تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
19 شهریور 87 - 13:28
من از حقیقت بی پایان، از تصویری بی نشان، از عشق یك آهو میترسم...من از روزگار سنگدل، از بایدها و نبایدها میترسم...میترسم از آغاز سرنوشت و از طلوع هر زیبایی...من از روح سرگردان زندگی، از گریزان بودن یاران میترسم، از صدای پای رهگذران میترسم... از آنچه هستیم و هست میترسم، از جاده بی انتهایی كه عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت میترسم... از لحظه ها و ساعتهایی كه مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه كرد... میترسم از خودفراموشی دلهای پاك...میترسم
19 شهریور 87 - 13:28
من از خواب کدامین ستاره می‌آیم که اینچنین به بوی دستان تو آغشته ام؟ دستهایت را دوست می‌دارم آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم مرا به خود می‌خوانند. در حضور تو شوکت رازی است و در نگاهت برکت آفتاب، من با تو درنگ می‌کنم که در تو منزلتی یافته ام تو به گونه‌ای ناباور در وسعت تمام لحظه‌های من تکرار می‌شوی با چشمانی به رنگ باران و هزاران ستاره در دست در سبزه زاران خلوت خویش روحت را به من می‌بخشی و در ازدحام گم می‌شوی در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه تجربه‌ای مشکوک همانند نوری لرزان کورسو می‌زند. آه در تداوم اینهمه سال از چند قرن گذشته ایم از چند آبادی؟ نگاه کن باز چگونه اجساد پوکیده را زندانی کرده اند برای ارواح مقدسی، که خود راز با هم بودن را نیک می‌دانند. در من حلول کن باد اندمهای مرا با خود می‌برد در من حلول کن که هرگز باور نکرده ام، ابدیت را در تقابل دو آینه.
19 شهریور 87 - 12:58
تا به حال با معشوقه ات زیر باران زیسته ای ... تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ... رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ... در سکوت مروارید های آسمانی ... تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ... تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ... تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ... این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ... زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ... هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد... تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ... تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ... در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ... تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای... تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای... این همان خواهش دیدار توست ... این همان گم گشته امید در دیدار توست .....
19 شهریور 87 - 12:58
دوستت دارم رو باید داد زد ... دوستت دارم رو باید در سكوت خود نجوا كرد ... دوستت دارم رو باید زیر باران عشق شبونه... دوستت دارم رو باید دست در دست یار عاشقونه... دوستت دارم رو باید چشم در چشم یار مهربونه ... دوستت دارم روباید با همه ی وجود و تار وپود و عاشقونه ... دوستت دارم رو باید با طلوع و غروب خورشید از صبح سحر تاغروب روزانه ... دوستت دارم رو باید تا شقایق هست ...تا زندگی هست ... دوستت دارم رو باید با معنای عشق و دوستی و زندگی ... دوستت دارم رو باید با دیدن و شنیدن و شناختن ... دوستت دارم رو باید تا همیشه و هر لحظه ... دوستت دارم رو باید فقط به تو گفت عزیزم!!!!!!!
18 شهریور 87 - 15:18
من از خواب کدامین ستاره می‌آیم که اینچنین به بوی دستان تو آغشته ام؟ دستهایت را دوست می‌دارم آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم مرا به خود می‌خوانند. در حضور تو شوکت رازی است و در نگاهت برکت آفتاب، من با تو درنگ می‌کنم که در تو منزلتی یافته ام تو به گونه‌ای ناباور در وسعت تمام لحظه‌های من تکرار می‌شوی با چشمانی به رنگ باران و هزاران ستاره در دست در سبزه زاران خلوت خویش روحت را به من می‌بخشی و در ازدحام گم می‌شوی در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه تجربه‌ای مشکوک همانند نوری لرزان کورسو می‌زند. آه در تداوم اینهمه سال از چند قرن گذشته ایم از چند آبادی؟ نگاه کن باز چگونه اجساد پوکیده را زندانی کرده اند برای ارواح مقدسی، که خود راز با هم بودن را نیک می‌دانند. در من حلول کن باد اندمهای مرا با خود می‌برد در من حلول کن که هرگز باور نکرده ام، ابدیت را در تقابل دو آینه. نیمای عزیز، یک دوست واقعی، کسی که درست سر بزنگا میرسه ، به موقع دوستتون داره، به موقع میاد و به موقع هم تنبیه می‌کنه . اگه بخوام خودخواه باشم میگم سراغش نرید، چون اونوقت از سهم دوستی من کم می‌شه. اما این فقط یک شوخی هست، دوستی مثل نیما همیشه به اندازه کافی برای همه دوستی داره. کاش نویسنده خوبی بودم تا بتونم اونطور که باید نیما را توصیف کنم
16 شهریور 87 - 16:13
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی... اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است . خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است...
__