تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
11 تیر 87 - 09:14
من آموخته ام... آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم
23 اردیبهشت 87 - 22:57
دل من می خواهد شهرم از حاشیه ها دور شود شهر من سرگذشتش ، همه جنگ است و عذاب مردمش همه ، زخمی و صبور همه ، ساده همه ، در فکر ثواب شهر من وسعت پاکی ست که در آن ...... زرتشت مظهر مهر خدا نازل شد شهر من شهر خداست بی نیاز از از تبلیغ و ریا شهر من وسعت سرسبزی یقین است و غرور بی دل از خردی خود ، هیچ مخوانش به سکون که مبادش به ریاضت ، عادت بی خرد ، دور شود از موطن من خاک پاکی که از آن گام بی حوصلگی بر میداری امپراتوری کوروش آن ابر مرد که پیوند داد آسمان را و زمین را به خردمندی خویش وسعت مهر و غرور است و خدا دل من می خواهد که ببارد باران و بشوید ما را برود لبخندی که بر این چهره ی ما می کشد آن نقاشک و شود او رسوا ای دریغا که در این شهر ، مردم چتری از دکه ی نقاش خریدند ، همه وضیلت گشته ست آنچه یک عمر رذیلت بوده است ای دریغا ، این گاه می دهد شخصیت انسان را ، چتر ترسم این است نبارد باران و بخشکد لبخند و بپوسد احساس ترسم این است که تا جاویدان رو کشد با این ژست رحمت و مهر خدا از این شهر دل من می خواهد شهر من فاصله گیرد از جنگ از تظاهر از رنگ دل من می خواهد کودکان شعر بخوانند و برقصند در شهر نه به جنگ نه گناه نکنند عمر گران مایه تباه به توهم نشود وامانده برهند از تقدیر و نگردد به تشبیه و تشابه زنجیر کاش می شد شهرم ناجی مردم دنیا نشود و به آبادی و سرسبزی خود اندیشد و بداند هیچکس فکر ما نیست که این گونه تظاهر دارد همه در مصلحت خویش تفکر دارند و به تدبیری ژرف صحنه کذب نمایش برپاست دل من می خواهد آه نه نه نه ... نه دل من هیچ نمی خواهد .... چون ما دچاریم به تحریف تکامل ... به دروغ ما دچاریم به تزویر و تظاهر ... به ریا پس به سر هر چه رسد نیز ..... سزاست بر گرفته از کتاب سجده بر خرافات
13 فروردین 87 - 02:17
درود سالروزت شاد باد.
29 اسفند 86 - 23:33
توی آسمون ابی گل خورشید خندید/ شاخه یاس سفید ، به ترنم برخواست/ بلبل دل خسته ، قصه عشق سرود / چلچله در پرواز ، در شعاع خورشید/ بر پرش گرد طلایی افشاند/ یاسمن میخندید/ و نسیم میرقصید، بر گشاده دامن / روز نو در راه است / عشق خواهد بارید / بر دل غمدیده ، مرهمی خواهم ساخت/ لبمان میشکفد در خنده / چون گلی در دل صبح آبی/ روز نو در راه است / راه را باز کنید/ چشممان منتظر است / در را بگشایید / خانه را پاک کنید / پاک از فتنه و بیداد شب اهریمن/ یار ما در راه است / یار خواهد امد / روز نو در راه است / سال نو مبارک .... سلامت و شاد باشی
28 بهمن 86 - 09:38
می ستاییم روان‌های مردان پیرو راستی را، می‌ستاییم روان‌های زنان پیرو راستی را، در هر سرزمینی که زاده شده باشند، مردان و زنانی که برای پیروزی آیین راستی کوشیده‌اند، می‌کوشند و خواهند کوشید (اوستا - فروردین یشت - بند 153 و 154) با احترام کاوه
26 بهمن 86 - 14:00
عبارت "ضربه فرهنگی" را چنین تعریف كرده اند: " تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی ، سردرگمی و هیجان می شود." این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند . سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند! جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، برای شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند ، اما همراه وهمزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند ! همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی نام "سپندارمد گان" به گوششان نخورده است. چند سالی ست حوالی26 بهمن ماه (14 فوریه) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد والنتاین سوال كنی می داند كه "در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند.كلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشیشی به نام والنتیوس ( والنتاین )، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد . كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتیوس را به زندان بیندازند. والنتیوس در زندان عاشق دختر زندانبان می شود !!!! سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق ، با قلبی عاشق اعدام می شود... بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق! این داستان پرسش بر انگیز است و مهم ترین پرسش این است که دختر زندانبان در زندان چه می کرده است که والنتیوس او را در زندان دیده و عاشقش شده است ؟؟؟؟ آیا چنین رویدادی سزاواری تبدیل شدن به یک حماسه ی تاریخی را دارد ؟ آیا زندگانی یک کشیش می تواند سمبلی برای عشق باشد ؟ آن هم برای ما ایرانیان !!! در حالی که پیش از به دنیا آمدن آقای والنتیوس ما در سرزمینمان از صد ها سال پیش روزی را به نام روز عشق داشته ایم و البته سمبل عشق نیز نزد ما به طور مسلم یک انسان عادی نبوده است . در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند ، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است ، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندارمد" بوده است. سپندارمد لقب ملی زمین است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمد گان (29 بهمن ) را بعنوان نماد عشق می پنداشتند نه سربه نیست شدن یک کشیش عاشق را!!!!! سپندارمد جشن زمین و گرامی داشت عشق است. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند. ایران سرزمینی است كه با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است،ایرانیان به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانداند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان ، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد ، كه از بیست قرن پیش از میلاد ، روزی موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! و این خود گواه این ادعا است که بیگانگان همیشه سعی داشته اند رویداد های تاریخی شان را حتی شده با تحریف به گونه ای بیان کنند که با گاهشماری ایرانیان مطابقت داشته باشد . همانند کریسمس که در واقع شب چله ( یلدا) ی ما ایرانیان است .... حال این حقیقت آشکار تاسف برانگیز است ؛ بیگانگانی که زمانی همه ی هم و غمشان این بود که مناسبت ها و بزرگداشت هایشان از نظر تاریخی با جشن ها و بزرگداشت های ما ایرانیان تلاقی داشته باشد و برای این منظور حتی دست به تحریف پیشینه ی خودشان هم می زدند ببینید چگونه الگوی ما قرار گرفته اند ....؟ چرا ؟ چون گویی ما فراموش کرده ایم که از نظر فرهنگی یک سر و گردن از دیگر ملت ها بالا تریم . فرهنگ ما ایرانیان مقوله ای چون تکنولوژی نیست که نیازمند به پیشرفت و تاثیرپذیری داشته باشد چرا که فرهنگ ما از آغاز غنی و کامل بوده است , آن را به یاد آوریم . با مرعوب شدن در برابر فرهنگ وآداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند ! برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود ، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. چرا ما خودمان این ضربه را به خود می زنیم ؟ فرهنگ مهم ترین عامل در حیات ، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است و ریشه ی تاریخ ما ایرانیان تمدن و بالندگی بی نظیری است که هیچ سرزمینی مانند آن را ندارد , پس چرا ما خودمان مانند بی هویت ها رفتار می کنیم ؟ بیگانگان از فرهنگ نیاکان ما آموختند و با تحریف و دست کاری در پی آفرینش فرهنگی, مشابه بر آمدند اما تنها موفق به ساختن کاریکاتوری فرهنگی از آنچه در سرزمین ما بود شدند , حال ما داریم از این کاریکاتور تقلید می کنیم !!!!! ما ایرانیان فراموش کرده ایم که زمانی سر مشق و سر لوحه ی فرهنگی تمام جوامع بودیم. پیش از آنکه آنها بدانند تمدن به چه معناست این ما بودیم که تقویم سرزمینمان سرشار از جشن و بزرگداشت بوده است آن هم با سمبل هایی همیشه جاودان . دریافتن این نکته که ما محور فرهنگی جهان هستیم وعادات و رسوم و ارزش های فرهنگیمان برتر از بیگانگان است کارمشکلی نیست. کافی است کمی کاوش کنیم و خود واقعی مان را دریابیم و دست از خود باختگی فرهنگی برداریم . در خودباختگی هیچ نقطه ی تکاملی وجود ندارد . به جای سالروز درگذشت والنتیوس – که معلوم نیست روز اعدامش 26 بهمن بوده یا نه - بیا یید سپندارمدگان ( 29 بهمن ) روز عشق را گرامی بداریم .
__