لیست توصیفنامه ها8 بهمن 86 - 21:56 | |
-----------------Girls------
-----------are like apples-----
-------on trees. The best ones----
-----are at the top of the tree.----
---The boys don't want to reach---
--for the good ones because they--
-r afraid of falling and getting hurt.-
-Instead, they get the rotten apples-
from the ground that aren't as good,
but easy. So the apples up top think
something's wrong w/ them when in
-reality they're amazing. They just--
---have to wait for the right boy to
---- come along, the one who's--
----------- brave enough to----
---------------climb all--------
---------------the way-------
--------------to the top-------
-------------of the tree.--------
دخترها شبیه سیبهای روی درخت هستند
بهترین آنان در در بالاترین شاخه وسرسبزترین منطقه درخت قرار دارند
وپسرها بآنها نزدیک نمیشوند چرا که میترسند زمین خورده و آسیب ببینند
وبه سراع سیب هائی میروند که در دسترس وگاه حتی آسیب دیده اند ...
چراکه بدست آوردن انان به سهولت و ساده تر وآسانتر است.
در این زمان این بهترین سیب ها تصور میکنند چیزی درست نیست
وچرا آنان انتخاب نمیشوند شاید که اشکالی دارند!!!....
اما آنان تنهاباید برای آن بهترین پسری صبر کنند
که آنقدر دانا وباهوش هست که
بهترین را تشخیص دهد واورا بدست بیآورد!
پایان!
|
4 بهمن 86 - 22:48 | |
زندگی گل زردی است به نام ( غم ) فریاد بلندی است به نام ( آه ) مروارید غلتانی است به نام ( اشک) و آیینه ای شکستنی است به نام (دل)
|
15 دی 86 - 11:20 | |
در افسانهها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمیافتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند این فكر را پسندید.
|
5 دی 86 - 15:43 | |
باید فراموشش کنم، چندیست تمرین می کنم...
من می توانم، می شود، آرام تلقین می کنم...
کم کم ،ز یادم میروی، این روزگار و رسم اوست...
این جمله را با تلخی اش، صد بار تضمین میکنم . :( |
30 آذر 86 - 19:01 | |
قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد ...
و گفت:
مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود...
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است .
مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد . :)
|
24 آذر 86 - 17:53 | |
دنیا هم آدم های خوشبین و هم بدبین نیاز دارد چون افراد خوشبین هواپیما می سازند و افراد بدبین چتر نجات. |









