تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
25 فروردین 87 - 20:59
ای رفیق مهربان ،هر شب دعایت می کنم گر ندارم ثروتی جانم فدایت می کنم
23 شهریور 86 - 15:24
دو چیز هیچ وقت از یاد ادما نمیره دوستای خوب، روزهای خوب، یه چیز هم هیچ وقت از دل ادم نمیره روزهای خوبی كه با دوستای خوب گذشت
9 تیر 86 - 01:32
در میان هر سیب ,دانه ها محدود است,در دل هر دانه, سیب ها نا محدود... . . چیستانیست عجیب!!!! . . دانه باشید نه سیب
2 تیر 86 - 16:00
چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟ مردی در عالم رویا فرشته ای را دید كه در یك دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریك راه میرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:این مشعل و سطل آب را كجا می بری؟ فرشته جواب داد:می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب،آتش های جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببینم چه كسی واقعا خدارا دوست دارد؟
2 تیر 86 - 15:58
لیلی گفت: موهایم مشكی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج. دلت توی حلقه های موی من است. نمی خواهی دلت را آزاد كنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟ مجنون دست كشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم، دلم را هم. لیلی گفت چشم هایم جام شیشه ای عسل است، شیرین. نمی خواهی عكس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را ؟ مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزار سال است عكسم ته جام شوكران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟ لیلی گفت: لبخندم خرمای شیرین نخلستان است. خرما طعم تنهاییت را عوض می كند، نمی خواهی خرما بچینی؟ مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم . لیلی گفت: دستهایم پل است، پلی كه مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر. مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام.آنكه می پرد دیگر نیازی به پل ندارد. لیلی گفت: قلبم اسب سركش عربی است، بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟ مجنون هیچ نگفت. لیلی كه نگاه كرد، مجنون دیگر نبود. تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن. لیلی دست بر سینه اش گذاشت صدای تاختن می آمد. اسب سركش اما در سینه لیلی نبود...
11 اردیبهشت 86 - 18:02
داستان فرشته: وقتی كودك خوبی می میرد یك فرشته از بهشت به زمین می آید، و كودك مرده را در آغوش میگیرد... بال های بزرگ و سفیدش را باز می كند و از بالای هر چیزی كه كودك به آن ها عشق می ورزیده پرواز میكند...، فرشته یك مشتِ پر گل می چیند، و آن ها را به بالا، به پیش قادر مطلق، می برد. آن ها میتوانند، در بهشت زیباتر از زمین شكوفه بدهند، و خداوند همه آن گل ها را به قلب خود می فشارد. اما او آن گلی را كه بیشتر از همه دوست دارد را می بوسد... و سپس به آن گل صدا عطا می كند تا در بزرگترین هم سرایی ستایش خداوند شركت كند... گل ها نمادی از انسان ها هستند، خداوند همه انسان ها را دوست دارد اما آنهایی را كه بیشتر دوست دارد را وقف ستایش خود میكند. فرشته همان طور كه كودكی مرده را بالا، بسوی بهشت، می برد، به كودك گفت: ” نگاه كن“ كودك صدایش را شنید و چشمهایش را باز كرد، مثل این كه در یك رویا بود ... آنها از بالای مكانهایی كه كودك بازی می كرد، پرواز كردند و به میان باغ هایی با گل های زیبا رفتند. فرشته پرسید: ـ كدامیك از این گلها را باید با خود ببریم تا در بهشت بكاریم؟ آن نزدیكیها یك بوته ی زیبا و باریك گل رز ایستاده بود. اما دستی نا بكار ساقه اش را شكسته بود، و به همین خاطر همه غنچه های نیمه بازش پژمرده شده و در اطراف آویزان بودند. كودك گفت: - گل بیچاره! این را بردار، ممكن است در آنجا گل بدهد و رشد كند. فرشته آن گل را برداشت و كودك را بوسید. آنها تعدادی از گل های شكسته ی پر پشت را چیدند، همچنین چند بنفشه وحشی و گل لاله ی تحقیر شده ای را هم با خود بردند. كودك گفت: - حالا ما یك دسته گل داریم. فرشته سرش را از روی تصدیق تكان داد. ولی به سوی بهشت پروازنكرد.... شب كاملا آرامی بود. آنها درآن شهر بزرگ ماندند و به طرف كوچه ی باریك محله های پایین شهر پرواز كردند. جایی كه انبوهی از پوشال و كاه ،غبار وخاكروبه ها جمع شده بود، آنجا تكه های بشقاب، خرده های گچ، لباس های مندرس و كهنه و كلاه های قدیمی ریخته بود و همه این چیزها منظره كوچه را به هم زده بود... و فرشته از میان همه ی این چیزهای آشفته به تكه هایی از یك گلدان شكسته و تكه كلوخی كه از آن به بیرون خم شده بود، اشاره كرد. كلوخ با ریشه های قوی اما خشك شده ی یك گل صحرایی سرِ جایش نگه داشته شده بود و چون گل خشك شده بود كسی به آن محلی نمی گذاشت و دور انداخته شده بود. فرشته گفت: - آن گل حشك شده را با خودمان می بریم. علتش را همان طور كه به پیش میرویم برایت می گویم... آن پایین در آن كوچه باریك، در زیر زمینی نمور، پسر بیمار و فقیری زندگی میكرد. او از كودكی فلج بود. فقط وقتی حالش خیلی خوب بود میتوانست، با تكیه بر چوب دستی اش، چند بار بالا و پایین اتاق برود... و این حداكثر كاری بود كه او میتوانست انجام دهد. برای چند روزی در تابستان اشعه های خورشید به درون زیرزمین رخنه میكردند و وقتی پسر كوچك آنجا در زیر تابش خورشید مینشست، دستش را جلوی صورتش می گرفت و به خونی كه در انگشتانش جاری بود نگاه می كرد و می گفت:” آره، امروز اون بیرون اومده!“ او جنگل را با زیبایی سبز بهاریش می شناخت، تنها به این خاطر كه پسر كوچك همسایه اولین شاخه ی سبز یك درخت آلش را برایش آورده بود و او آن را بالای سرش می گرفت و خود را در رویاهایش در جنگلی از درختان آلش می دید. جایی كه خورشید می درخشید و پرندگان آواز می خواندند... در یك روز بهاری پسر همسایه برایش گلهای صحرایی آورد كه اتفاقا یكی از گل ها با ریشه بود. بنابراین در یك گلدان كنار تخت نزدیك پنجره كاشته شد و رشد كرد. رشد كرد و شاخه های جدیدی داد و هر سال گل های تازه می داد و بزرگتر می شد. برای پسر بیمار آن گل تبدیل به عالی ترین گل روی زمین شد. آن گل تنها گنج كوچك زمینی اش بود. به آن آب می داد، و مراقبش بود و گل نیز می كوشید تا از حداقل نوری كه از پنجره باریك می تابید نهایت استفاده كند. گل در رویاهای پسر پرواز می كرد و فقط برای شاد كردن پسر بود كه رشد می كرد و بوی خوش در اطراف می پراكند. و زمانی رسید كه خداوند پسر را به سوی خودش فرا خواند. و الان یك سال است كه او پیش قادر مطلق است. برای یك سال گل در كنار پنجره فراموش شده ماند، و پژمرد. به همین خاطر در كوچه انداخته شد. و این همان گل بیچاره است كه در دسته گلمان گذاشتیمش. این گل نسبت به سایر گلهای باغ ملكه شادی بیشتری تولید كرده و بخشیده است. كودك پرسید : - اما، تو همه این چیز ها را از كجا می دانی؟ فرشته گفت: - من می دانم، چون من همان پسری بودم كه بر روی چوب دستی راه می رفت. من گلم را خوب می شناسم. كودك چشم هایش را باز كرد و به صورت شاد و با شكوه فرشته نگاه كرد. در همین لحظه آنها به مكانی داخل شدند كه پر از شادی و آرامش بود. خداوند كودك مرده را در آغوش گرفت سپس او مثل فرشته دو بال در آورد. و دست در دست فرشته پرواز كرد. قادر مطلق گل صحرایی پژمرده را بوسید، پس از این بوسه بود كه گل صدادار شد و با آزادی و شادی بیشتری در همسرایی فرشتگان دور و نزدیك هم آواز شد. كودك و گل صحرایی خوشحال بودند و آواز می خواندند.
__