لیست توصیفنامه ها3 مرداد 87 - 11:13 | |
زندگی یه پل قدیمیه به این فكر نكن كه اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه به این فكر كن كه اگه افتادی یكی باشه كه دستتو بگیره... موفق باشی |
3 مرداد 87 - 11:05 | |
دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی |
3 مرداد 87 - 10:56 | |
پروانه ها آن قدر كوچكند كه جاى هیچ كسى را تنگ نمى كنند، اما باز فروتنانه خود را تا می كنند! |
3 مرداد 87 - 08:15 | |
من پذیرفتم شکست خویش را بند های قلب دور اندیش را من پذیرفتم عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است گرچه تو تنها میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخورد های سرد را تو با من باش و بگذار عالمی از من جدا گردد چو یک دم با تو بنشینم دل از هر غمی رها گردد |
2 مرداد 87 - 21:33 | |
کاش اهلی بودن را میشد دید آنگاه همه در قفس بودند . دستت را بده تا با هم دیوانه باشیم . . |
2 مرداد 87 - 14:08 | |
دیوارهای دنیا بلند است ، من گاهی دلم را پرت میكنم آن طرف دیوار مثل بچه بازیگوشی كه توپ كوچكش را از سر شیطنت به خانهی همسایه میاندازد....
به امید آنكه شاید در آن خانه باز شود.
گاهی دلم را پرت میكنم آن طرف دیوار ،..................... آن طرف حیاط خانه خداست.
و آن وقت هی در میزنم، در میزنم ....میگویم:
دلم افتاده توی حیاط شما، میشود دلم را پس بدهید؟؟؟؟؟
كسی جوابم را نمیدهد!!!!!!!
كسی در را برایم باز نمیكند...اما همیشه دستی دلم را میاندازد این طرف دیوار، همین!!!!!
و من این بازی را دوست دارم.
همین كه دلم پرت میشود...این طرف دیوار. همین كه....
من این بازی را ادامه میدهم و آنقدر دلم را پرت میكنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند...تا آنكه در را باز كنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. و آن وقت من میروم و دیگر هم برنمیگردم..و من این بازی را ادامه میدهم.
نمیشود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمیشود سرك كشید و آن طرفش را دید اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار كنجكاوی آدم را غلغلك میدهد.
كاش این دیوارها پنجره هم داشت و كاش میشد گاهی آن طرف نگاه كرد.
شاید هم پنجرهای هست و من نمیبینم!!!!!!
شاید هم پنجرهاش زیادی بالاست و قد من نمیرسد!!!!
با این دیوارها چه میشود كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همیشه دلم میخواست روی این دیوار سوراخی درست كنم حتی به قدر یك سرسوزن .برای رد شدن نور برای عبور عطر و نسیم، برای....بگذریم
گاهی ساعتها پشت این دیوار مینشینم و گوشم را میچسبانم به آن و فكر میكنم.
اگر همه چیز ساكت باشد میتوانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم اما هیچ وقت همه چیز ساكت نیست و همیشه چیزی هست كه صدای روشنایی را خط خطی كند...
|











