تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
5 شهریور 87 - 12:19
´´´´´´¶¶´´´´¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶´¶¶¶¶´´ ´´´´´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶´¶¶´´´´¶´ ´´´´´´¶´´´´´´´´´´¶´¶¶¶¶¶¶´´´¶´ ´´´´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶¶´ ´´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´ ´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶´´ ´´´¶´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´ ´´´¶´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´ ´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´¶´´ ´´´´¶´´´´´´´´´¶¶¶´´´´¶¶´´´¶¶´´ ´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´ ´´´´´´´¶¶¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´´´ ´´´¶¶¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´ ´´´¶´´´´¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶´´´¶´´´´´ ´´´¶´´´´¶¶¶´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶´´´´ ´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶´´´¶¶´´ ´´¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶´´ ´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶´´ ´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶´´ ´´¶¶´´´´´´´¶¶´´´´¶¶´´´´´´¶¶´´´ ´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´
5 شهریور 87 - 12:18
A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Tell Her About His Love. Everyday He went to The CD Shop, And Bought a CD Just for Talking to Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried and Cried and Finally Died. You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story: If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For the Destiny to Play the Role
5 شهریور 87 - 12:18
عشق یعنی...! عشق یعنی چون محمد پا به راه... عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه... عشق یعنی بیستون کندن به دست... عشق یعنی زاهد اما بت پرست ...عشق یعنی همچو من دریا شدن... عشق یعنی قطره و دریا شدن... عشق یعنی یک شقایق غرق خون... عشق یعنی درد و محنت در درون... عشق یعنی یک تبلور یک سرود... عشق یعنی یک سلام و یک درود
5 شهریور 87 - 12:18
یادمه یه روز به یه دوست یه حرفی زدم که هرگز یادم نمیره: پاک بودن یه ارزش و برتریه! سعی کن جماعت هر رنگ که هست تو رنگ پاکی باشی...! نیاز نیست همرنگ جماعت بشی خودت باش...
5 شهریور 87 - 12:18
هوا گرم بود و درخت با خود می گفت :" کاش کسی از این حوالی بگذرد تا من خنکای سایه ام را نثارش کنم و خستگی را از تنش بیرون کنم . کاش پرنده ای ، چهار پایی ، انسانی ... " ناگهان در دوردست چشمش به موجودی افتاد که آرام آرم به او نزدیک می شد . باورش نمی شد . خیلی وقت بود کسی از آن حوالی عبور نکرده بود . از خوشحالی نزدیک بود بال در بیاورد . با هیجان فریاد زد : " یک انسان ! " و آهسته ادامه داد : "حتما در آفتاب خیلی خسته شده است . باید با سایه ای خنک از او پذیرایی کنم"... مرد به درخت رسید . با خود گفت : " چه درخت تنومندی ... این هم از هیزم زمستان " !
5 شهریور 87 - 12:17
من از صدای گریه ی تو به غربت بارون رسیدم تو چشات باغ بارون زده دیدم چشم تو همرنگ یه باغه تو غربت غروب پاییز مثل من ، از یه درد کهنه لبریز با تو بوی کاهگل و خک عطر کوچه باغ نمنک زنده می شه با تو بوی خک و بارون عطر لاله و گلابدون زنده می شه تو مثل شهر کوچک من هنوز برام خاطره سازی هنوزم قبله ی معصوم نمازی تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خکی هنوزم برای من عزیز و پکی
__