لیست توصیفنامه ها22 بهمن 86 - 12:52 | |
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟ روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است و راست راست توی خیابان راه می رود عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد |
22 بهمن 86 - 12:43 | |
هرگز مگذار كه خنده تو باعث گریه دیگری شود . |
19 بهمن 86 - 16:07 | |
خداحافظ گل لادن٬ تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق٬ چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه٬ گل تنهای بی خونه
سلالایی ها دیگه خوابی٬ به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچه مو سوزوند
تو این شب های تو در تو٬ خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی٬ داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم٬ گل مظلوم پردردم
نشد با این تن زخمی٬ به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی میدونی
تو این رویای سردرگم٬ خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی٬ تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه٬ که بارونی نمی تونه
طلسم بغض و برداره٬ ازین پاییز دیوونه...خداحافظ
|
19 بهمن 86 - 11:58 | |
مثل آسمان
که می نویسد از ابر،
مثل ابر
که می نویسد از باران،
مثل باران
که می نویسد از رود،
مثل رود
که می نویسد از دریا،
من
از تو می نویسم
مثل دریا
که می نویسد از موج،
مثل موج
که می نویسد از ساحل،
مثل ساحل
که می نویسد از انتظار،
مثل انتظار
که می نویسد از دلتنگی،
من
ازتو می نویسم
|
18 بهمن 86 - 13:23 | |
زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشا گه اغاز حیات تا به جایی که خدا میداند...
|
15 بهمن 86 - 23:29 | |
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم، كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...! |










