فرا می رفتم!
|
4 اردیبهشت 86 - 17:30 | |
سلام از آشنایی با شما بسیار خوشحالم فقط می خواستم بپرسم اگه شما خانم هستید چرا بیشتر کت و شلوار می پوشید؟ |












