هر صبح قبل از اینكه خورشید را بنگرم به شوق دیدارت پنجره دلم را می گشایم ای كاش چشمانم توانایی دیدن تو را داشت و لحظه ای را برای دیدنت از دست نمی دادم ، هر بار كه سجاده نور را پهن می كنم تا در محراب عشق سجده كنم و كویر خشك وجودم را با اشك هایم آبیاری كنم یاد تو را در دل دارم ای مهربان من چشمان ابری ام را نگاه كن تا تمام وجودم پر از عطر حضور تو شود بگو... آخربگو.... بگو كی لحظه های بی تو بودن به اتمام می رسد
ماه من، غصه چرا؟! آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد! یا زمینی را که، دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شریعتی
حرف راست رو از زبون بچه باید شنید: مامان خسته از سر كار میاد خونه و علی كوچولو میپره جلو میگه سلام مامان مامان: سلام پسرم علی كوچولو: مامان امروز بابا با خاله سهیلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و در و از روی خودشون قفل كردن و.... مامان: خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم علی جان چه خبر بقیه اش روجلوی بابا تعریف كن سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در كانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه كه مامان میگه: خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود علی كوچولو: هیچی من تو خونه بودم كه بابا با خاله .... بابا: بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور مامان:چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه ...بگو پسرم علی كوچولو: هیچی من تو خونه بودم كه بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و.. بابا:خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور! مامان:به بچه چی كار داری چرا میترسی حرفشو بزنه....بگو علی جان علی كوچولو:هیچی من تو خونه بودم كه بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا كردم دیدم كه .... بابا:تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته. مامان:چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو علی كوچولو:هیچی من تو خونه بودم كه بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا كردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون كارایی میكنه كه تو همیشه با عمو محمود میكنی! ஜ۩۞۩ஜ Masih (1) ஜ۩۞۩ஜ
شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه/ دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه / من چهقد خوشبختم همهچی آرومه/ مانتوها چسبونن، همهچی معلومه/ بگو این آرایش تا ابد پابرجاس/ حالا که خطچشم تو نگاهت پیداس/ من چهقد خوشبختم زندگی آسونه/ زندگی شیرینه همهچی ارزونه/ همهچی آرومه غصهها خوابیدن/ پول خوبی میدن واسهی زاییدن!/ ما چهقد خوشبختیم همهچی آرومه/ چهکسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟/ غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد/ هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!/ قاضیا بیکارن زندونا تعطیله/ پایهی میز کسی نیست کلی میله/ شیشهی نوشابه جز واسه خوردن نیست/ کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!/ تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست/ روی هیچ دیواری قطرههای خون نیست/ نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست/ توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!/ اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم/ که به بعضیجاها وازلین میمالم!/ ده زیر دلمون خوشی ِ افراطی.../ من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی! / این ترانهی قشنگ(همهچی آرومه)/ اثری از من نیست، اثر باتومه ஜ۩۞۩ஜ Masih ஜ۩۞۩ஜ
تقویمش پر شده بود
و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت
تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد،
خدا سکوتش را شکست
و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.
تنها یک روز دیگر باقیست.
بیا و لااقل این.. یک روز را زندگی کن
لابه لای هق هقش گفت:
اما با یک روز...
با یک روز چه کار می توان کرد
خدا گفت:
آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،
گویی که هزارسال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد،
هزار سال هم به کارش نمی آید.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد
که در گودی دستانش می درخشید.
اما می ترسید حرکت کند،
می ترسید راه برود،
می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد...
بعد با خودش گفت:
وقتی فردایی ندارم،
نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،
بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد.
زندگی را به سر و رویش پاشید،
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،
می تواند بال بزند،
می تواند پا روی خورشید بگذارد.
می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،
زمینی را مالک نشد،
مقامی را به دست نیاورد
اما در همان یک روز
دست بر پوست درخت کشید.
روی چمن خوابید.
کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد
و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد
و خندید و سبک شد،
لذت برد و سرشار شد و بخشید،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،
امروز او در گذشت،
کسی که هزار سال زیسته بود
[لبخند]