لیست توصیفنامه ها24 اردیبهشت 86 - 10:05 | |
"رنج"
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
كه چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تكاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد كه هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یك لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم كه درین دنیا
خوب بودن به خدا سهلترین كارست
ونمی دانم كه چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد
موفق باشی .:. بدرود .:. |
20 اردیبهشت 86 - 09:11 | |
ما نسلِ تیر خوردهایم
كه در شكافِ نفس هامان
حرفی برای باختن نمانده است
كلاغها از آسمان بلندتر نیستند
و این منبر ملخ خورده
مترسكِ صحراییست
دستانِ بی دریچهی این شهر
هوای سالهای ریخته بر پیراهنم را فشرد
چراغِ كوچكیست ماه
ـ وقتی به مردمكم پشت میكند شبها ـ
و من كه در نبودِ عصبهایم تیر میكشم
به فكر رقصی هم بالِ ابابیلم
دقیقهها قد كشیدهاند
شب از جنسِ ساعتِ كوچكیست
كه برای بیدار باشِ دلهرهام كوك كردهام
دارم از اتصال دو مرگِ موازی حرف میزنم
بوی نم دارند صداها
بیرون از گوشهای من كسی بالا میآورد من را
اگرچه این كلاغِ قدیمی همیشه بهارها سبز میشود
امروز خیال كردم كمی بزرگتر از دیروزم
و بلندتر از آسمانی كه مادرزاد مرده است نفس میكشم
خدا كند كسی به صدای من ایمان بیاورد
سیبی بچیند و بعد در بهشت
تقسیم كند با خدایی كه مرا كوك میزند هر روز
قطاری كه از میان دكمههای من میگذشت
دیر كرده است
اینجا جنازهها زود پیر میشوند
و دریا
به جشنِ مرگِ ماهیهاست
كه شبها سیاه میرقصد
|
17 اردیبهشت 86 - 10:41 | |
به همان سادگی
که کلاغ سالخورده
با نخستین سوت قـطار
سقف واگن متروک را
ترک می گوید
دل ،
دیگر
در جای خود نیست
به همین سادگی !
" حسین منزوی "
|
1 فروردین 86 - 02:55 | |
نون و پنیر و سبزی میبوسمت بلرزی نون و پنیر و گندم یادت تو قلبه مردم نون و پنیر و فندق لبت همیشه خندون نون و پنیر و رامک !جیگر عیدت مبارک
|
11 اسفند 85 - 20:09 | |
چه غریب ماندی ای دل
....نه غمی نه غمگساری
......نه در انتظار یاری
.........نه زیاد انتظاری |
1 اسفند 85 - 05:31 | |
سیاه می بینم - هر چند که خودکارم آبی است - زیرا شب سیاه است ، هرقدر هم چراغ روشن کنی ، از سیاهی شب نمی کاهی .
کنار بخاری نشستم ، گرم است . اما روی پاهایم احساس سرما می کنم . زمستان
سرد است حتی اگر در امید بهار باشی . حتی اگر می دانی هر سال بهار می آید باز هم زمستان سرد است . زیرا هر سال ، زمستان هم می آید .
حتی اگر آدم برفی نسازی . حتی اگر برف نبارد . حتی اگر بابانوئل نیاید . حتی اگر برای عید هدیه ای نگیری و روز کریسمس با خانواده ات دعوایت شود و کتک بخوری و حتی اگر خانه را به قصد جای نامعینی ترک کنی باز هم عید است . شاید چون عید ، فرقی با بقیه ی روزها ندارد .
شاید چون ، عیدی وجود ندارد . شاید فلسفه ی وجود ، از ابتدا خطایی بیش نبوده ، و دوباره باید آغاز کرد : بودن یا نبودن ، مسئله این است .
شاید باید تمام کرد این بازی مسخره را . شاید ، باید مرد : بودن یا نبودن ، مسئله این نیست .
|
- 1
- 2





