تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
4 خرداد 87 - 13:34
با یه شكلات شروع شد من یه شكلات گذاشتم تو دستش اونهم گذاشت تو دست من, من بچه بودم اونهم بچه بود سرمو بالا كردم سرش رو بالا كرد دید كه منو میشناسه خندیدم گفت: دوستیم گفتم: دوست دوست گفت: تا كجا گفتم دوستی كه تا نداره گفت تا مرگ خندیدم و گفتم من كه گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم نه نه نه تا نداره گفت قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده میشند یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت, تا جهنم, تا هر جا كه باشه من وتو با هم دوستیم خندیدم گفتم تو تا هر كجا كه دلت میخواد یه تا واسش بذار اصلآ واسش یه تا بكش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلآ براش تا نمی ذارم نگام كرد نگاش كردم باور نمی كرد می دونستم اون می خواست حتمآ دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت شكلات . هربار كه همدیگه رو میبینیم یه شكلات مال تو یكی مال من باشه گفتم باشه هر بار یه شكلات می ذاشتم تو دستش اونم یه شكلات تو دست من باز همدیگرو نگاه می كردیم یعنی كه دوست دوست من تندی شكلاتم را باز می كردم ومی ذاشتم تو دهنم و تند تند می مكیدم می گفت شكمو تو دوست شكموی منی و شكلاتش رو می ذاشت توی یه صندوقچه كوچولوی قشنگ می گفتم بخورش می گفت تموم می شه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقش پر از شكلات شده بود هیچكدومش رو نخورده بود من همش رو خورده بودم گفتم اگه یه روز شكلات هاتو مورچه ها بخورند یا كرم ها چیكار می كنی می گفت مواظبشون هستم می گفت می خوام نگهشون دارم تا وقتی كه دوست هستیم من شكلاتم رو می ذاشتم تو دهنم می گفتم نه نه نه تا نه دوستی كه تا نداره. یك سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست سالش شده. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ی شكلاتام رو خوردم اما اون همه ی شكلاتاشو رو نگه داشته اون اومده امشب تا خدا حافظی كنه می خواد بره اون دور دورها میگه زود بر می گردم من كه می دونم بر نمی گرده یادش رفت شكلات به من بده اما من كه یادم نرفته یه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم این واسه خوردنی یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش گفتم این آخرین شكلات واسه ی صندوق كوچكت یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلات هاش هر دو تارو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره و می دونستم كه دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه ی شكلات هام رو خوردم اما اون هیچكدومش رو نخورده . حالا با یه صندوق پراز شكلات های نخورده چیكار می كنه!!! اونیكه به من می گفت یه وقت منو جا نذاری منو تو این دنیای كوچك یكه و تنها نذاری اونیكه با چشمهای خسته ی من خوابش می برد نفسش بسته به من بی نفسم یه روز می مرد اونیكه ساعت قلب نازنینش ضربان من بود شبهای مشكی من با بودنش آسمونی بود اونیكه با صحبتهاش قند تو دل من آب می شد روزیكه من نبودم مثل یه شمعی آب می شد حالا اون رفت ودیگه پشت سرش رو هم ندید گلهای شمعدونی رو زیر پاهاش له كرد وچید آخ زمونه بی فاییت مثل آدم ها می مونه هر چی قول دادی به زیر پات جا می مونه
23 اردیبهشت 87 - 14:37
می خواهم در مورد عشق حرف بزنم . اما نمی دانم چی بنویسم . به قول عزیزی " تا واقعا عاشق نشی نمی توانی عشق را توصیف كی" نمی دانم شاید من واقعا عاشق نیستم . اگر ازت بپرسن عشق چیه چی جواب می دهی ؟ جواب می دهی علاقه زیاد یا..... اما من واقعا می خواهم معنی حقیقی عشق را بدانم . این كلمه چیه كه وقتی عاشقا می شنوند اشكشون در می آید . وقتی گل رز یادش می افتد پرپر می شود . وقتی بعضی ها می شنوند با حسرت از ته قلب آهی می كشند . وقتی آسمون به یادش می افتد دوباره شروع به باریدن می كند . اگر واقعا عاشقی می توانی نظرت را در مورد عشق برام در نظرات بنویسی .
23 اردیبهشت 87 - 14:35
اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستین من به توست اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست پس با تمام وجود فریاد میزنم دوستت دارم
__