تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
27 اردیبهشت 87 - 18:45
وقتی که نم نم بارون از روزهای رفته می گه وقتی که قطره اشکی از دلی شکسته می گه وقتی بوی خاک کوچه شوق کودکی میاره وقتی باد سرد پائیز تو رو یاد من میاره به خودم می گم که به عمرم چی گذشت چی برام مونده به جزء یه سرگذشت *** دیگه این شهر غریبه دیگه این کوچهء خلوت چیزی یادم نمیاره جز غم و نکبت و غربت نه روزام داره یه خورشید نه شبام داره یه ستاره توی عمر تیره روزا روز و شب فرقی نداره چه گذشت؟ چه گذشت؟ چه گذشت؟ حالا هر وقت که می بینم رفته مهر چی که عزیزه ...!! وقتی حتی خاطراتم دیگه از من می گریزه به خودم می گم که به عمرم چه گذشت ؟ چی برام مونده به جزء یه سرگذشت؟
25 اردیبهشت 87 - 14:47
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه گردای رو اینه فقط غم زندگیه این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه مشکل بی ساتاره ها یه کم ستاره چیدنه این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه جرم تمومشون فقط لذت آشناییه این روزا توی هر قفس تو خواب خونه جاریه این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
23 اردیبهشت 87 - 18:15
خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از این همه دروغ... خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه خسته ام از این مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دویدن... برای رسیدن...برای رسیدن به هیچ! خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق...از اعتیاد چشمانم به اشک. خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از این قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بیش نخواهی بود... قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد... چکشی که فقط خرد میکند..و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید چکش به دستان قمار فردا باشند خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل...خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه،خسته از شنیدن صدا در دل...که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد... خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم با تیشهء عشق خسته از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان ازاین سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوالرفتن عشق... خسته ام .. خستهء .. خسته
5 اردیبهشت 87 - 13:15
eyval dadash, kheeeeyli bahalii;)
28 فروردین 87 - 01:19
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین زمین و آسمان را واژگون، مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو آواره و ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که در همسایۀ صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعرۀ مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز می کردم پاره پاره در کف زاهدنمایان مسجدی صد دانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی تا که می دادم عزیز نابه جایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را ویرانه، بی صبرانه می کرد عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش به جز اندیشۀ عشق و وفا، معدوم هر فکری در این دنیای پرافسانه می کردم عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم؟! همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکارهای این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم؟! « معینی کرمانشاهی »
22 فروردین 87 - 09:53
به کورش،به آرش،به جمشید قسم به نقش و نگار تخت جمشید قسم که ایران همی قلب و خون من است گرفته ز جان از وجود من است بخوانیم این جمله در گوش باد چو ایران نباشد تن من مباد نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش ... مارا به ناز نازفروشان نیاز نیست، تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز؟... می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم. دل آدمی بزرگتر از این زندگی است و این، راز تنهایی اوست.من در اصل همانی هستم که تو در اصل هستی ... چند روزی ظاهری به خود می گیریم یکی زیبا یکی زشت ، یکی ثروتمند و یکی فقیر ، ... اما هرچه هستیم بیا که از اصل خود دور نشویم دوستدارت فرزام
__