تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
19 مرداد 87 - 04:11
به مـن بگو : نگـــو ، نمیگـویــم ، اما نگــو: نفهـم ، كه مـن نمی توانــم نفهمــم ، من می فهمــم .
27 تیر 87 - 14:43
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی . نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت : چرا ؟ نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم!
9 تیر 87 - 11:57
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم حالا که بزرگیم چه دلتنگیم و دلامون کوچیک...مگه نه؟
9 تیر 87 - 11:23
دعا می کنم که هیچ گاه چشمهای كهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم وتو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای همچون تو ببارد.
4 خرداد 87 - 15:24
چرا ما آدما به صورت همیدیگه توجه داریم ؟ چرا ما آدما به سیرت همدیگه نگاه نمی کنیم ؟ راستی ..... چرا صورت مهمتر از سیرت شده ؟ چرا درون افراد دیگه برا کسی مهم نیست ؟ چرا لباس پوشیدن نشانه شخصیت شده ؟ چرا طرز حرف زدن مهمتر از محتوای حرف زدن شده ؟ چرا ما آدما نمی تونیم درباره افراد پیش داوری نکنیم ؟ چرا ما آدما نمی تونیم بدون ذهنیت قبلی از کسی در صورتی که اونو نمی شناسیم باهاش حرف بزنیم ؟ چرا .........................؟
29 اردیبهشت 87 - 11:48
میراث پدر علیه السلام سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود . اما زخمی در پهلو دارم . زخمی كه به دشنه ای تیز،‌ پدر برایم به یادگار گذاشته است. هزار سال است كه از زخم پهلوی من خون می چكد و من نوشدارو ندارم. پدرم وصیت كرده است كه هرگز برای نوشدارو،‌ برابر هیچ كی‌كاووسی،‌گردن كج نكنم وگفته است كه زخم در پهلو و تیر در گُرده، ‌خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان. زیرا درد است كه مرد، ‌می زاید و زخم است كه انسان می آفریند. پدرم گفته است : قدرهرآدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های كوچك را نوشدارویی اندك بس است، تو اما درپی زخمی بزرگ باش كه نوشدارویی شگفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی، شگفت تر از عشق نیست. ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست. او كه نامش خداوند است. پدرم گفته بود كه عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر. اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكین است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمك عشق پر است و نگفته بود كه او هر كه را دوست تر دارد، بر زخمش از نمك عشق بیشتر می پاشد! زخمی بر پهلویم است و خون می چكد و خدا نمك می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان كه می رقصم! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، ‌زیرا به یاد می آورم كه سنگ نیستم، چوب نیستم، خشت و خاك نیستم، كه انسانم . . . پدرم وصیت كرده است و گفته است : از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی،‌ خدایی نخواهی داشت . . . دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می‌دارم كه این زخم عشق است و عشق میراث پدر است. میراث پدر علیه السلام !
__