لیست توصیفنامه ها21 مهر 87 - 21:54 | |
حقیقت
چه کنم.... پندارم
بوی تندی دارد
می تراود به برون
عطر مسمومیت افکارم
واقعیت این است از همه بیزارم
از خرافات و تقدس
و از احساس گناه
در نیاوردم سر
من به نیرنگ پرستو
و دروغی که قناری می گفت
دل نبستم هرگز
واقعیت جغد است ...
همه اینها حقیقت است
چه بگویم که هوایم سمی است
و چه گویم
چون شعر مبحثی رویایی ست ..
|
21 مهر 87 - 19:33 | |
"ترس پدر خشونت و مادر دین است. بى جهت نیست که این دو در طول تاریخ دست در دست هم پیش رفته اند" برتراند راسل |
20 مهر 87 - 00:19 | |
درود بر فروغ بانوی گرامی آخرین پیامتون ( شرم باد...) رو خوندم و درد جانکاهی رو که در نوشته شما آشکاره با تمام وجودم حس کردم و بخشی از چکامه عقاب رو برای آنانی که می دانم کیستند و چه هستند و اندیشه شان چیست و بهتر است بگویم هیچند می گذارم، باشد که شما بانوی ایرانی همیشه ایرانی بمانی و چون یک شیر زن ایرانی بر کژ اندیشان چیره آیی..........
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی،،،طعمه ی خویش، بر افلاک مجوی/
ناودان، جایگهی سخت نکوست،،،به از آن،کنج حیاط و لب جوست/
من که صد نکته ی نیکو دانم،،،راه هر برزن و هر کو دانم/
خانه، اندر پس باغی دارم،،،وندر آن گوشه، سراغی دارم/
خوان گسترده ی الوانی هست،،،خوردنی های فراوانی هست/
آن چه زان، زاغ چنین داد سراغ،،،گندزاری بود، اندر پس باغ/
بوی بد، رفته از آن، تا ره دور،،،معدن پشه، مقام زنبور/
نفرتش، گشته بلای دل وجان،،،سوزش و کوری دیده، از آن/
آن دو همراه رسیدند از راه،،،زاغ بر سفره ی خود،کرده نگاه/
گفت: خوانی که چنین الوانست،،،لایق محضر این مهمان ست/
می کنم شکر، درویش نیم،،،خجل از ماحضر خویش نیم/
گفت و بنشست و بخورد از آن گند،،،تا بیاموزد از او، مهمان پند/
عمر در اوج فلک برده به سر،،،دم زده، در نفس باد سحر/
ابر را دیده به زیر پر خویش،،،حَیَوان را،همه فرمان بر خویش/
بارها آمده شادان زسفر ،،،به رهش بسته فلک، طاق ظفر/
سینه ی کبک و تذرو و تیهو ،،،تازه و گرم، شده طعمه ی او/
اینک افتاده، بر این لاشه و گند،،،باید از زاغ بیاموزد پند/
بوی گندش دل وجان تافته بود،،،حال بیماری، دق یافته بود/
دلش ار نفرت و بیزاری، ریش،،،گیج شد، بست دمی، دیده خویش/
یادش آمد که بر آن اوج سپهر،،،هست پیروزی و زیبایی و مهر/
فر و آزادی و فتح و ظفرست،،،نفس خرم باد سحرست/
دیده بگشود و به هر سو نگریست،،،دید گِردَش، اثری زین ها نیست/
آن چه بود، از همه سو خواری بود،،،وحشت و نفرت وبیزاری بود/
بال بر هم زد و برجست از جا،،،گفت: کای یار!ببخشای مرا!/
سال ها باش و بدین عیش بناز،،،تو و مردار تو و عمر دراز/
من نیم در خور این مهمانی،،،گند و مردار، تو را ارزانی/
گر در اوج فلکم، باید مرد،،،عمر در گند، به سر نتوان برد/
|
17 مهر 87 - 22:23 | |
از خرافات فکرى بشر یکى هم این است که بکارت جزو فضائل است. ولتر |
15 مهر 87 - 01:20 | |
پدران تکه زمینی پی معبد هشتند
پسران میوه ی ممنوعه در آن می کشتند |
15 مهر 87 - 00:56 | |
هرگاه حقیقت از صحنه جنایت خصم پیروز بازگردد، در خیمه خیانت دوست به دست مصلحت خفه اش می سازند.
چو ایران نباشد تن من مباد |







