تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
31 شهریور 87 - 11:10
ti axa man bokhord chi issi akhe abara janere ghash
25 تیر 87 - 18:25
خودت می دانی مخاطبم تویی... آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی
23 تیر 87 - 11:27
افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم
19 تیر 87 - 10:05
این که مدام به سینه ات میکوبد قلب نیست. ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود.ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش میدهد وبوی دریا هوایی اش کرده است. قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟! آدمها ماهی ها را در تنگ دوست دارند وقلبها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است. هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگ نگه دارد تو چطور؟میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟وچه دردناک است وقتی نهنگی مچاله شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه میشود و آدم قانع. این ماهی کوچک،اما بزرگ خواهد شد و این تنگ ،تنگ خواهد شد واین آب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا مینوشیدی و کاش نقبی میزدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نا منتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره میزدی.کاش...... بگذریم.... دریا و اقیانوس به کنار،نامنتها و بی نهایت پیشکش. کاش لا اقل آب این تنگ را گاهی عوض میکردی.این آب مانده است و بو گرفته است .و تو خوب میدانی آب هم که بماند می گندد.آب هم که بماند لجن میبندد. وحیف ازاین ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بیفتد. عرفان نظر آهاری
19 اردیبهشت 87 - 19:08
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟ به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کرد،روزی دیگر که او را دیدم،آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو....! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود،به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری...! می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم،ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از خداحافظی...!! وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود،وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم،تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم)) امروز روز مرگ من است،مرگ احساسم،مرگ عاطفه هایم امروز او می رود ومرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد او می رودبی آنکه بداند به حد پرستش دوستش دارم... ******************************************************
19 اردیبهشت 87 - 18:39
مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید... مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی... جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد
__