لیست توصیفنامه ها11 بهمن 86 - 23:18 | |
چو ایران نباشد تن من مباد
جشن بهمنگان
روز وهمن از ماه بهمن دومین روز از بهمن ماه باستانی / 26 دی خورشیدی
بهمن از واژۀ اوستایی وهومن VIHUMAN به معنی اندیشه نیک می باشد.
وهمن یکی از امشاسپندان نزدیک به درگاه اهورامزدا می باشد. اشوزرتشت برای دریافت پیام های اهورایی از وهومن یاری می گیرد. پاسبانی چهارپایان سودمند در عالم جسمانی به این امشاسپند واگذار می شود، از این رو زرتشتیان در جشن بهنگان یا بهمنجه که در روز بهمن از ماه بهمن واقع می شود از کشتار حیوانات سودمند و خوردن گوشت آنها خودداری می نمایند و برخی از زرتشتیان پرهیز از خوردن و کشتار را در تمام روزهای بهمن ادامه می دهند.
این جشن حامی مردان درستکار است.
روزهای نبر ( پرهیز از کشتار )
روزه گرفتن و نخوردن خوراک در طول روز در آیین زرتشتیان وجود ندارد، به جای آن در هر ماه در روزهای NABOR که به نام وهمن ماه گوش رام هستند از کشتار حیوانات سودمند و خوردن گوشت پرهیز می نمایند، تا باعث حفظ حیوانات و همچنین سلامتی انسان ها گردد.
جشن سده
روز مهر از ماه بهمن شانزدهمین روز از بهمن باستانی / 10 بهمن ماه خورشیدی
جشن سده از زمان های بسیار دور به یادگار مانده است و جشن پیدایش آتش است.
روایت آن در شاهنامه اینچنین آمده است؛ روزی هوشنگ شاه به همراه یاران خود به کوه می رود در راه به مار تنومندی برخورد می کند و با سنگ بزرگی به جنگ او می شتابد، سنگ را به سوی مار پرتاب می کند، سنگ به سنگ دیگری برخورد کرده، جرقه ای بیرون می جهد و به خار و خاشاک اطراف شعله می کشد و آتش فروزان پدیدار می گردد و از آن پس جشن سده برگزار می گردد.
سده از واژه ست در زبان پهلوی آمده است و معنی آن صد می باشد.
بنابر تقسیم فصلی ایران باستان آغاز فروردین ماه تا پایان مهر ماه تابستان بزرگ و از اول آبان ماه تا پایان اسفند ماه را زمستان می نامیدند، سده هنگامی است که صد روز از زمستان می گذشت و یا به روایت امروز 50 شب و 50 روز به نوروز مانده است.
اجرای مراسم سده بدین گونه می باشد؛ پس از غروب آفتاب سه تن از موبدان در حالیکه لباس سپید بر تن دارند به سوی توده ای از هیزم خشک که از قبل تهیه گردیده حرکت می نمایند، گروهی از جوانان که لباس سپید بر تن دارند با مشعل های روشن موبدان را همراهی می کنند. موبدان بخشی از اوستا که معمولا آتش نیایش می باشد را می سرایند، موبد بزرگ بوسیله آتش موجود در آتشدان و جوانان سپید پوش با یاری از شعله های مشعل هیزم را آتش می زنند .
مردمان با شادی و پیروزی شعله ور شدن آتش سده را جشن می گیرند، به امید آن که تا جشن سال دیگر روشنایی و گرمی در دلهایشان باشد به خانه باز می گردند.
پرسه همگانی اورمزد و اسفند ماه
اورمزد و اسفند ماه نخستین روز از اسفند ماه باستانی / 25 همن ماه خورشیدی
این مراسم به یاد درگذشتگان انجام می پذیرد. کسانی که برای پرسه می آیند مقداری قهوه یا نبات بر می دارند و شاخه ای مورت را به نشان تداوم زندگی با خود به همراه می آورند و به روان درگذشتگان درود و آرزوی تندرستی و سلامتی برای بازماندگان می نمایند.
|
10 بهمن 86 - 14:09 | |
از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد، خداوند پاسخ گفت : مخلوق خوب من! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی. از خدا خواستم که جسم فرزند ناتوانم را توانایی بخشد. خداوند پاسخ گفت : آفریده من! آنچه که باید تکامل یابد روح اوست،جسمش تنها قالب گذر است. از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند. خداوند پاسخ گفت : بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است،عطا شدنی نیست، بلکه آموختنی است. از خدا خواستم تا به من شادی عنایت کند. خداوند پاسخ گفت : نازنینم! من به تو موهبت بسیار بخشیدم، شاد بودن با خود توست . از خدا خواستم تا رنجم را کاستی دهد. خداوند پاسخ گفت : مخلوق صبورم! بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است. از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد. خداوند پاسخ گفت : پرورش روح تو با تو،اما آراستن آن با من. از خدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد. خداوند پاسخ گفت : من به تو زندگی بخشیدم، بهرمندی از آن باتو. از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموز. خداوند پاسخ گفت : اشرف مخلوقات من، بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی. به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من، به دوست داشتن دیگران خواهی رسید. |
4 بهمن 86 - 14:36 | |
هیچ وقت آرزو نكن تو دنیا جای كسی باشی, چون اگه آرزوت برآورده بشه جای خودت تو دنیا خیلی خالیه! |
22 دی 86 - 09:57 | |
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed.
How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..
كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"
گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از
دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
Your mother.
مادرت
|
14 دی 86 - 11:30 | |
شگفتا :
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی که دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند!
چه غم انگیزاست وقتی چشمه سردو زلال
در برابرت، می جوشد و می خروشد
و می خواند ومی نالد، تشنه آتش باشی ونه آب،
و چشمه خشکید , از آن آتش که تو
تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت،
و آتش کویر را تافت، و در خود گداخت واز زمین آتش
روئید واز آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و
تشنه آتش وبعد، عمری گداختن ازغم نبودن کسی
که تا بود از غم نبودن تو می گداخت... |
6 دی 86 - 21:12 | |
برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل می شوی
درملاقات های اولیه با دوست جدیدتان،موضوعات غم انگیز و بد گذشته راتعریف نکنید
اگر یکی از دوستانتان از دست شما خیلی عصبانیست، مدتی اورا به حال خودش بگذارید
از این که بهترین دوستانتان در هر شرایطی نظرش نسبت به شما تغییر نخواهد کرد ، مطمئن باشید
بهتر است دوستانتان رافقط برای خودش بخواهید نه به خاطر آنچه که می توانند در اختیار شما بگذارند
|











