تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
25 اردیبهشت 87 - 20:12
سلام خوبی من میخوام واست شعر بنویسم اخه اسمت واسم مقدسه. اول بنام عشق دوم بنام تو سوم بنام مرگ بر لوح شیشه ای قلبت بنویس:یا تو و عشق یا من و مرگ امیدوارم خوشت بیاد. قربان تو محمد رضا
12 دی 86 - 11:54
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب،آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم: حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول که دل به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نه گسستم، نه رمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
25 مهر 86 - 09:58
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ، ندانی که چه دردیست
24 مهر 86 - 10:17
انسان بودن،پاک بودن،مسئول بودن و در اندیشه ی سرنوشت دیگران بودن وظیفه نباشد،بلکه صفت آدمی باشد shaeresh khodamam ha ghashang bood
17 مرداد 86 - 14:13
به خداحافظی تلخ توسوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوعه ولی لبهایم هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچکس،هیچکس در اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند همه شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
10 مرداد 86 - 13:11
نمی بازم به بی رنگی، به کوه و معبر سنگی به پاییز و غروب عصر دلتنگی نمی بازم نمی سازم من خاکی سرایی با دل شاکی تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمی سازم اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم کلبه عشقو تو دستای تو می سازم که ساختم من اگر باید ببازم من به گرمای نفس های تو میبازم ، که باختم من اگر باید بسازم من پیکر عشقو تو دنیای تو میسازم که ساختم من نیازم را بده پاسخ که دلگیرم ، اسیر وسوسه های نفس گیرم نگاهم کردی و بستی به زنجیرم ، نگیر از من نگاهت رو که میمیرم!!!!!!
__