تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
10 فروردین 87 - 16:09
هوا هوای بهار است و باده‌ باده ناب به خنده خنده بنوشیم و جرعه‌جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست كه خودش به جان هم افتاده‌اند آتش و آب فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب گل امید من امشب شكفته در بر من بیا و یك نفس ای چشم سرنوشت بخواب مگر نه خاك ره این خرابه باید شد بیا كه كام بگیریم از این جهان خراب امیدوارم که در سال جدید(87) ، زندگی سرشار از موفقیت و شادی داشته باشید.
28 اسفند 86 - 09:34
توی تقویم دلامون صفحه بعد زمستون مینویسیم یادگاری روزی بود و روزگاری یه روزی كه با صفا بود مث هر روز خدا بود یه جوری،بدون هشدار كه نشد هیشكی خبر دار برف و كولاك و یخ و سوز جاش و داد به عمو نوروز همچی شد جیك جیك مستون انگاری نبود زمستون چلچله خونه اش رو نو كرد سبزه سفره اش و ولو كرد آب اومد آیینه در دست باغچه از بوی گلا مست توی باغچه بید مجنون كرده زلفاشو پریشون روی غنچه تو دل گل سازشو كوك كرده بلبل میشه با قمری هم آواز كه بیاین بریم به پیشواز بعد عمری انتظاری اومده پیك بهاری آب و آیینه بیاریم تا جلو پاهاش بذاریم دم گرفته بود قناری كه رسیده نو بهاری
27 اسفند 86 - 09:06
روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان
16 اسفند 86 - 08:22
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
26 بهمن 86 - 15:42
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
7 بهمن 86 - 01:00
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب بجویبار و چون باد بدشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت «خیام»
__