تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
25 مرداد 87 - 12:32
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است وقتی خواستم گریه کنم گفتند دروغ است وقتی خواستم خندیدن گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شم. (دکتر شریعتی)
16 مرداد 87 - 01:42
برایت دعا می کنم خدا از تو بگیرد هر انچه تو را از خدا می گیرد هر وقت نا امید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه
29 تیر 87 - 09:18
گفتم كه سكوت ... ! از چه رو لالی و كور ؟ فریاد بكش ،كه زندگی رفت به گور گفتا كه خموش ! تا كه زندانی زور بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش دیدم كه ز بیكران ،دردی خاموش فریاد زمان ،رمیده در قلب سروش كای ژنده بتن ، مردن كاشانه به دوش بس بود هر آنچه زور بی مسلك پست در دامن این تیره شب مرده پرست با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست قلب نفس بیكستان ، كشت ... شكست دل زنده كنید تا بمیرد ناكام این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام برسر نكشد ، خزیده از بام به بام خون دل پا برهنگان ، جام به جام نابود كنید . یأس را در دل خویش كاین ظلمت دردگستر ، زار پریش محكوم به مرگ جاودانی است ... بلی شب خاك بسر زند ، چو روز آید پیش -------------------------------------------------------------------------------- هراس من از مرگ نیست ، هراس من از بیهوده زیستن است.
29 تیر 87 - 09:01
من هرگز نخواستم از عشق،افسانه یی بیافرینم: باور کن! من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ـ کودکانه و ساده و روستایی. من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم. آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم. آن لحظه یی که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه،رطوبتی سحرگاهی داشت. من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم. من برای گریستن نبود که خواندم. من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم. من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک. دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم. تو زیستن در لحظه ها را بیاموز و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین! و من دیگر برای تو از نهایت،سخن نخواهم گفت. که چه سوگوارانه است تمام پایان ها. برای تو از لحظه های خوش صوت از بی ریایی یک قطره آب ـکه از دست می چکد و از تبلور رنگین یک کلام و از تقدس بی حصر هر نگاه ـ که می خندد. برای تو از سرزدن سخن می گویم. رجعتی باید! رجعتی دیگر باید به حریم مهربانی گلهای نرم ابریشم به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی به باد صبح که بیدار می کند چه نرم،چه مهربان،چه دوست. رجعتی باید! به شادمانی پر شکوه اشیاء لباسهای زمستا نی ات را فراموش نکن
29 تیر 87 - 08:56
برو ای دوست برو *** برو ای دختر پالان محبت بر دوش *** دیده بر دیده من مفکن و نازم مفروش *** من دگر سیرم سیر *** به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست ; *** تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست *** کم بگو جاه تو کو مال تو کو برده زر *** کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر *** گر طلا نیست مرا تخم طلا!..;ردم من *** هء رنجم و پرورده دامان شرف *** آتش سینه صدها تن دلسردم من *** دل من چون دل تو صحنه دلقکها نیست *** دیده ام مسخره خنده چشمکها نیست *** ضربانش جرس قافله زنده دلان *** تپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان *** چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان *** تک تک ساعت پایان شب بیداد است *** دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست *** شعله آتش شیرین شکن فرهاد است *** حیف از این قلب از این قبر طرب پرور در دکه به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم ; حیف *** از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز *** پایمال هوسی هرزه و آنی کردم *** در عوض با من شوریده چه کردی نامرد *** دل به من دادی ؟ نیست...؟ *** صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست *** دل سپردن اگر اینست که این مشکل نیست *** هان بگیر...این دلت از سینه فکندیم به در *** ببرش دور ببر *** ببرش تحفه ز بهر پدرت...گرگ پدر ***
1 تیر 87 - 21:11
عشقبازی به همین آسانی است... که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کار همواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلمات شیرین دست آرام و نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنج ها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالای ارزان به همه لقمه نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در روز آخر و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است...
__