تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
2 دی 86 - 12:13
این جاده به سوی تو نمی آید ... این جاده به سوی تو نمی آید گلی در کنار آن نمیروید کجا بروم؟از که بپرسم نشانی نگاه تو را ؟کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟کجابروم که نه فرهاد کوهکنی باشد و نه شیرینی نه مجنون بیابانگرد و نه لیلایی نه یعقوب و نه پیراهنی؟ کجا بروم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع شود و به دریایی دور بریزد؟فقط تو باشی ونه حتی گل سرخی که عطر نفس تو را دارد و تا آسمان قد کشیده است نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای فقط نگاه تو باشد و راغی که از خورشید روشن تر است با این پاهای خسته و دستهای بسته به کجا بروم که نه خزانی باشد و نه بهاری و نه سکوتی باشد و نه آوازهای یک قناری ؟ این جاده های وهم آلود نه سیب را می شنا سند و نه بالهای پروانه را هرگز به تو نخواهند رسید به کجا بروم که نه من باشم و نه شعرهای رنگ پریده ام ؟ نه شب باشد و نه روز نه هوا و نه خلا نه عشق و نه نفرت نه دیو و نه فرشته این سایه های سرد دنبال تو نیستند این آینه های مغرور تو را نشان نمی دهند این نی های شکسته از تو نمی گویند کجا بروم تو بگو !کجا بروم که جز تپش های دل تو ردی در زندگیم نباشد ؟کجا بروم کجا بروم که همه آرزوی من جز بندگی تو نباشد ؟؟؟ سکوت کن ای یار..که زبانهای عشق خشکیده است..سکوت کن که سلام اشارتیست به آنسوی قصه رفتن..به یاد عشق نیاور که باز دیدن تو..دلیل وسوسه های غریب من باشد... سکوت کن که سلام تو راز عشق مرا درون سینه من باز دفن خواهد کرد..سکوت کن که در این روزهای تنهایی درون چشم منو تو جز شکایت نیست..سکوت کن که نفس ها یخ بسته است..و عشق بار دگر راهی سفر است..مگر چقدر زمان تا سپیده خواهد بود ؟؟ که لرزش تن من در عبور دستان زیبایت محو گردد؟؟ مگر چقدر به امکان وهم شب باقیست؟؟ که باغ سبز نگاهت در آستان ستایش از این وجود مهیا جوانه خواهد داد..مگر چقدر به پایان این گذر باقیست ؟؟ سکوت کن ای یار که نوازشت سرود تلخ ترینست..سرود تلخی صبح که با تولد آن تمام زیبایی این چشم پر گناه تورا به روی پیکر من جاودانه خواهد ساخت..سکوت کن ای یار که سلام اشارتیست به آنسوی قصه رفتن ..وخون نماد غریبانه ایست در رگها..جوابی نیست؟؟ به جز گسستن و یا پیوندی که تا ابد باشد..سکوت کن تا وزش باد شمع ما را در تاریکی مطلق فرو نبرد و برای پروانه اش بسوزد..... خدایا آمدم بی آنکه بخواهم و مانده ام چون تو می خواهی برایم بگو که چرا لالایی حیات را در گوش چشمانم زمزمه کردی بگو تا بهانه ی خاکستری بودنم را دیگر در لابه لای گل های اقاقی جست و جو نکنم خدایا بگو به جرم کدام نفس ناصواب عشق را از در کلبه ی دل اینگونه بی پروا راندی ؟ به کدامین گناه چشمان بی پناهم را بی پناه تر کردی؟ من آمدم از دنیای تاریکی ها به دنیای بزرگ آدمهای رنگارنگ .مگر وقتی دستانم را از دستان فرشته هایت جدا کردی قول ندادی که دلم همواره عاشق می ماند پس چه شد؟ من به تو ایمان آوردم به تو و حرفهای آسمانیت حالا بگو بدون رویاهای شیرین چگونه بر بوم دل محبت را نقاشی کنم؟ خدایا خالق قلب پاک شب بوها برایت از اعماق شب سیبی سرخ هدیه می آورم شاید اشکی که بر روی گونه هایم خشکیده است با دم مهربان تو بر دستان یار بی قرار جای گیرد و دل فراموش نکند که عشق همواره هست اما گاهی در رویا جا خوش می کند دلم برات تنگ شده خیلی وقته لحظه دوری از تو خیلی سخته نمی دونی چه تلخ بی تو بودن چه معنی داره بی تو شعر سرودن دلتنگیام فراوونه دل دیگه بی تو داغوونه دنیا با اون بزرگیاش بی تو برام یه زندونه هوای چشمام بارونه هیچ کس جز تو ندارم که سر رو شونش بذارم باز مثه ابرای بهار واسش یه دنیا ببارم سر رو شونش بذارم به سر هوای تو دارم این جوری داغونم نکن من که اسیر عشقتم بیا و زندونم نکن زندگی بی تو مشکله خودت اینو خوب می دونی بیا و این آخر عمر بگو همین جا می مونی
__