تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
6 اردیبهشت 87 - 14:22
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسید سوار. آسمان مكثی كرد. رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن‌ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: "نرسیده به درخت، كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد، پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی: كودكی می‌بینی رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می‌پرسی خانه دوست كجاست." نام شعر : نشانی - سهراب سپهری
6 فروردین 87 - 09:33
سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن؛ سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن
26 اسفند 86 - 21:41
امشب آسمان ستاره باران است. امشب فرشتگان هلهله می کنند. امشب تمام انبیا خندانند. امشب پهلوی شکسته بانو التیام یافت. امشب خون حسین به ثمر نشست. امشب حتی خدا هم پایکوبی می کند. امشب شب نور است. امشب زیباتر از روز است، اما نه امشب خود روز است. امشب ابر مردی از جنس نور به ولایت رسید. هزاران هزار بار شادباش شب ولایت زیباترین گل آفرینش.
15 اسفند 86 - 20:21
حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می خواهم عذابم می دهند بعد از این با بی کسی خو می کنم آنچه در دل داشتم رو می کنم خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب نیستم از مردم خنجر پرست بت پرستم بت پرستم بت پرست خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند دشنه ی نامرد بر پشتم نشست از غم نا مردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمی گویم که خاموشم نکند من نمی گویم فراموشم نکند من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت بادشیرین شادباش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون میچکد خون من فرهاد مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون از حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم بسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه هیچ کس چشمی برایم تر نکرد هیچ کس یک روز با من سر نکرد هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه گاهی بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفائل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه می پنداشتیم Moosafereh shab
14 اسفند 86 - 03:01
روزی مردی خواب دید كه مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، كارهای خوبی را كه در دنیا انجام داده اید، بگوئید تا من به شما امتیاز بدهم. مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار كردم و هرگز به او خیانت نكردم. فرشته گفت: این سه امتیاز. مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می كردم. فرشته گفت: این هم یك امتیاز. مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و كودكان بی خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم. فرشته گفت: این هم دو امتیاز. مرد در حالی كه گریه می كرد گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینكه خداوند لطفش را شامل حال من كند. فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اكنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!
12 اسفند 86 - 22:18
من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله مذهب بالا. تا ته كوچه شك ، تا هوای خنك استغنا، تا شب خیس محبت رفتم. من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق. رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت، تا سكوت خواهش، تا صدای پر تنهایی. چیزهایی دیدم در روی زمین: كودكی دیم، ماه را بو می كرد. قفسی بی در دیدم كه در آن، روشنی پرپر می زد. نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت. من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت. ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، كاسه داغ محبت بود. من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز. بره ای دیدم ، بادبادك می خورد. من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید. در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر. شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: "شما" من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور. كاغذی دیدم ، از جنس بهار، موزه ای دیدم دور از سبزه، مسجدی دور از آب. سر بالین فقهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال. قاطری دیدم بارش "انشا" اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و امثال". عارفی دیدم بارش " تننا ها یا هو". من قطاری دیدم ، روشنایی می برد. من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت . من قطاری دیدم، كه سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.) من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد. و هواپیمایی، كه در آن اوج هزاران پایی خاك از شیشه آن پیدا بود: كاكل پوپك ، خال های پر پروانه، عكس غوكی در حوض و عبور مگس از كوچه تنهایی. خواهش روشن یك گنجشك، وقتی از روی چناری به زمین می آید. و بلوغ خورشید. و هم آغوشی زیبای عروسك با صبح. پله هایی كه به گلخانه شهوت می رفت. پله هایی كه به سردابه الكل می رفت. پله هایی كه به قانون فساد گل سرخ و به ادراك ریاضی حیات، پله هایی كه به بام اشراق، پله هایی كه به سكوی تجلی می رفت. مادرم آن پایین استكان ها را در خاطره شط می شست.
__