لیست توصیفنامه ها30 مرداد 87 - 18:33 | |
یادته كنار نهر شیر وعسل نشسته بودیم....من مو های قشنگتو می بافتمو برات قصه گندم گیسو رو می گفتم تو هم دو تا شكلات كه به شكل قلب بودن تو دستات گرفته بودی....نیگام كردی بعد گفتی بیا یكیش مال تو یكیشم مال من حالا دل هر كی مال خودش باشه؟؟زل زدی تو چشام همین كه غرق تماشای تو بودم گفتی بیا دل منم مال تو...ولی من دلم می خواست خودتم مال من بودی....گفتم بیا دل منم مال تو ولی نخوریشا !!!گفتی وا من كه شكمو نیست..خندیدی و رفتی....منتظرت شدم نیومدی!!! تموم باغ هارو گشتم نبودی ...گفتم شاید اومدی رو زمین واسه همین متولد شدم اما اینجا هم نبودی...
یه روز وقتی كه دو سال بی تو رو زمین سر كرده بودم بوی موهات..عطر تنت...بوی خوش اون شیرنی ها پیچید تو زندگیم اه انگار دوباره جان گرفته بودم تنفست می كردم و دیوانه وار پی بویت همه جا رو دنبالت گشتم تقویم رو نیگاه كردم 70/4/11 با انگشتام حساب كردم گه از 68/4/23 ؟؟؟ وای خدای من ...من چه جوری بدون تو دو سال زندگی كرده بودم...راه افتادم به دنبالت ....هر روز و هر شب و 11 تیر را جشن گرفتم بی تو و برای تو....تا اینكه یه روز كه خسته شده بودم و به درختی تكیه داده بودم تو اومدی...تو اومدی و گفتی دلم كوش؟؟ گفتم بیا اینم دلت مال خودت حالا مال منو پس بده....اما مگه می شد؟؟این همه سال به عشق تو تپیده بود این دل ...بد جوری بهت عادت كرده .....پشت دستمو رو صورتت كشیدم و گفتم ..... من حالا دیگه پیش تو ام تا ابد و هر سال 11 تیر را جشن میگیریم بری تو و با حضور همیشه عاشق تو....عزیزم تولدت مبارك........دوست دارم...دوست دارم ...............
|
13 خرداد 87 - 18:20 | |
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا |
9 خرداد 87 - 11:20 | |
من تو را رها می کنم و چقدر سخت است عزیزت را رها کنی
اما من آنقدر تو را دوست دارم، که تو را رها میخواهم رها از تمامی بندها و زنجیرها،
هرچند که تو هیچ گاه در بند من گرفتار نبوده ای چراکه من اینگونه خواستم
هیچ گاه به خاطر همیشه بودن با تو،برای تو بندی نساختم اما تو در بند خود
گرفتاری ای کاش از خود رها شوی همانگونه که من با تو از خود رها شدم...
|
17 اردیبهشت 87 - 19:49 | |
مهرورزان زمانهای كهن هرگز از خویش نگفتند سخن كه در آنجا كه تویی برنیاید دگر آواز از من ما هم این رسم كهن را بسپاریم به یاد هرچه میل دل دوست بپذیریم به جان هرچه جز میل دل او بسپاریم به باد آه! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی كه چو كبك خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نه توان گفت به جانبازی فرهاد :افسوس نه توان گفت ز بیدردی شیرین :فریاد كار شیرین به جهان شور برانگیختن است عشق در جان كسی ریختن است كار فرهاد برآوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با كوه درآویختن است رمز شیرینی این قصه كجاست؟ آن كه می آموخت به ما درس محبت می خواست: جان چراغان كنی از عشق كسی به امیدش ببری رنج بسی تب وتابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی سینه بی عشق مباد. |
16 اردیبهشت 87 - 23:09 | |
دیگه باید چیكار كنم تا بدونی دوست دارم
خیال تو راحت می شه سر به بیابون بذارم
قید تموم دنیارو به خاطر چشات زدم
هر كاری گفتی كردم و هر جایی گفتی اومدم
دیوونگی اون اولا خیلی برام ساده نبود
اما حالا خیلی قشنگ راه جنون و بلدم
گفتی سرت پایین باشه به هیچكسی نگا نكن
اسم كسی به جز منو تو زندگیت صدا نكن
وقتی دسام تو دسته با كسی حتی دس نده
به خاطر یه احترام دست منو رها نكن
غرورم و شكستم و قلبم و ریختم زیر پات
هر جا رسیدم به همه گفتم كه می میرم برات
بیدار نشستم تا سحر چون كه تو خوابت نمی برد
قصه می گفتم كه شاید به خواب ناز برن چشات
وقتی كه گفتی تشنه ای مثل یه چشمه آب شدم
گفتی باید رسوا بشی پیش همه خراب شدم
گفتی می خوای یه قهرمان شریك لحظه هات بشه
عاشق ترین من بودم و دوباره انتخاب شدم
گفتی باید عشق منو تو كوچه ها داد بزنی
رو صخره های اورست اسممو فریاد بزنی
گفتی اینا كه چیزی نیست كارات باید عجیب باشه
آسمونو بشكافی و رودست فرهاد بزنی
به خاطر داشتن تو رو زندگیم خط كشیدم
فكر و خیالم تو بودی جز تو كسی رو ندیدم
گفتی اگه عاشقمی همیشه هر چی من بگم
یه عمره جز حرفای تو من به كسی گوش نمی دم
دوستیامو به خاطرت ساده گذاشتمش كنار
گفتی با صدتا گل سرخ باید بیام سر قرار؟
تقویممو گرفتی و گفتی باید خودت بگی
دو سال پیش همدیگر و چند دفعه دیدیم تو بهار
نوشتم اسم نازتو رو برگای سبز درخت
عكس قشنگتو زدم توی اتاق بالای تخت
با مه نوشتم عشقتو رو تك تك پنجره ها
همه به این كارا می گن كارای خیلی خیلی سخت
زدم رودست مجنون و با صحرا همخونه شدم
نذاشتم اشك تو بیاد تكیه دادی شونه شدم
واسه بدست آوردنت عمرمو جونمو دادم
كم كمش همینه كه واسه تو دیوونه شدم
با اشك رنگ بارونم دریایی ساختم واسه تو
توی قمار سرنوشت هستیمو باختم واسه تو
نقاشی كردم خودمو كنار عكس ناز تو
تازه دیدم كه خودمو فقط شناختم واسه تو
تو رؤیاهای صورتیم تو پادشاه من شدی
به آسمون نیازی نیست تو دیگه ماه من شدی
به هر جا كه خیره بشم هر جا نگاه كنم تویی
رو چشم من جا داری و رنگ نگاه من شدی
تو شب ناز مژه هات با عاشقی قدم زدم
با هركی میل تو نبود رابطمو بهم زدم
شبا كنار پنجرت از عشق تو زانو زدم
تا بخوابی برای تو ساز دوست دارم زدم
تمام دنیا می دونن دست از تو برنمی دارم
عاشقتم اما بازم پیش چشات كم می یارم
" تقدیم به او که برام عزیزترینه"
|
7 اردیبهشت 87 - 21:17 | |
ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟ |











