لیست توصیفنامه ها1 تیر 87 - 14:43 | |
زبان در فلسفه ی علم....... امید صدرزاده ........... آیا ما اسیر زبان هستیم؟ آیا می توان زبان مشترکی یافت که در آن مفاهیم مطلق و یکسان میان همه ی موجودات ؛ یا لااقل همه ی انسان ها انتقال یابند؟ آیا یک زبان کمّی می تواند راهگشای ما باشد؟ وقتی می گوییم آیا ما اسیر زبان و کلمات هستیم منظورمان چیست ؟ در واقع ما می خواهیم با این سوال به دو جواب نائل آییم. اول اینکه آیا کلمه ها می توانند مفاهیم ذهنی ما را بی کم و کاست منتقل نمایند؟ و دوم اینکه آیا مفهومی که یک کلمه در ذهن من ایجاد می کند همان مفهومی است که همان کلمه در ذهن شما ایجاد خواهد کرد؟ شاید مطلب فوق را بتوان در این جمله خلاصه کرد که آیا انتقال مفاهیم در قالب زبان بدون آنکه پارازیتی در بین باشد ، میسر است؟ بدون شک انتقال هر مفهومی در قالب زبان یا هر وسیله ی ارتباطی دیگری توام با وجود پارازیت هایی خواهد بود ؛ برخی از این پارازیت ها بیرونی هستند اما برخی دیگر کاملاً در ماهیت زبان قرار دارند. بدین ترتیب که یک کلمه می تواند در ذهن هر انسانی مفهومی را جداگانه از دیگری دارا باشد. هر کلمه مفهومی را در خود خلاصه کرده است؛ یک شی ء ، یک فعل و گاه یک حس. انسان ها منظور خود را با کلمه ها به هم منتقل می کنند. اما هر کلمه در ذهن هر انسانی مفهومی یگانه دارد. می توان تصور کرد که کلماتی مثل عشق ، ترس ، تنفر ، دلسوزی ، دوستی ، ظلم ، آزادی و ... در ذهن هر انسانی تداعی کننده ی معنای ویژه ای هستند. برای سادگی بیشتر کلمه ی " مادر " را در نظر بیاورید. وقتی این کلمه را می شنوید ، چه چیز در ذهن شما تداعی می گردد؟ احتمالاً زنی با خصوصیات مادرِ خودِ شما ؛ حتی اگر نگاهتان به این کلمه نگاهی عام باشد ـ یعنی نوع مادر را در ذهن تصور کنید نه مادر خودتان را به عنوان یک حالت خاص ـ باز هم مفهوم مادر در ذهن شما احتمالاً زنی است شبیه مادرتان یا شاید زنی که دوست داشتید مادرتان آنگونه باشد ، یا زنی که وصف آن را در کتابی خوانده اید که تاثیر زیادی روی شما گذاشته یا... . به هر حال چیزی که در ذهن شما به عنوان مفهوم کلمه ی مادر شکل می گیرد با مفهومی که در همان لحظه در ذهن دوست شما است متفاوت می باشد. فرض کنید کسی که مادرش معتاد یا بدکار است ؛ چه مفهومی از کلمه ی مادر دارد! یا کسی که مادرش را در هنگام تولد یا در کودکی از دست داده است ، چه برداشتی از این کلمه دارد. شاید کلمه ی " مادر " برای کسی که یتیم بزرگ شده همان مفهومی را داشته باشد که کلمه ی " عشق " برای دختری که عاشقش را از دست داده است ، یا هر مفهوم دیگری. برای کسی که مادرش را در هنگام تولد از دست داده است ، شاید مفهوم این کلمه علاوه بر آنچه گفته شد ، حسی شبیه احساس گناه باشد. برای آنکه مادرش بدکار بود ، می تواند مفهومی تلفیق شده از تنفر ، دلسوزی ، ترس و خیلی چیز های دیگر ایجاد شود که برای آن چیز های دیگر هنوز کلمه ای خلق نشده است. باید در نظر داشت که حتی این مقاله برای مطرح کردن حالت های مختلف مفهوم کلمه ی " مادر " از کلمات دیگری استفاده می کند که آنها نیز می توانند مفاهیم مختلفی را در ذهن خوانندگان مختلف ایجاد نمایند. به عنوان مثالی دیگر می توان کلمه ی "فقر" را در نظر گرفت. برای آنکه همواره در ثروت غوطه ور بوده ، شاید بارِ مفهومی این کلمه ، چیزی شبیه ترحم باشد. همین کلمه برای کسی که در فقر زیسته مفهومی از رنج یا چیزی شبیه به آن را می تواند در ذهن بیاورد. اگر کمی بیندیشیم به پیچیدگی دنیای کلمات و زبان بیشتر پی می بریم. بگذارید پا را فرا تر نهیم و بگوییم حتی برای یک فرد معین ، یک کلمه در شرایط زمانی و مکانی مختلف می تواند فرق نماید. گاه کلمه ها می توانند گمراه کننده نیز باشند. فرض کنید دو نفر برای انجام دادن یک پروژه داوطلب شده اند. از نفر اول می پرسند « چه میزان به موفقیت در کارت ایمان داری » وی پاسخ می دهد « کاملاً مطمئن هستم » اما نفر دوم به همین سوال پاسخ می دهد که « کمی شک دارم » . آیا با قاطعیت می توان گفت میزان اطمینان نفر اول به خودش بیشتر از نفر دوم است؟ و ما هم می توانیم به همین اندازه مطمئن تر باشیم؟! توجه داشته باشید که فرض کرده ایم هر دوی آنها با صداقت تمام به پرسش ما پاسخ داده اند. بیایید اینگونه تصور کنیم که نفر دوم اطلاعات جامع تری دارد که به او می گوید که احتمال عدم موفقیت در حالت های پیش بینی نشده یا غیر قابل پیش گیری وجود دارد اما نفر اول به دلیل اطلاعات کمتری که دارد موارد یاد شده را در نظر نمی گیرد. اگر به او توضیح دهیم که چه شرایطی ممکن است در پیش باشد ، شاید وی نظر خود را تغییر داده و بگوید : « احتمال موفقیت خیلی کم است » ! حتی اگر فرض کنیم آگاهی های هر دوی آنها یکسان است ، باید در نظر داشته باشیم که کلمات در ذهن این دو نفر می تواند مفاهیم متفاوتی داشته باشند ؛ به این صورت که کلمه ی " اطمینان " در ذهن نفر اول واژه ای با بارِ معنایی سبکی است. بنابراین حتی اگر او برای کارش احتمال ناموفق شدن را هم در نظر داشته باشد باز هم می گوید « من مطمئنم » اما همین کلمه برای نفر دوم بار سنگینی دارد و او حتی اگر برای کارش احتمالی به مراتب ناچیزتر از نفر اول را برای عدم موفقیت در نظر بگیرد ، خواهد گفت که « کمی شک دارم ». اگر بخواهیم به یک زبان مشترک برسیم چه باید بکنیم. عده ای معتقدند استفاده از زبان کمّی می تواند بر طرف کننده ی بسیاری از ابهامات باشد. مثلاً بجای اینکه بپرسیم «چه میزان به موفقیت خود اطمینان داری ؟» و منتظر شنیدن یک پاسخ کیفی باشیم ، از او بپرسیم « احتمال موفقیت دقیقاً چه قدر براورد می شود؟ ». در این صورت ممکن است نفر اول پاسخ دهد 90 درصد و نفر دوم بگوید 97 درصد. مشاهده می شود که بر خلاف انتظار ، اطمینان نفر دوم به شکلی مستقل از ذهنیت افراد ، بیشتر است. حال سوالی که پیش می آید این است که چگونه باید اعداد را بدست آورد یا چه تعبیری برای آنها مناسب است. که در ادامه راجع به این موضوع نیز بحث خواهیم نمود. مثال دیگری را در نظر بگیرید ؛ اگر یک اسکیمو از گرینلند به ناحیه ی گرمی برسد که 50 درجه فارنهایت حرارت دارد خواهد گفت : « هوای گرمی است ». سیاهپوستی از افریقا به همان ناحیه می رسد و می گوید : « امروز هوا سرد است ». این دو نفر بر سر معنای « گرم » و « سرد » نمی توانند توافق کنند. حال یک فیزیکدان را متصور شوید که به آنها می گوید : « این کلمه ها را فراموش کنید و در عوض بیایید بر حسب درجه ی حرارت صحبت کنیم ؛ آنگاه خواهید دید که به توافق می رسیم که امروز درجه ی حرارت 50 است ». بنا براین توانستیم با حذف کلمات گرم و سرد به یک زبان کمّی مشترک دست یابیم. اکثر دانشمندان مدرن تمایل دارند با چنین زبانی به بیان مطالب علمی بپردازند. حتی بسیاری از آنها معتقدند اگر یک بحث علمی فاقد مفاهیمِ "کمّی شده" باشد اعتبار علمی چندانی ندارد. امروزه برخی از دانشمندان و فیلسوفان که می توان آنها را به نوعی ، افرادی پُست مدرن دانست بر این نگرش انتقاداتی را وارد می کنند. تا آنجا که برخی فیزیکدانان از اسارت فیزیک در چنگال ریاضیات سخن گفته اند. به این معنا که دانش فیزیک از بیان مفاهیم فیزیکی فاصله گرفته و تنها به محاسبات ریاضی و عددی برای تبیین مطالب خود می پردازد. برخی نیز این شیوه را از دست دادن مفاهیم مهمی در علم قلمدادکرده و حتی این مفاهیم را اصلی ترین هدف علم دانسته اند. می توان به کتاب کورت ریتسلر (Kurt Riezler) اشاره ای داشت که در همین راستا می نویسد : « از نظر یک سیاهپوست هوا سرد و از نظر یک اسکیمو هوا گرم است. شما این اختلاف نظر را با ثبت 50 درجه روی میزان الحراره تان حل می کنید. شما افتخار می کنید از اینکه به حقیقت عینی رسیده اید. یعنی به حذف سیاهپوست و اسکیمو دست زده اید.[ توجه داشته باشید که ریتسلر از حذف کلمات گرما وسرما صحبت نمی کند و استفاده از مفهوم کمّیِ درجه حرارت را ، حذف نقشِ انسانی سیاهپوست و اسکیمو در مثال فوق می داند. در ادامه نیز این عمل را به سخره گرفته و به انتتقاد از این نوع روش علمی می پردازد] اهمیت دست آوردتان را قبول دارم. این را هم قبول دارم که بدون حذف سیاهپوست و اسکیمو نمی توانستید ماشینهای خارق العاده ی خود را بسازید ، ولی بر سر واقعیت و حقیقت چه می آید ؟ شما حقیقت و حتمیّت را یکی می دانید. امّا روشن است که حقیقت سر و کارش با هستی یا اگر توضیح می دهید با چیزی به نام "واقعیت" است. حقیقت می تواند از درجه ی حتمیت زیادی برخوردار باشد ؛ همانند راستی در ریاضیات. با این وصف ممکن است درجه ی واقعیت کم باشد. پنجاه درجه ی فارنهایت چطور؟ از آنجا که هم برای سیاهپوست و هم برای اسکیمو حقیقت دارد [حتمیت پیدا کرده است] به آن واقعیت عینی می گویید. این واقعیت شما به نظر من کوچک و حقیر می نماید. این رابطه ای است بین خاصیت درجه حرارت و انبساط جیوه. این واقعیت نه به سیاهپوست متکی است و نه به اسکیمو ، بلکه به ناظر ناشناخته ای اتکا دارد. البته آگاهید که حرارت و سرما ، 50 درجه را به سیاهپوست و اسکیمو نسبت می دهد. شما می گویید دستگاه تحت مشاهده باید آنقدر گسترش یابد که رویدادهای فیزیک درون سیاهپوست و اسکیمو را نیز در بر بگیرد. با دو دستگاه روبرو می شوید که در آنها میزان درجه ی حرارت معکوس یکدیگر است ؛ در یکی از آنها سرد و در دیگری گرم. ولی این گرم و سرد ، هنوز گرم و سرد واقعی نیست. در دستگاه های شما ، سیاهپوست و اسکیمو ترکیبی از اتفاقات فیزیکی و شیمیایی نمایش داده می شوند. آنها دیگر به خودی خود موجودات قائم بالذات نیستند ، بلکه به صورت مجموعه ی اتفاقاتی که با روابط بین کمیّت های اندازه پذیر می توان توصیفشان کرد ، در نظر ناظر ناشناخته جلوه می کنند. احساس می کنم که سیاهپوست و اسکیمو در توصیف شما ناقص نشان داده شده اند. شما مسئولیت را به گردن پیچیدگی های عظیم دستگاه خود می اندازید. خیر آقایان! بین نشانه هایتان هماهنگی موجود است ، ولی هرگز سرد را در مقام سرد و گرم را در مقام گرم توصیف نمی کنید. » ریتسلر ، در جای دیگری از کتاب خود می نویسد : « برگردیم به نظرگاه من. واقعیت یعنی واقعیت جوهر ها. وقتی که میزان الحراره ی شما 50 درجه را نشان می دهد ، شما نمی دانید چه جوهرهایی پشت آن خوابیده است. امّا می دانید که سیاهپوست و اسکیمو چگونه اند. » منظور ریتسلر این است که شما می دانید که سیاهپوست و اسکیمو چگونه اند ؛ چون انسان هستند و شما هم انسان هستید و با آنها احساسات مشترکی دارید. « ... از آنها و از خود بپرسید ؛ از درد خود و از شادیتان بپرسید. از عمل شما و اعمال بر شما سوال کنید. آنجا خواهید فهمید که واقعیت یعنی چه. آنجا چیزها مشخصند. آنجا شما می دانید که چه هستند. » درواقع ریتسلر معتقد است زمانی که به نشانه های فیزیکی مانند درجه ی حرارت روی می آوریم ؛ واقعیت ، رفته رفته ، از بین می رود. رودلف کارناپ ، در کتاب مقدمه ای بر فلسفه ی علم ، چندان با ریتسلر موافق نیست. از نظر او ریتسلر به اشتباه گمان می کند که زبان کمّی باعث شده است کیفیات نادیده گرفته شوند.کارناپ معتقد است که فیزیکدان وظیفه دارد جنبه ی علمی و کمّی اتفاقات را بیان کند و البته نباید از در نظر گرفتن جنبه ی کیفی و عمیق و مفهومی آنها غافل شد. او اظهار می دارد که ؛ اگر منظور ریتسلر این باشد که علم نباید این چنین منحصراً به مفاهیم کمّی تکیه کند ؛ چون با این کارش آن جنبه های طبیعت را که دقیقاً به شکل فرمول در نمی آیند (مانند برخی از زمینه های ذوقی یا مفاهیم حسی) یا جنبه هایی راکه با نشانه های ریاضی نمی توان بیان کرد ، نادیده می گیرد ، با ریتسلر موافق است. امّا اگر منظورش این است که زبان کمّی علم در واقع برخی از کیفیات را حذف می کند ـ که به نظر کارناپ منظور ریتسلر همین است ـ وی را سخت در اشتباه می داند. در اینجا باید اضافه کنیم که رودلف کارناپ دانشمند و فیلسوفی پوزیتیویست است ؛ و از این رو نمی تواند مفاهیم غیر تجربی را که با زبان علمی مدرن بیان نشده اند بپذیرد. وی در جای دیگر از کتابِ خود ـ کتاب " مقدمه ای بر فلسفه ی علم " در واقع مجموعه ی انسجام یافته ای از سخنرانی های رودلف کارناپ در سمینار هایی است که در دانشگاه های شیکاگو و کالیفرنیا برگزار شده و با اهتمام مارتین گاردنر در این کتاب جمع آوری و منسجم شده است. ـ بیان می کند که فضای علمی حاکم بر امریکا بسیار بهتر از فضای علمی آلمان است ؛ زیرا در آلمان اعتقاد به آنچه او فلسفه ی خرافی و افسانه ای می نامد در میان جوامع علمی رواج دارد ولی در امریکا چنین نیست. همچنین وی هانس دریش ( زیست شناس و فیلسوف آلمانی ) را به شدت مورد انتقاد قرار داده ، وی را متهم می کند که انسانِ رها شده از قید اسطوره ها را با جانشین کردن عواملی برای روح و اسطوره ها که فرق چندانی هم با آنها ندارند ؛ دچار گمراهی می کند. انتقاد کارناپ از هانس دریش از آن رو است که دریش در پس رفتار موجودات زنده ، ازعاملی با نام انتلخی سخن می گفت. |
28 بهمن 86 - 21:33 | |
من این حروف نوشتم ، چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت ، چنان بخوان که تو دانی
......... * تولدت مبارک اشا عزیز *.......... |
8 مهر 86 - 09:09 | |
شاید این آخرین ترانه ام باشد و شاید مهربان ترین قسمت اندیشه ام...
گم شده است همه نقشه هایم...
خود را کودکی حس میکنم که میان اسباب بازیهایش گم شده است...
همیشه دلم می خواست که بذر محبت در باغچه خانمان بکارم و عشق درو کنم...
می بینی...؟؟؟ لحنم چه ساده شده است...
ذهنم خسته است و چشمم تمنای خواب دارد...
ای کاش میشد به دور دست ها سفر کنم...
با کسی که دلش از سنگ نمی شد...
کاش میشد با کسی کنار آتش بایستم که دلش برف زمستان نبود...
کاش مرا کسی با خود می برد...
کاش دلم ناامید نمیشد...
کاش تو هم مرا تنها نمی گذاشتی...
کاش از سر بی قراری واژه هم از من فرار نمی کرد...
|






