تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
21 مرداد 87 - 21:10
دردی عظیم دردی است با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن وقتی به کوچه باغ می برد باد بوی دلکش ریحان را بر بالهای خسته خود باد گویی که بوی زلف تو می داد وقتی که گامهای سحر ربای تو وز پله های وهم سحرگاهی گرم فرار بود در چشمهای من ابر بهار بود برگرد در این غروب سخت پر از درد محبوب من به بدرقه من دوباره برگرد دانم که دوباره باز نخواهی گشت وقتی سکوت دهکده را برگشت گله های هیاهوگر آشفته می کند وقتی که باد این اسب سرکش ناشاد آشفته یال و سم به زمین کوبان از کوچه باغ دهکده می گذرد یاد از تو می کنم آیا دوباره باز نخواهی گشت؟ آیا دوباره سمند سرکش را چابک سوار چیره نخواهی شد ؟ هر روز گرد دهکده هی هی کنان طواف نخواهی کرد؟ آنگاه مرا رها شده از من راهی کوه قاف نخواهی کرد؟ بیهوده انتظار تو را دارم دانم دگر تو باز نخواهی گشت اگرچه اینجا بهشت شاد خدایان است بی تو برای من این سرزمین غمزده زندان است در هر غروب در امتداد شب من هستم و تمامت تنهایی با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن این راز سر به مهر تا کی درون سینه نهفتن گفتن بی هیچ باک و دلهره گفتن ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز می خواهمت هنوز آری هنوز هم یاری کن مرا به گفتن این راز باز یاری کن
10 خرداد 87 - 21:21
من به دنبال اتاقی خالی روزها می گردم تا از اینجا بروم. من به دنبال اتاقی خالی کز دل پنجره اش عطر گل بوته ی شبنم زده ای می گذرد کز دل پنجره اش ناله و سوز نی غمزده ای میگذرد روزهاست می گردم تا از اینجا بروم. من به دنبال گلیمی ساده سقفی از چوب و حصیر سردری افتاده من به دنبال هوای خنک آزادی و دری، پنجره ای باز به یک آبادی روزهاست می گردم تا از اینجا بروم. من به دنبال هوایی نه چنین آلوده روزگاری نه چنین افسرده روزهایی نه چنین پژمرده روزها می گردم تا از اینجا بروم. من به دنبال اتاقی خالی روزها می گردم کز سر کوچه ی آن جوی آبی چشمه ای می گذرد که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد. کاش که پیرزنی صاحب یک بز پیر با دو تا مرغ و خروس و سگی بازیگوش کاش همسایه ی دیوار به دیوار اتاقم باشد. کاش که توی حیاطش باشد دوسه تایی از درختان بلند چند تایی نارنج و چناری که کلاغی هر روز به سراغش برود. و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم.
28 اردیبهشت 87 - 23:08
ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ترا من چشم در راهم.
25 اردیبهشت 87 - 22:45
ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید چندین که از خُم در سبو خون دل ما میرود ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید دیدم به خواب نیمه شب، خورشید و مه را لب به لب تعبیر این خواب عجب، ای صبح خیزان، چون کنید؟ دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید
22 اردیبهشت 87 - 20:31
گل سرخ چشمان من از گلبرگ های تو سرخ تر است قلب من از ریشه ی تو محتاج تر است دستهای خالیم هوای او را کرده او که یادش از برگ های تو سبزتر است ای گل سرخ ریشه ی من از سرزمینی است که خاکش ؛ سالهاست مرده است نگاهش ؛ سالهاست خفته است من فریاد خواهم زد بیدار می شود ابش خواهم داد زنده می شود (( برخیز سرزمینم ... کمر شکسته عصای تو می شوم برخیز )
22 اردیبهشت 87 - 01:11
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر ، با آن پوستین سرد نمنکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پک غمنکش ساز او باران ، سرودش باد جامه اش شولای عریانی ست ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تا پودش باد گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجکه خواهد یا نمی خواهد باغبانو رهگذاری نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟ داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصلها ، پاییز
__