لیست توصیفنامه ها17 مهر 87 - 00:55 | |
پرواز را بخاطر بسپار دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست كشیده شب می كشم چراغهای رابطه تاریكند چراغهای رابطه تاریكند كسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد كرد كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است |
11 مهر 87 - 12:52 | |
پیش از اینها فكر میكردم خدا خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس وخشتی از طلا پایه های برجش از عاج وبلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق كوچكی از تاج او هر ستاره پولكی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او كهكشان رعد و برق شب صدای خنده اش سیل و طوفان نعره توفنده اش دكمه پیراهن او آفتاب برق تیغ و خنجر او ماهتاب هیچكس از جای او آگاه نیست هیچكس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده وزیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین، از آسمان،از ابرها زود می گفتند این كار خداست پرس و جو از كار او كاری خطاست آب اگر خوردی ، عذابش آتش است هر چه می پرسی ،جوابش آتش است تا ببندی چشم ، كورت می كند تا شدی نزدیك ،دورت می كند كج گشودی دست، سنگت می كند كج نهادی پای، لنگت می كند تا خطا كردی عذابت می كند در میان آتش آبت می كند با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم پر ز دیو و غول بود نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می كردم همه از ترس بود مثل از بر كردن یك درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه مثل صرف فعل ماضی سخت بود مثل تكلیف ریاضی سخت بود ***** تا كه یكشب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یك سفر در میان راه در یك روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا كجاست گفت اینجا خانه خوب خداست! گفت اینجا می شود یك لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی دست ورویی تازه كرد با دل خود گفتگویی تازه كرد گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟ گفت آری خانه او بی ریاست فرش هایش از گلیم و بوریاست مهربان وساده وبی كینه است مثل نوری در دل آیینه است می توان با این خدا پرواز كرد سفره دل را برایش باز كرد می شود درباره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران حرف زد با دو قطره از هزاران حرف زد می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد میتوان مثل علف ها حرف زد با زبان بی الفبا حرف زد میتوان درباره هر چیز گفت می شود شعری خیال انگیز گفت.... ***** تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیك تر از رگ گردن به من نزدیك تر |
23 شهریور 87 - 17:28 | |
آفتاب غروب کرد . وپهنای شب همه جارا فرا گرفت . وکسی مرا صدا نزد . کسی نگفت این دیوانه از تاریکی می ترسد . کسی نگفت این دیوانه از تنهایی می ترسد . آه ! خدایا مگر می شود کسی مرا نبیند . آه از دست ای انسانهای کور وکر . من در آتش می سوزم . کسی حتی دستم را نمی گیرد . بد روزگاری شده همه فقط دروغ را می خرند و برای راستی ارزشی قائل نیستند . وماه برای همیشه پشت ابر مانده است . وسیاهی شب همه چیز را در خود پنهان کرده است . وخوشا بحال دروغگویان که جهان به کام آنان است . ....... |
23 شهریور 87 - 17:28 | |
آرزو می کنم مثل بهار باشی سبزو شاداب و با طراوت ای دوست. دلت به پهنای آسمان آبی با صفا باشد و صادق. به وسعت اقیانوسهای عالم لبریز از عشق یکتا پرستی باشد و مجنون کسی که آفرید هستی را به وسعت عشق. آرزو می کنم همچو باران رحمت باشی و عطوفت،بر دلهای خسته و نا امید. دلم برایت آرزو می کند که همیشه لبخند بر لبانت بنشیند و دوستانت افزون و دشمنانت سرشکسته گردند و خجل. آرزو می کنم که دلت همواره آسمانی باشد و آرزوهایت همیشه سبز. غصه هایت کم و شادیهایت روز افزون. آرزو می کنم که اگر پاییز هم آمد ؛از برای تو باشد فصل ریختن غم و اندوهت نه غیر. یا که زمستان که رسید از ره ؛خانه ی دلت گرم باشد از عشق یار. باز هم بهارمی آید از پس یک زمستان دگر. باز هم آرزو می کنم برای تو، تا که باشی همیشه سبز |
23 شهریور 87 - 17:28 | |
آرام تر بگذر ای مسافر ای جداناشدنی گامت را آرامتر بردار از برم آرامتر بگذر تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم آه که نمی دانی سفرت روح مرا به دو نیم می کند و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید . بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را مسافر من آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو مگذار یکباره از پا درافتم فرق صاعقه وار را بر نمی تابم جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز آرام تر بگذر تو هرگز مشایعت کننده نبودی تا بدانی وداع چه صعب است وداع توفان می آفریند اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را که میبینی آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری من چه کنم تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است ای پرنده دست خدا به همراهت اما نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست از خود تهی شده ام نمی دانم تا بازگردی مرا خواهی دید |
23 شهریور 87 - 17:27 | |
آدم ها در دو حالت همدیگرو ترک می کنند : اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره. و دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره... (ویکتور هوگو) |







