لیست توصیفنامه ها8 مهر 84 - 16:30 | |
من غریبه ام !
دوست خوب من ! سلام
هر چند غریبه بودی . ولی دوست خطابت کردم. شبها را با یاد تو سر می کنم. روزها را در یاد تو می گذرانم. با آنکه می دانم در حدی نیستم که تو هم مرا دوست خوب خودت خطاب کنی، ولی باز هم به خودم امید می دهم که لااقل می دانی که دوستت دارم. مهم نیست که مرا دوست نداری ، فقط می خواهم بدانی که دوستت دارم و همین اندازه که این مسئله را بدانی برای آرامش دلم کافی است.
باز یک حس غریب
به سراغ دل من آمده است
خواب دیدم، امشب
که کسی می آید
آنکه هستی و وجودم از اوست
همه خاطره هایم از اوست
آنکه احساس مرا می فهمد
حس عاشق شدن و تنهایی........
گاه گاهی به خودم می گویم:
چه کسی می داند
چه کسی می فهمد
آنچه در دل داری:
قصه کندن دل
قصه غصه و اشک
قصه بغض و سکوت
قصه چشم و در و بیداری
قصه عشق و جفاکاری را
آشفته ام . سرگردانم. خودم را می جویم. مدتهاست در گیجی مبهمی به سر می برم. حال دلم اصلا خوب نیست. دل درد ندارم ، درد دل دارم. ودرد دلهایم را برایت می نویسم. هرچند که می دانم حال و روزم برایت مهم نیست ولی باز هم برایت می نویسم. از رازها و ناگفته هایم برایت می نویسم. نوشتن به من آرامش می دهد. کلمه کلمه نامه هایم را با یاد تو تبرک می کنم.
من می میرد، تو می میرد. این عشق است که می ماند. من از خودم نمی نویسم ، من از تو هم نمی نویسم . من از عشق می نویسم ، از دوستی ، از دوست داشتن.( هرچندکه می دانم تو به دوست داشتن من نیازی نداری. )
لذتی که در دوست داشتن هست ، در عشق نیست !.
کاش اکنو ن در کنارم بودی ، و با من حرف می زدی. به گوشهای تو محتاجم. تو حرفهایم را می فهمی . کاش می دانستی این روزها چه اندازه دلتنگم و دلم از همه چیز و همه کس گرفته است. کاش ساعتی نه، روزی نه، هفته ای نه، بلکه ماهی هم که شده سری به من می زدی و حالم را می پرسیدی . کاش به شرافت دوستی مان هم که شده برای دیدارم می آمدی. بی تو دارم ذره ذره از بین می روم. دارم خودم را نابود می کنم. دیگر اختیارم دست خودم نیست. هرجاکه دلم بگوید می روم. خیابان،کوه،دریا،صحرا،هرجا که شد. دیگر زمان و مکان برایم فرقی ندارد. تا تو نباشی زندگی بی معناست.
سرد بود وسخت
نفس گیر و وحشتزا
پر از دلهره و دلشوره
ناجوانمرد و نارفیق
سیاه و زشت
کشنده و زجر آور
.........
نفرین بر جدایی !
می دانم که باز هم با شنیدن این حرفها می خواهی فحش نثارم کنی. می دانم که تو هم از دست دیوانه بازی های من خسته شده ای . می دانم که دیگر حوصله شنیدن خاطرات تلخ مرا هم نداری. ولی تو را به جان هر چه دوست و دوستی است ، این همه مرا چشم انتظار مگذار. حالی هم از من غریبه بپرس. می دانم سرت شلوغ است و کار داری. می دانم که کارهای مهمتری از پرسیدن حال و روز من داری. می دانم که افراد مهمتری از من هستند که باید روزگارت را با آنها سپری کنی. می دانم که در کنار من خوشی هایت به ناخوشی بدل می شود. می دانم که از من می گریزی و حتی بعد از مدتها حوصله یکبار دیدن مرا هم نداری. ولی ای کاش می دانستی که چه اندازه مشتاق دیدارت هستم.
من به اندازه یک روزنه دلخوش هستم
که تو بر می گردی
مانده در خاطر من
خاطره هایی که تر است
بارانی است
دلم از دوری تو دلگیر است
و قناری لبم خاموش است
بی تو امروز من از روز پسین
دور تر است
ناجور است
نفسم شعله شمعی است
که اندام مرا می سوزد
بی تو پایان شده ام
طرح یک روزنه در تاریکی
من به این روزنه دلخوش هستم
اگر می دانستی که شوق دیدارت با من چه کرده است وانتظار دیدنت را چگونه لحظه شماری می کنم.، شاید خواب از سرت می پرید و پای پیاده برای دیدارم می آمدی.
شاید ایراد بگیری اگر راست می گویی چرا خودت پای پیاده بلند نشدی که به دیدارم بیایی . اما من جواب تو را هم دارم. باور کن پاهایم سست شده اند. اضطراب و دلهره مرا از پای در آورده است.
دوست خوب من !
به دیدارم بیا ،هرچند که آزارت می دهم. هرچند که حوصله ات را سر می برم. به دیدار من غریبه بیا. بیا تا شاخه های دوستی مان را دوباره در چشمهای تو بکارم. دوباره به خوابم بیا و برایم یک سبد لبخند بیاور ، با سیبی سرخ. آنگاه در کنارم بنشین تا دوستی مان را با بوییدن گلها و گاز زدن سیب تنهایی مان قسمت کنیم. حالا که در خواب هم به سراغم نمی آیی ،سهم سیب من مال تو. من با تنهایی هایم سر می کنم. من با تو راحتم ، تو با دیگران. من با تو دوستم ، تو با من غریبه. اگر آشنا بودی که نامه هایم را بی جواب نمی گذاشتی!.
گفتم تنها هستم
گفتی من هم
گفتم دوستت دارم
گفتی من هم
گفتم عاشقت هستم
گفتی من هم
گفتم می خواهم با تو باشم
گفتی من هم
گفتم : تاهمیشه ؟......
سکوت کردی
سکوت که می کنی،دنیا دور سرم می چرخد. نمی دانم چه بگویم و از چه بگویم. حتی شک می کنم که بگویم یا نگویم. حتی شک می کنم که با تو دوستم یا غریبه. حتی شک می کنم که دوباره سلام کنم یا بی آنکه چیزی بر زبان آورم ، بگویم : خداحافظ............
خداحافظی سخت است. سخت تر از آنچه گمانش را بکنی. پاهایت سست می شود،لبهایت می لرزند.انگشتانت به لرزه می افتند،تپش قلب پیدا می کنی. بغض گلویت را می فشارد،اشکها چشمهایت را پر می کنندو......
وقت رفتنه
بیا دعا کنیم
بیا همدیگرو با اسم کوچیک
صدا کنیم
سر بذاریم روی شونه های هم
برای هر کی که توی سفره
برای اومدنش دعا کنیم
دستامونو بزنیم بهم گره
بی خیال هر چی که درد و غمه
شادی ها رو جای غمها جا کنیم
بهتر است بگذریم. حتی نوشتن از خداحافظی هم آزارم می دهد. دوباره سلامت می کنم.تا هرجا که هستی سلامت باشی. چه به یاد من باشی ، چه از من گریزان باشی ، در هر حال سلامتی ات را آرزو می کنم .و همیشه برایت دعا می کنم . دعا می کنم به همه آرزو هایت برسی. دعا می کنم هرگز مجبور نشوی به دوستی برای همیشه بگویی : خداحافظ |
28 فروردین 84 - 06:53 | |
salam khedmate dooste aziz
man milad asghary modire do cloobe
پاتوق سر چهار راه و پاتوق عشق
hastam, khoshhal misham age esm va akse ghashangetoonoo
too azaye cloob bebinam
shab o rooz khosh |
21 فروردین 84 - 08:13 | |
salam mehdi jonn
cheghad in dokhtara vasat ehsasat be kharj midan
shear minevisan
offffffff
inghade ziade ke nemishe khondeshoon
baba bikhial
inghad tarafdar dari
??????
akheiii naziii |
20 فروردین 84 - 23:38 | |
ازم پرسید من رو بیشتر دوست داری یا
زندگیت رو؟ گفتم زندگیم رو. ناراحت
شد! قهر كرد و رفت!!! اما نمیدونست
كه خودش همه زندگیمه |
20 فروردین 84 - 23:32 | |
اگه تو رو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش..اگه تویی اونکه فقط دلم می خواد منو ببخش...منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمارم...منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوستت دارم...منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم...منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم... |
20 فروردین 84 - 23:17 | |
عزیز خاموشم سخن بگو
سخن بگو سخن بگو که این سکوت تلخ تو برای من عذاب وحشت آوریست
با من از نیازها رازها اندوها شادیها و**** که در درون سینه ات میان صندوقچه قلبت نهفته ای سخن بگو
و آنچه را که خفته در دلت به من بگو
ای که زیاد تو پر شده روزها دقیقه ها تمام لحظه های زندگانیم و با سکوت هر ملال خویش را تا کران غم انگیز ظلمتی عظیم کشاندهای بشکن این سکوت را لحظه ای با من سخن بگو
آنچه را که دیدگان ساکتت با نگه می گفت با زبان خود به من بگو که تشنه یک کلام پر محبت توام تو که خویش را هیچ خوانده ای تو که در ورای پرده سکوت مانده ای تو هستی منی
لحظه ای با من سخن بگو
با من سرود عشق هستی بگو تا من هم دل شاد گردم |






