لیست توصیفنامه ها18 مهر 87 - 17:11 | |
سلام چرا یهام گفتگو نکردی نامرد.تولد مون پیشاپیش مبارک |
7 مهر 87 - 00:30 | |
تولد تازه من با پائیز همراه شد ! پائیز هزار رنگ ! پائیزی که فصل نقاشی رنگهای بی بدیع و بی مانند طبیعت است . همیشه در پائیز، قشنگ ترین حس را درخود می یابم . حس زیبای دوست داشتن... حس زیبای عاشق شدن ... وقتی که در محیط های طبیعی، تابلوی بی مانند الهی را به نظاره می نشینم، لبانم ساکت نمی نشینند. دائم زمزمه می کنند عظمت بی مانند الهی را .. که خدایا! پروردگارا ! چقدر تو زیبایی ! |
18 شهریور 87 - 15:10 | |
من از خواب کدامین ستاره میآیم که اینچنین به بوی دستان تو آغشته ام؟ دستهایت را دوست میدارم آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم مرا به خود میخوانند. در حضور تو شوکت رازی است و در نگاهت برکت آفتاب، من با تو درنگ میکنم که در تو منزلتی یافته ام تو به گونهای ناباور در وسعت تمام لحظههای من تکرار میشوی با چشمانی به رنگ باران و هزاران ستاره در دست در سبزه زاران خلوت خویش روحت را به من میبخشی و در ازدحام گم میشوی در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه تجربهای مشکوک همانند نوری لرزان کورسو میزند. آه در تداوم اینهمه سال از چند قرن گذشته ایم از چند آبادی؟ نگاه کن باز چگونه اجساد پوکیده را زندانی کرده اند برای ارواح مقدسی، که خود راز با هم بودن را نیک میدانند. در من حلول کن باد اندمهای مرا با خود میبرد در من حلول کن که هرگز باور نکرده ام، ابدیت را در تقابل دو آینه. نیمای عزیز، یک دوست واقعی، کسی که درست سر بزنگا میرسه ، به موقع دوستتون داره، به موقع میاد و به موقع هم تنبیه میکنه . اگه بخوام خودخواه باشم میگم سراغش نرید، چون اونوقت از سهم دوستی من کم میشه. اما این فقط یک شوخی هست، دوستی مثل نیما همیشه به اندازه کافی برای همه دوستی داره. کاش نویسنده خوبی بودم تا بتونم اونطور که باید نیما را توصیف کنم |
13 شهریور 87 - 01:07 | |
سلام الهام خام من الان تهران هستم 1.2 روز دیگه بیماری ام بر طرف میشه میشه استثنا1 بار وفقط 1 بار همدیگر رو ببینیم اگه راه داره جوابتو رو با یه پیام بهم برسونید. با سپاس محمد |
5 شهریور 87 - 17:24 | |
کاش میشدسرزمین عشق را در میان گامها تقسیـم کرد کاش میشدبا نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش میشد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش میشد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد درسکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید کاش میشد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش میشد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید در جواب خوبها جان هدیه داد سختی ونامهربانی را ندید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد کاش میشد آسمان مهر را خانه کرد وبه گل خورشید داد کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت کاش میشد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم کاش میشد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم کاش میشد با کلامی سرخ وسبز یک دل غمدیده را تسکین دهم کاش میشد در طلوع یاس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم کاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم
|
31 مرداد 87 - 22:15 | |
همیشه به کسی فکر کن که تو را دوست داشته باشد نه به آن کسی که تو او را دوست داشته باشی |









