تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
1 مهر 86 - 23:21
عشق صدای فاصله هاست . فاصله هایی که غرق در ابهامند 0000000777770000000777770000000 0000077777777700077777777700000 0000777777777770777777777770000 0000777777777777777777777770000 0000777777777777777777777770000 0000077777777777777777777700000 0000007777777777777777777000000 0000000077777777777777700000000 0000000000777777777770000000000 0000000000000777770000000000000 0000000000000007000000000000000
30 شهریور 86 - 13:50
درتصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید، هیچكس عصبانی نیست. هیچكس سوار بر اسب نیست. هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست .هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارهای ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد
23 شهریور 86 - 13:55
نه نه دیگه به هیچی فكر نمی كنم نه به غم ابر نه به سردی درد نه به این شب سیاه. . اصلا به من چه مربوط... بال پروانه شكسته ست یا موجها سر خود رو به ساحل می كوبن... تا بمیرن بذار ابرا قطره قطره ی غم خودشونو ببارن و گلها در خیال خود برقصن. . مگه من چكاره ام؟ كه جواب سحرو جواب بدم. چرا با مرگ هر ستاره سوالی از گریبان من سر می زنه؟ من در ته خاطرات دور و دراز خود ته نشین شده ام. . دیگه ترس هیچ حادثه ای خواب نازك منو بهم نمی زنه. نه رویای بارون و نه حتی تلنگر نام تو. . این روزا پاییز نزدیكه و تابستون منو در آغوش گرفته بذار برو تو كه از اونجا رفته ای...آره رفته ای. بخواب...آسوده بخواب. . بذار راحتت كنم قسم به بال شكسته ی پروانه... من دیگه اونجا بر نمی گردم. . . پنجره رو اگه باز كنی می بینی كوچه ی سفید یخ زده ی پوشیده از برف دونه های ریز برف...همراه با سیلی سرد باد عابرای عجول و بی تفاوت دست در جیب آسمون سرخ... ... ... سوز سرما توی ذره ذره ی تنت نفوذ می كنه... ... حتی اگه چشاتو ببندی می تونی به خودت دروغ بگی كه زمستونه... می تونی ماهی سرخ تنگ بلورو از یاد ببری و به هیچ بگیری تقویمی رو كه اصرار میكنه بهت بفهمونه كه بهاره. ... آره ساده ست گفتن اینكه خیسی چشمات حتما از سرماست. . . راستی...كسی می دونه؟ بهارو كی از توی قاب پنجره ی همیشه بسته ی من دزدیده؟
21 شهریور 86 - 19:56
گفته بودی : که چرا محو تماشای منی ؟ آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی ! مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو بقدر مژه برهم زدنی ...
20 شهریور 86 - 12:33
مرگ بر اّنکه دلش را به دل سنگ تو بست
18 شهریور 86 - 16:48
یاران زچه رو رشته الفت بگسستند ...عهدی که روا بود دگر باره نبستند ...آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند...کین بی خردان حرمت انسان بشکستند ...مارا دگر از طعنه دشمن گله ای نیست ...کان عهد که بستیم رفیقان بشکستند
__