لیست توصیفنامه ها26 آبان 85 - 04:24 | |
سوار هواپیما بودم و داشتم میرفتم سفر همین طور كه هواپیما اوج گرفته بود و توی آسمون داشت پرواز میكرد
یكدفعه دیدم اوضاع بهم ریخت و فهمیدم كه هواپیما دچار نقص فنی شده و هر لحظه سقوط میكنیم .
من هم تصمیم گرفتم كه از هواپیما بپرم بیرون و جون خودم و نجات بدم . همین طور كه از هواپیما پریدم بیرون و
داشتم به طرف زمین می اومدم یه دفعه یكی از بچه های کلوب
و دیدم با یه هواپیما . گفت : اینجا چیكار میكنی ؟ گفتم : مگه نمی بینی
دارم سقوط میكنم .
گفت كه توی هواپیما جا نیست بیایی تو ، گفتم اشكالی نداره همین جا روی بال هواپیما می شینم . و خلاصه همون جا نشستم و از
سقوط نجات پیدا كردم .
همین طور كه هواپیما اوج می گرفت و بالا می رفت هوا هم سرد می شد و من هم خیلی سردم شده بود یه كمی فكر كردم
ببینم خودم و با چی گرم كنم همین جا بود كه یاد داستان ریز علی افتادم و تصمیم گرفتم كه لباسامو آتیش بزنم تا گرم بشم ،
خلاصه از توی ساكم یكی از لباسامو در آوردم و زدم تو بنزین هواپیما و همون جا روی بال هواپیما یه آتیش درست كردم و
خودم و باهاش گرم كردم همین طور كه هواپیما داشت می رفت و من هم دیگه حسابی گرم شده بودم دیدم یكی داره
از اون پایین صدام میزنه خوب كه نگاه كردم دیدم داداشمه با ماشینش ، داره میگه اونجا چیكار میكنی بیا پایین ،
من هم كه حسابی خسته شده بودم از نشستن رو بال هواپیما پریدم پایین ، همین طور كه داشتم به زمین نزدیك می شدم ، دیدم یكی دستم و گرفته
میگه منم نجات بده چترم باز نمیشه ترو خدا منم نجات بده ، دیدم یه چتر بازست ، گفتم تو از كجا منو می شناسی !!!
گفت :من یکی از بچه های کلوب هستم ، خلاصه با هم پریدیم روی ماشین و دو تایی بالاخره رسیدیم به زمین ، دیدم سفر كه نشد برم
تصمیم گرفتم برم ماهیگیری ، قلاب و انداختم توی آب و منتظر موندم دیگه داشت خوابم می برد كه دیدم قلاب داره تكون می خوره ،
اومدم قلاب و بكشم بالا دیدم خیلی سنگینه گفتم عجب ماهی !!!
خلاصه حسابی تلاش كردم تا بالاخره قلاب و كشیدم بالا دیدم اِاِاِ اینكه سرندی پیتیه !!!
گفتم سرندی پیتی تو اینجا چیكار می كنی ؟ گفت دارم می رم جزیره ناشناخته ، دیدم سرندی پیتی منو می شناسه ، گفتم تو از كجا منو می شناسی ؟
گفت :مدیر کلوب عكستو زده بود به در کلوب . گفتم ای وای این ناخدا برای ما آبرو نزاشته .
خلاصه آزادش كردم بره و كلی خوشحال شد و رفت ، دیدم ماهی هم كه نشد بگیریم از خیر این یكی هم گذشتم و رفتم خانه ، دیگه شب شده بود كه رسیدم
خانه دیدم كلی پیام برام اومده از طرف بر و بچه های کلوب ..چند تایشو باز كردم دیدم كه نوشتن خیلی مزخرفی ، حسابی حالم گرفته شد ، یه دفعه دیدم یه نامه از
سرندی پیتی دارم بازش كردم دیدم كه كلی تشكر كرده و كلی هم سلام رسونده از طرف كنا و خانم لورا و بقیه ، خلاصه خیلی خوشحال شدم و گفتم بازم معرفت تو
سرندی پیتی و یه دعوت نامه هم برام فرستاده بود كه یه سفر برم جزیره ناشناخته ، با خودم گفتم كه سفر كه نشد برم ، حداقل خوب شد سرندی پیتی دعوتم كرد ،
خلاصه شب بود و دیگه حسابی خسته شده بودم دیگه برم بخوابم راستی قبل از اینكه برم خواستم از این سفر یه نتیجه گیری هم بكنم اگه خواستین تو این ایام
سفر برید حتما به این نكته ها توجه كنید :
1_ سفر نرید اگه رفتید با هواپیما نرید .
2_ سقوط نكنید اگر سقوط كردید روی بال هواپیما نشینید كه مجبور بشین لباساتون رو آتیش بزنین .
3_ ماهیگیری نرید چون فایده ای نداره .
4_ اگه سرندی پیتی رو صید كردید آزادش نكنید بره چون بعدا كسی حرفتون رو باور نمی كنه .
|
12 آبان 85 - 07:12 | |
راستش دیگه تصمیم گرفتم با کلوب خدا حافظی کنم....
به خاطره این که محبوب ترین کس من و اونی که فقط برای اون زنده هستم اینو از من خواسته..........
اون به من گفته فقط می خوام مال من باشی.........
خوب دیگه لحظه ی تلخی است...........
نمی دونم چه جوری جدا شم.......
دوران خوبی با هم داشتیم..........
راستی.....
یادم رفت بگم محبوب ترین کس من کیه............
اول از همه اشک های کودکانه ی خودتو از روی گونه ی قشنگت پاک کن تا بگم.......
پاک کردی............
خوب معلومه اون کیه............
تو هستی عزیزم.........
تو هستی عزیزم.........
هوراااااااااااااااااااااا
هوراااااااااااااااااااااا
دوباره تو کلوب ماندگار شدم.............
هورااااااااااااااااااااا |
24 مهر 85 - 09:53 | |
گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود
وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهی بنداز...
به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است...
دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی...
همین کافیست...
کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند
آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان
عجب سفر باشکوهی...
از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی...
دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد...
ار خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی
اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند..
عجب ! ... چه انسان هایی ! چه قلب هایی ! و چه..
آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی
یک شب رها ! رها در آسمان...
در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند
پیاده شو ! به مقصد رسیدیم
چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است...
اصلا باور کردنی نیست ! انگار اینجا دنیای دیگری است
بله , واقعا اینجا دنیای دیگری است
ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند...
و تو حیرت زده , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی
ماه ورودت را تبریک می گوید...
آن وقت تو در دلت می گویی
چه سعادتی...
در جمع عاشقان آسمان
میهمانیشان ساده است و عجیب دلهاشان خدایی...
از یکی از ستاره ها می پرسی
راستی هر شب اینجا مهمانیست
و او در پاسخ تو می گوید
دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست
کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی...هیچ وقت زمینی نباشی... |
21 مهر 85 - 20:49 | |
وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداره...
وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداری......
وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته گفتی...
وقتی از درون تمام وجودت یخ زده....
وقتی دیگه هیچ كس تو رو درك نمی كنه....
وقتی تنها ترین تنهای دنیا هستی....
و وقتی باد شمع اتاقت رو خاموش كرد...
بدان که هنوز تنها نیستی چون اول خدا رو داری
و بعد منو...
|
21 مهر 85 - 02:55 | |
وقتی که یک مسیحی میمیرد بر سر مزارش صلیبی می گذارند تا تمام مردم بفهمند در آن محل کسی دفن شده وآنجا گورستان کسی است. حال تو نیز بر گردنت صلیب بیانداز که تمام مردم بفهمند در سینه ی تو گورستان من است و از عشق تو سر به زمین گذاشته ام...
ای کاش همیشه شب قدر می بود ....
خدایا عشق به خودتو از قلبم بیرون نکن...
برای همه دعا کن به خصوص من که کوله باری از گناه دارم و طاقت عذاب خدا رو ندارم......
|
8 مهر 85 - 08:20 | |
تا حالا به کفشات نگاه کردی ؟؟
دو تا عاشق دو تو همراه که بدون هم می میرند.
با هم خاکی میشن بدون هم زیره بارون نمیرن, بدون هم تو
برفا قدم نمیزنن
اگه یکی شون گم بشه اون یکی هم از کار می افته
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد |








