صدای دیگران بودم
بی آبی را میستودم
که گل های سرخش را نمایان میکرد.
عنکبوت مثل ها
پشت اجاقی
چهل سال راه میرفت .
اینک کلمه ویرانم میکند تا متولد شود
و از من بیرون میبرد آن چه میتواند از من برود
از جانب کلام من
جایی که هنوز خود را نمیشناسم
من همواره در آن سو بوده ام
یک نفر در آن سو.
هر واژه ترسی را میشکافد
این تغییر. صدای من است
راه کج میکنم و راه کج کردنم را گرامی میدارم .
اینک تمام کلماتم
به اتفاق تبعیدم و وطنم هستند
زندگیم را خواهم گذاشت تا شبیه صداییم شدم. (هانری مشونیک . استاد زبان شناسی . 1932.پاریس)
............................................