تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
2 تیر 87 - 22:15
همیشه منتظر كسی باش كه اگه حتی توی ساده ترین لباسم بودی حاضر باشه تو رو به همه ی دنیا نشون بده و بگه كه : "این دنیای منه"
27 اردیبهشت 87 - 18:45
وقتی که نم نم بارون از روزهای رفته می گه وقتی که قطره اشکی از دلی شکسته می گه وقتی بوی خاک کوچه شوق کودکی میاره وقتی باد سرد پائیز تو رو یاد من میاره به خودم می گم که به عمرم چی گذشت چی برام مونده به جزء یه سرگذشت *** دیگه این شهر غریبه دیگه این کوچهء خلوت چیزی یادم نمیاره جز غم و نکبت و غربت نه روزام داره یه خورشید نه شبام داره یه ستاره توی عمر تیره روزا روز و شب فرقی نداره چه گذشت؟ چه گذشت؟ چه گذشت؟ حالا هر وقت که می بینم رفته مهر چی که عزیزه ...!! وقتی حتی خاطراتم دیگه از من می گریزه به خودم می گم که به عمرم چه گذشت ؟ چی برام مونده به جزء یه سرگذشت؟
5 اردیبهشت 87 - 13:15
eyval dadash, kheeeeyli bahalii;)
28 فروردین 87 - 01:19
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین زمین و آسمان را واژگون، مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو آواره و ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که در همسایۀ صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعرۀ مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز می کردم پاره پاره در کف زاهدنمایان مسجدی صد دانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی تا که می دادم عزیز نابه جایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را ویرانه، بی صبرانه می کرد عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش به جز اندیشۀ عشق و وفا، معدوم هر فکری در این دنیای پرافسانه می کردم عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم؟! همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکارهای این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم؟! « معینی کرمانشاهی »
22 فروردین 87 - 09:53
به کورش،به آرش،به جمشید قسم به نقش و نگار تخت جمشید قسم که ایران همی قلب و خون من است گرفته ز جان از وجود من است بخوانیم این جمله در گوش باد چو ایران نباشد تن من مباد نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش ... مارا به ناز نازفروشان نیاز نیست، تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز؟... می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم. دل آدمی بزرگتر از این زندگی است و این، راز تنهایی اوست.من در اصل همانی هستم که تو در اصل هستی ... چند روزی ظاهری به خود می گیریم یکی زیبا یکی زشت ، یکی ثروتمند و یکی فقیر ، ... اما هرچه هستیم بیا که از اصل خود دور نشویم دوستدارت فرزام
16 بهمن 86 - 21:27
من نمی خوام فقط داداشی باشم وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره." ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه
__