تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
17 خرداد 87 - 21:20
من حاضرم قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی! آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند! به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم
1 خرداد 87 - 17:35
مادرم گفته اگر خواهی شوی با احساس، روی قلبت بنویس عشق منی یا عباس (س)
24 شهریور 86 - 10:40
تولدتون رو تبریك می گم.امیدوارم همیشه شاد و موفق باشین
22 تیر 86 - 21:12
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار كوچك بود.دانه ها تركیدند.انار ترك برداشت. خون انار روی دست لیلی چكید. لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود. كافی است انار دلت ترك بخورد.
13 تیر 86 - 22:55
روزی مورچه ای بر صفحه كاغذی می رفت،از نقش ها و خط هایی كه بر آن بود،حیرت كرد آیا این نقش ها را كاغذ خود آفریده است یا از جایی دیگر است ؟ در این اندیشه بود كه ناگاه قلمی بر كاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مورچه دانست كه این خط و خال از قلم است نه از كاغذ. نزد مورچه گان دیگر رفت و گفت؛ مرا حقیقت آشكار شد. گفتند كدام حقیقت؟ گفت؛ بر من كشف شد كه كاغذ از خود نقشی ندارد كه هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم. فقط صفحه را می بینیم. اگر سر بردارین و به بالا بنگریم قلمی روان خواهیم دید كه می چرخد و نقش و نگار می آفریند. در میان مورچگان ، یكی خندید. سبب را پرسیدند گفت: این كشف بزرگ را من نیز كرده بودم؛ لیك پس از عمری گذشت و گذر بر روی صفحات دانستم كه آن قلم نیز اسیر دستی است كه او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند انصاف بده كه كشف من عظیم تر و شگفت انگیز تر است همگان اقرار دادند و به بزرگی كشف وی او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفانو رئیس فیلسوفان خواندند.چون تا كنون می پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم یافتند كه آفریدگار نقش ها نه كاغذ و نه قلم است، بلكه آن دو اسیر دیگریند . این بار ، موری دیگر گریست . موران سبب گریه اش را پرسیدند. گفت؛ عمری بر ما گذشت و دانستیم نقش را قلم می زند نه كاغذ اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نیز اسیر است . نه امیر ، ندانم كه آیا آن امیری كه قلم را می گرداند ، به واقع اسیر است یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران . كی به امیری می رسند كه او را امیر نیست.
15 خرداد 86 - 14:04
خداوند بی‌نهایت است و لامكان وبی‌زمان اما به قدر فهم تو كوچك می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ایمان تو كارگشا می‌شود و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریك می‌شود... پدر می‌شود یتیمان را و مادر برادر می‌شود محتاجان برادری را همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را طفل می‌شود عقیمان را امید می‌شود ناامیدان را راه می‌شود گمگشتگان را نور می‌شود در تاریكی ماندگان را شمشیر می‌شود رزمندگان را عصا می‌شود پیران را عشق می‌شود محتاجان به عشق را ... خداوند همه چیز می‌شود همه كس را... به شرط اعتقاد، به شرط پاكی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاك و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها! چنین كنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره شما با كاسه‌ای خوراك و تكه‌ای نان می‌نشیند در دكان شما كفه‌های ترازویتان را میزان می‌كند و در كوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند... مگر از زندگی چه می‌خواهید كه در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟
__