تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
1 مهر 87 - 23:39
در حضور خارها هم میشود یک یاس بود..در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها....شیشه های مات یک متروکه را الماس بود. دست در دست پرنده،بال در بال..نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود....هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
17 مرداد 87 - 20:05
عشق بزرگ و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخیر پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگیر پرنده بودم اما حوای باغ زمین از آسمان بلندم کشیده بود به زیر پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر پرنده بودم آری ولی علیل و اسیر * چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد که خط گمشده‌ام را بیاوری به مسیر و آمدی و مرا زین خرابه پر دادی به سمت باز افق‌های روشن تقدیر *** میان این من حال و تو ای من پیشین تفاوتی است اساسی، قبول کن بپذیر گذشت آنچه میان من و تو بود گذشت ترا ندیده گرفتم، مرا ندیده بگیر به راز عشق بزرگی وقوف یافته‌ام مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقیر پرنده‌ام اینک یک پرنده آزاد پرنده‌ام آری یک پرنده ...
9 مرداد 87 - 14:24
شكوفه های نگاه توست كه عطر خاطره های دور را به یادم می آرد سخاوت دستهای زیبای توست كه گل عشق در باغچه خانه مان می كارد واژه های قشنگ و پر معنای توست كه در دفتر عشقم به یادگار می ماند اندوه از دست دادن توست كه غبار مرگ بر دلم می افشاند اندیشیدن به چشمان بی پروای توست كه خواب ناز را از دیدگانم می رباید پیوند دستهای من و توست كه شوق زندگی در دلم می رویاند وعده های پر امید توست كه برایم نوید خوشبختی به ارمغان می آرد شبنم اشكهای توست كه بر چهره ام گلهای غم می كارد صدای آشنای توست كه مرا پیوسته به سوی خود می خواند من از او شور وحال و گرمی واحساس میخواهم من او را پاكتر از غنچه های یاس میخواهم من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی اگه اشتباه نکنم این مطلب رو سه سال پیش فرستادم تو میروی و انگار آسمان میداند سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند تو میروی و دلم را غروب میگیرد تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد به پای گریه های یک نگاه می نالد پرنده ای برای چشم های تو میخواند تو میروی و دلم را سکوت میگیرد دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد برای غنچه های غم شکوفه می چیند تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد
9 مرداد 87 - 14:23
گریز و درد رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود ! ایــن عشق آتشین پـــــر از درد بی­امید در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود <><><><><><> رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را با اشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرودهم <><><><><><> رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما از پردۀ خموشی و ظلمت، چو نور صبح بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا <><><><><><> رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی رفتم که در سیاهی یک گور بی­نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی <><><><><><> من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده­های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سردِهجر ازرده از ملامت وجدان گریختم <><><><><><> ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر ! می­خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر ! <><><><><><> روحی مُشوشم که شبی بی­خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده­ها و پشیمان ز گفته­ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم !
10 اسفند 86 - 13:39
salam khoobi ?che khabar?kojaee?yade maa kardi"?
28 بهمن 84 - 16:05
سلام بابا صداقت
__