لیست توصیفنامه ها15 دی 84 - 02:27 | |
تارا جان کجایی
تو که رفیق نیمه راه نبودی
توکه بی وفا نبودی |
13 آذر 84 - 06:40 | |
عشق آنست که هر چه بیشتر ارزانی داری.سرشارتر شود
و هر گاه آنرا تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند.
برای من هیشه عجیب و اسرار آمیز بوده است که چرا آدمها این همه وقت صرف می کنند تا دلیلی برای نقطه ضعف های خود بیابند اگر همان زمان را صرف رفع نقطه ضعفشان می کردند قطعا موفق می شدند (سامرست موام)
یه روزی فكر میكردم بدون تو میمیرم
پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم
یه روزی فكر میكردم كنار تو میمونم
تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم
یه روزی فكر میكردم برام خیلی عزیزی
اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی
یه روزی فكر میكردم صادق و باوفایی
اما حالا میبینم از این حرفا رهایی
برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی
فقط می خوام خیلی زود از پیش من جدا شی
فقط بدون كه دیگه تو قلب من تو مردی
خیلی وقته میدونم قلبم و از یاد بردی
منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم
منم میخوام مثل تو با یكی آشنا شم
الان دیگه میفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز یه قطره آب بود
خداحافظ عزیزم.حال دلت خرابه
تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه
++++++++++++++++++++++++++++رضا+++++++++++++++++++++++++++++++++ |
4 آذر 84 - 06:15 | |
زندگی یعنی مرگ و مرگ هم یعنی زندگی پس درود بر مرگ
آموخته ام كه...
وقتی ، به هیچ طریقی قادر نیستم كمك كنم ، می توانم برای او دعا كنم
دیروز را چون خیالی پندار که گران بهاترین تجربه را به تو بخشیده و بس . امروز از خواب برخیز و با فراموشی کابوس دیشب با خردمندی گام بردار . تجربه یگانه معلمی است که نخست آزمون می گیرد و سپس تعلیم می دهد . پس او را گران بها دان و به جای افسوس ، از آن به نحوی شایسته بیاموز
آیینه وجود خود را کشف کن و سپس از زیبایی خود ، این هدیه الهی ، که فقط و فقط متعلق به توست لذت ببر . حال که زیبایی خود را شناختی از آن به خوبی محافظت کن ! به هیچ کس اجازه نده تا زیبایی گرانبهایت را به قیمتی ناچیز از تو بخرد.تنها آن را در اختیار فردی قرار ده که شایستگی سهیم شدن در آن را دارد ، قدر آن را می داند و با تو در محافظت از آن شریک می شود
بی کسی غریبه ای تو عالم خیال من ************** می خوام بگم به عاشقا که میرسن یه روز به همی
شکسته ام طلسم اون جادو گر زندگییم************** پر می دم اون کبو تر سفید وخاکسترییم
بار خدایا
من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری
من همچون تو را دارم که تو خود ان را نداری
خداوندا به خاطر همه نعماتت تو را شکر می گوییم
dostdare shoma reza oji |
19 آبان 84 - 23:59 | |
salam daram bar shoma azize danesh jo
omid daram hamishe khob bashid salamat
chera migid badbakht
az shoma khahesh mikonam
ke ono pak konid ?>
badbakhto migam
وقتی جوان بود همیشه از همه ایراد میگرفت و از پیرها اصلا خوشش نمی امد.
الان که پیر شده و بچه هایش او را در خانه سالمندان گذاشته اند فکر میکند که زمانه چه بد است و جوانها چه کم عقلند.!!! |
6 آبان 84 - 03:39 | |
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را!
اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند .
می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم.
چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است .
بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند .
روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند.
گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد.
گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند.
اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی.
هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر.
خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی...
ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری...
باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ...
فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی.
خورشید و ابر و باد،
می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی.
می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی،
تا روزی محو شوی،هیچ شوی
همچنان می ایستی و می خندی
و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند |
- 1
- 2








