تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
7 مهر 87 - 10:50
این چه اخلاق بدیه که تو داری ؟ چرا هرچیو که میبری دیگه نمیاری ؟ آخه نمی گی من دلمو لازم دارم ؟ [] چطوری دوست جونم
31 شهریور 87 - 15:35
گاهی لیز خوردن بهونه است تا دستهایی رو كه بیشتر دوست داریم محكمتر فشار بدیم. با تقدیم بهترینها...
31 شهریور 87 - 15:34
امید كه این لبخند زیبا و دلنشین همیشه بر لبان نازتون جاری باشه. همیشه لبخند بزن......
21 شهریور 87 - 11:24
مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : "چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! " .زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد " لباست کو؟! " و از بی پناه سوال نمی کند " خانه ات کجاست ؟! " . جبران خلیل جبران
18 شهریور 87 - 15:12
من از خواب کدامین ستاره می‌آیم که اینچنین به بوی دستان تو آغشته ام؟ دستهایت را دوست می‌دارم آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم مرا به خود می‌خوانند. در حضور تو شوکت رازی است و در نگاهت برکت آفتاب، من با تو درنگ می‌کنم که در تو منزلتی یافته ام تو به گونه‌ای ناباور در وسعت تمام لحظه‌های من تکرار می‌شوی با چشمانی به رنگ باران و هزاران ستاره در دست در سبزه زاران خلوت خویش روحت را به من می‌بخشی و در ازدحام گم می‌شوی در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه تجربه‌ای مشکوک همانند نوری لرزان کورسو می‌زند. آه در تداوم اینهمه سال از چند قرن گذشته ایم از چند آبادی؟ نگاه کن باز چگونه اجساد پوکیده را زندانی کرده اند برای ارواح مقدسی، که خود راز با هم بودن را نیک می‌دانند. در من حلول کن باد اندمهای مرا با خود می‌برد در من حلول کن که هرگز باور نکرده ام، ابدیت را در تقابل دو آینه. نیمای عزیز، یک دوست واقعی، کسی که درست سر بزنگا میرسه ، به موقع دوستتون داره، به موقع میاد و به موقع هم تنبیه می‌کنه . اگه بخوام خودخواه باشم میگم سراغش نرید، چون اونوقت از سهم دوستی من کم می‌شه. اما این فقط یک شوخی هست، دوستی مثل نیما همیشه به اندازه کافی برای همه دوستی داره. کاش نویسنده خوبی بودم تا بتونم اونطور که باید نیما را توصیف کنم
4 شهریور 87 - 10:40
درسهایی از زندگی درس اول: یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش... راهبه سوار میشه و راه میفتن... چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار... کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه... چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده... راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!... کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 129 رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»! نتیجه اخلاقی: اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!
__