تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
11 مرداد 87 - 18:40
هرگز لبهایتان را بر روی کسی نبندید که دریچه ی قلبتان را برویش باز کرده اید
14 تیر 87 - 21:21
چه ساده با گریستن خویش زاده می‌شویم و چه ساده در گریستن دیگران می‌میریم. اما میان دشواری دریا و تبسم کرانه، فاصله‌ای‌ست. لب اگر تشنه، جام شوکرانش در پیش، دل اگر تنها، هزار دشنه‌ی پنهانش در پشت. چنین که در اواسط واژه و معنا معلقیم مگر به روزنکی در حصار بی‌سایه، بی‌دیوار، ورنه در مویه‌های موهن مرگ، کو چراغی!؟ چراغی کو تا سپیدگانِ بی‌تردید، زانوی فتیله نلرزاند؟! دریغا، فاصله‌ای‌ست میان آب و سراب، یک دست بنای اشاره و یک دست مزار خواب. .. تولدت مبارك
13 تیر 87 - 14:04
ببخشین شما پولدارین ? هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین» كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین » نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم.
__