لیست توصیفنامه ها3 مرداد 87 - 23:14 | |
ببین چگونه احاطه کرده است..............................................
صفت حیوانی فکر خلق را !!!!!!! |
2 مرداد 87 - 18:24 | |
خیال خام و پوچ خود بگورستان خواهد برد
هر آنکه در پی آزار ما طفلانه برخیزد
-----------------------------------------------------
اگر جاهل دهد فحش و دشنام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
اگر یاوه سراید صبح تا شام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نمی لغزیم ما در هر لجنزار
بگو از ما فقط : قالو سلاما
اگر او را چنین فکر و مرام است
بگو از ما فقط : قالو سلاما
اگر بسته میان بر نشر بهتان
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نمی خواهیم ما این بازی خام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
دل ما درگه پروردگار است
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نسازیم این بنا را بی در و بام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
قلم را رتبه شان خدائیست
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نگهداریم حرمت تا به انجام
بگو از ما فقط : قالو سلاما
دگر عرضی نداریم مستوریم
بگو از ما فقط : قالو سلاما
نسازیم هیچکس بیهوده بدنام
بگو از ما فقط : قالو سلاما |
1 مرداد 87 - 17:48 | |
منو دریچه من،
تو و دریچه تو...
ببین که صبح به دروازه کی می کوبد
ستاره های پی آورد شام دوشین را
ببین که روز لب بام خانه چه کسی،
سرود زایش فردای سبز دامن را،
به پیشواز ورود بهارمیخواند؟
مرا اگر چه تعلق به هیچ جایت نیست
ز هر چه بیشتر اما
دلم به بی کسی چشمهایت می سوزد
که یک بهار گل انتظار چید و کسی
امید برگ نگاهی در آن بکار نبست
و در میان سیه کاسه های نومیدیش
تپید تنگ به بیهودگی و
(تنگ!) شکست
خدا خراب کند تخته بند قلب ترا
که از سیاهی بسیار او ندانستی
کدام دست مرا با تو میزند پیوند
کدام دست مرا از تو دور میسازد؟ |
1 مرداد 87 - 00:22 | |
خدا تو جوونه ی گندمه / خدا تو چشم پروانه ست / خدا به من نزدیكه ، همون قدر كه تو از من دوری |
31 تیر 87 - 19:38 | |
دوست عزیز!
شعری را که می خوانید، یکی از سروده های شاعر جوان مرگ(عبدالقهار عاصی) است. واقعا" چقدر جفا رفته است بر مفاهیم...عشق مقدس ترین نماد از خدائی خدواند، امروز به چه روزگاری افتیده است: من عاشق سیب زمینی ام، چلو کباب عشق منست! بستنی عشق من است! من عاشق خورش سبزی ام...
عشق خدا است و خدا را نباید تا این سطح نزول داد!!!
------------------------------------------
عشق!
دهقان پیر !
عشق چیست؟
عشق رود باریست که آغازش را،
ابر های بلند میدانند
و انجامش را
شاخساران بلند
در میان مزرعه ام
برگ بر میدارد.
بته کن !
عشق چیست؟
عشق یک دهکده است
کز سر کوه بلند
میتوانش به تماشا بنشست
و از آنجا به هوای یک کس
...سرود آغازید.
آسیابان!
عشق چیست؟
عشق ، یک پلیست
از کمان رستم
بر فراز رودی
که همه روزه از آنجا نب رود
دختری
بر فراز آن پل
می آید و
میخواند و
میرقصد و
سر چرخی را
از سرم میکاهد.
مسافر !
عشق چیست؟
عشق
یک سوار است
آشنا با منزل
وقتی پرسان بکنیش
که چه حد فاصله ماندست؟
خنده اش می گیرد.
خوشه چین !
عشق چیست؟
عشق فصلیست که از مزرعه ها میگذرد
دانه های خوشه گندم را
به کبوتر های
دشتی
تعارف می کند
و کوچکترین خوشه را
به من می نهد.
معدنچی!
عشق چیست؟
عشق یک وسوسه است
در فرو رفتن ، در عمق کهی
و چراغی را آنجا
افروختن است.
دختر !
عشق چیست؟
عشق آرامش و خاموشی چشم مردیست
وقتی از دوست داشتن،
میلرزد
و سراپا سخن ست
وقتی از گرمی دیدار ،
بیهوده سخن میگوید
نه!
عشق خشمیست به هنگامیکه
مردمی آشوبد.
نه!
عشق احساس لطیفیست
به چشمان شوخ
نه!
عشق
احمقیهای بلند ایمانست
نه!
عشق چیز دیگر ست
به دلم میگذرد
به زبانم نه مگر!
قراول!
عشق چیست؟
عشق بازار سر افرزانیست
از جسارت خشم
علم سبز برآفراخته یست
بر فراز گوری
از شهیدی گمنام
و هم عشق
چیزی از جنس گل سوری و باغ ناجوست
چیزی از زمزمه تلخ اسیر زنگیست
( چیزی از آزادی ست)
نقاش !
عشق چیست؟
عشق یک پیکر موزون سراپا رنگست
رنگ سبز،
رنگ آبی و کبود،
رنگ نیلوفری و نارنجی
خوابیست که با هیچ عبارت
در نمی آید و ...
دیوانه نمودست مرا
گیتار نواز!
عشق چیست؟
آه؛
بهتر آنست که پرسان نکنی
آه ازین دختر شوخ
آه ازین نغمه کوتاه و بنفش
تار تارم کرده
عشق بلبلیست
بر سر هر سنگی
هر شاخی
که نشست
چیز نو می خواند.
سر و پا تار و ترنگست
همه میلودیست
دست آموز نمیگردد و پیرم کرده.
شرابی!
عشق چیست؟
عشق؟
باش جامی بزنم
عشق؟
مچم...
دیوانه !
عشق چیست؟
عشق یک مهتابست
شبانه
خوشه خوشه میشود
او به من میخندد
من به او میخندم
هوش کن!
رسوا نکنی
شاعر!
عشق چیست؟
_ قراول چیزی نگفت؟
_ گفت:
گیتار نواز چیزی نگفت؟
_ گفت:
بس است. |
31 تیر 87 - 11:42 | |
شاد روان تقی زاده طی مقاله می نویسد:« چقدر شیرین است قصه عوامانه منسوب به بایزید که گویند به شهری رسید و در بازار راه می رفت ، در دکان آشپزی دید پلو پخته و مرغهای بریان روی آن ، به خاطرش رسید یک قدرت نمائی کند، مرغان پخته را کش کرد و مرغها زنده شده پریدند، مردم که این کرامت را از او بدیدند بسوی او ریختند و به دنبالش روان شدند و قطعات لباس او را برای تبرک می بردند، چون دید غوغای عظیمی است و صدهزار نفر از روی اعتقاد او را دنبال کردند، پشیمان شد که از ناشناسی و تجرد و عزلت خود را خارج کرد، پس وقتی که قدم زنان تا بیرون شهر رسید دید هنوز خلق انبوه او را دنبال می کنند، شلوار باز کرد و علنا" (شاید رو به قبله) ادرار کرد، یکمرتبه عوام مردم تف کنان و لعنت خوانان برگشته و متفرق شدند. آنگاه به مریدان خود کفت: بلی آنها که به «کش» می آیند به «جیش» میروند.
( تاریخ اجتماعی ایران، م تضی راوندی، جلد نهم، برگ 382) |









