لیست توصیفنامه ها14 مهر 86 - 00:52 | |
سلام
عکس خیلی با وقار و قشنگی داری |
4 خرداد 86 - 06:11 | |
دوست دارم من همیشه
اینو بدون این دل ازت خسته نمیشه
دوست داشتم هنوزم دارم
هنوزم وقط داری بیای پیشم یارم
چه زیبا بود زیر بارون قدم زدیم با هم
یا نوشتن اسم عشق و رو دست هم
تموم شد گفتی یه عاشق هست اونم منم
ولی اینو بدون من تمومش نكردم با رفتنم
یادته زیر پا میزاشتی برگ زرد پاییز
یا بوسیدن هر نقطه زیر باروون ریز
پس دست منو پس دادی من میدونم
بدون واسه همیشه پیمان یاریو با تو میخونم
اگه میگوفتم دوست دارم از عشقم بود
سختترین لحظه هام دوری از تو بود
اگه خار بودم ارامیدم به پای تو
هنوزم بدون دوست دارم به جونه تو
میخورم قسم كه نمیخوام غمش باشه
ولی خراب شد همش به پای تو
اینو بدون تموم نشده داستان منو تو
ادامه داره قصه ی عشق منو تو
دوست دارم من همیشه
اینو بدون این دل ازت خسته نمیشه
دوست داشتم هنوزم دارم
هنوزم وقط داری بیای پیشم یارم
دوست دارم برگردی نری تو از پیشم
اگه بزاری بری من تنها میشم
میسازم عشق و از كلاف ابریشم
جلو چشمایه زیبای تو من كیشم
اره میدونی دوست دارم برگرد نرو
دیگه دوست ندارم رفع كنم خاطراتمو
هنوزم داره اتاقم بوی خوش تو
اره میدونم میدونی پس برگرد نرو
دوست دارم من همیشه
اینو بدون این دل ازت خسته نمیشه
دوست داشتم هنوزم دارم
هنوزم وقط داری بیای پیشم یارم
غمو غصرو بذار كنار همه ی بدیه تو
از زهنم رفته به باد پس برگرد نرو از پیشم
اگه بری توی قاب عكسم تنها میشم
حالا این قصه ی عشقی بود
كه دیدی ما گفتیم ولی زشت نبود
حالا عاشقا دستاتون تو دست هم
این اهنگ و گوش بدید برقصید با هم
دوست دارم من همیشه
اینو بدون این دل ازت خسته نمیشه
دوست داشتم هنوزم دارم
هنوزم وقط داری بیای پیشم یارم
|
31 اردیبهشت 86 - 08:22 | |
با سلام و عرض ادب
دوست عزیز بدینوسیله از شما دعوت میشود ضمن بازدید از این كلوپها و در صورت تمایل با عضویت خود و راهنمائی هایتان ما را در هر چه بهتر شدن آن یاری نمائید
كلوب رمان
http://www.cloob.com/club.php?id=15109#&postlist&
كلوب عشق
http://www.cloob.com/club.php?id=28646#&postlist&
اگر از كلوبها راضی بودین امتیاز یادتون نره !!
موفق باشید
|
15 اردیبهشت 86 - 11:09 | |
من در این تاریکی
هیچ چیز را نمی بینم ولی تورا حتی با چشمان بسته ام می بینمت و حست می کنم.
من در این تاریکی...
ظلمت چشمان سیاهت را می بینم
کسی نیست پشت شیشه های دودی
کبوتری را حس میکنم
شاید پیامی از تو باشد
پنجره را باز کردم
روشنایی چشمانم را گشود
دیدم صبح است وخورشید طلوع کرده است
کبوتری ترسیده بود
مادرم می خندید
ومن هراسان به کبوتر نگاه میکردم
کبوتر بوی هجرت می داد
بوی تو را می داد
وخبری از ورود تو
ناگهان هیاهوی مردم آبادی
مرا به سمت مسافری کشاند
صدای تو سراسیمه در آبادی پیچیده بود
داد زدم و تورا خواندم
دوباره سکوت برقرار شد
ومن وتو.....
با چشمان پر از غربت و تنهایی و لحظه های پاکمان یکدیگر را فهمیدیم.
و سکوت با ورود کبوتری شکست.
ومن خود را در آغوش گرمت دیدم
واین است خاصیت عشق
برق روشنی همه جا را احاطه کرد..
نه کبوتری بود،نه مسافری،نه روشنایی طلوع خورشید
هنوز در تنهایی شب به سر می برم
ای شب به چه کسی بگویم
که رویاهایم در تاریکی و ظلمت است
من در این تاریکی...
سایه ای می بینم
پشت دیوار شب
هراسان مانده ام.
چشمی عاشقانه خیره مانده بود به من!
|
20 دی 85 - 21:28 | |
گفت: این شبها اصلآ خوابم نمی بره کابوس می بینم مدام پلک که می ذارم رو هم انگار لختم می کنن میونِ جمعیت، جمعیتی که زُل زدن به من و سنگ تو دستاشونِِِِِ
گفتم: توّهم زده شدی
گفت:روزها سرم گیج میره و تا شب مَنگم.
گفتم: با خودت کنار بیا زندگی کن
گفت: به زبون ساده است، تنهائی، که حتی نتونی بگی تنهام!
گفتم: چرا نمی گی بهش؟
گفت: چیزی رو عوض نمی کنه. پر انرژی اومدم، دوام نیاوردم.کسی مقصر نیست!
گفتم: صبور باش
گفت: صبورم، می بینی که. بعضی وقتا شب که میشه نیمه شب، آروم می رَم کنار پنجره گاهی تا سپیده به خیابونا و چراغا نگاه می کنم. به ماشین هائی که رد می شن. به همه چیز فکرم گره می خوره که زیر هر سقفی چی می گذره؟ که زندگی چه مسخره شده! که واسه این چند سال عمر گذرا چرا باید حرص بخورم؟ که دوست داشتن کجاست؟ معنی اش گم شده.
گفتم: با خودت اینجوری نکن اون دوسِت داره
گفت: دوست داشتنش هم یه جور دیگه است. دوست داشتن منطق نمی شناسه. عشق،اما و چرا نداره!
مات موندم که چی بگم!
گفت: بعضی وقتا که تنها می مونم نمی فهمم ساعتها چه جوری می گذره، گاهی چند ساعت خیره مِشم به یه نقطه یا خوابیدم و چسبیدم به سقف. دو تِکه میشم و از بالا می بینم که جسد بی جونم داره جون میده رو تخت.وول می خوره و عذاب می کشه
گفتم: بزن بیرون راه برو بهترت می کنه،یا باهاش برو بیرون، نمون تو خونه
گفت: اون تنها باشه راحت تره، حضورِ من آئینه دقِ واسَش، یا تُند می رم، یا کُند. حوصله اونو سر میبرم، مثل یه مزاحم.حالا منم تنها باشم راحت ترم، دیگه دارم عادت می کنم. تو شلوغی ها، تو مهمونی ها غصه ام میگِره، ارتباطم با جمع کم شده
گفتم: اینجوری نبودی!
گفت اینجوری شدم.جرات و جسارت رو از دست دادم . خندیدن و تو آئینه تمرین می کنم یادم نره.
گفتم چی تو رو نگه داشته ؟
ساکت شد و خیره به زمین نگاه کرد و گفت: امید
|
12 دی 85 - 21:18 | |
همراه
تنها در بی چراغی شبها میرفتم.
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود.
همه ستارههایم به تاریكی رفته بود.
مشت من ساقه ی خشك تپشها را میفشرد.
لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود.
تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد كودكی براه افتاده بودم.
آیینهها انتظار تصویرم را میكشیدند،
درها عبور غمناك مرا میجستند.
و من می رفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان، تو از بیراهه ی لحظهها، میان دو تاریكی به من
پیوستی.
صدای نفسهایم با طرح ِ دوزخی اندامت در آمیخت:
همه تپشهایم از آن تو باد، چهره ی به شب پیوسته! همه
تپشهایم.
من از برگ ریز ِ سرد ستارهها گذشتهام
تا در خطهای عصیانی پیكرت شعله ی گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب كشیدم،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطرههای ستاره در تاریكی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم كردم.
میان ما سرگردانی بیابانهاست.
بی چراغی شبها، بستر خاكی غربتها، فراموشی آتشهاست.
میان ما «هزار و یك شب» جست و جوهاست.
|











