
لیست توصیفنامه ها1 اردیبهشت 88 - 00:54 | |
از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشنهای زمستانیت کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
با این بهانه که بارانیت کنند
یوسف ! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانیت کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب کرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانیت کنند
|
31 فروردین 88 - 14:55 | |
خدا را بخوان؛ آنگاه كه میخوانیاش میشنود، آنگاه كه خطابش میكنی مخاطبت میشود، و سخن كه میگویی همسخنات میگردد، و آنگاه كه به آرامی گویی كه در گوشش نجوا میكنی بیدریغ از تو میپذیرد. پس در این لحظه است كه تو به سمت او گریخته أی و در آغوشش جا گرفته أی و در پیش رویش، رو در رو، رو در رو ایستادهای. ایستادهای در حالی كه میدانی و میداند كه به او نیاز داری؛ و چگونه نداند، چون اشك تو سراسر، نیازت را مینماید؟ و چون نگاهش بر تو میافتد به گرفتن آنچه كه دارد و میخواهی امیدوار میشوی. میداند كه چه میخواهی، و میداند كه در درونت چه میگذرد. میداند، حتی پیش از آنكه تو بگویی، و بر او پنهان نیست آنچه كه داشته أی و داری. میداند كه چه میخواهی بگویی، و زبانت را به كدام واژه میخواهی بگشایی و از آن كلمه چه منظوری داری؛ او، شك نكن، كه میداند كه چه میخواهی. خدای من! اگر رهام كنی چه كسی پناهم میدهد؟ و اگر پناهم دهی چه كسی مانده كه از او رها نشده باشم؟ خدای من! همه را به من بسپار، ولی من خودم را به خودت میسپارم. خدای من! بازگشته ام، و مانند نیازمندان عذر میخواهم، و میخواهم كه بپذیری، و میدانم كه میپذیری. خدای من! دست خالی برم نمیگردانی، و رشته امیدم را قطع نمیكنی، و نگاه نیازمندم را به ناز دیدارت نوازش میدهی. خدای من! اگر مرا نمیخواستی چگونه میتوانستم دعایت كنم، و اگر به من محبت نداشتی چرا هنوز دوستت دارم؟ خدای من! دوست دارم كه در پیش رویت بایستم، و از گناه و بیوفایی ام نگویی كه شرمنده شوم، بلكه از صفاو پاكی ومحبت وعشق خودت بگویی، تا لبریز از شور و سرتاپا معنویت شوم، آنی شوم كه تو میخواهی. خدای من! اگر بگویی خطاكاری میگویم كه تو بخشنده ای، و اگر بگویی كه آلوده گناهی میگویم كه تو خدایی، و اگر مرا در آتش دوریات تا ابد بسوزانی در میان سوختگان و به همهشان میگویم كه دوستت دارم. خدای من! منم؛ همان كوچك بیكس و ضعیف تنها، مرا خوب میشناسی؛ میدانی كه اگر از من رو برگردانی بیتو میمیرم. پس با من باش و با من بمان. خدای من! مرا از همه رها، و با خود آشنا كن، تا از همه چیز و همه كس گسسته و به تو پیوسته شوم، و نور تو را در درون خود ببینم… تا جایی كه از نور نیز بگذرم، و به بیكران بزرگی برسم، و آنگاه دستم را به گوشه أی از قدسیت تو گرفته و تا ابد آویخته بمانم. خدای من! ناامیدم مكن. یعنیكه مپسند كه دل لبریز امیدم رنگ ناامیدی ببیند. خدایا ! هرچه گفتهام برای تو بوده، و هرچه نالیدهام به خاطر تو بوده، و سراسر انگیزه و رغبتم تو بوده أی: فقط تو. پس حضورت را در دلم مداوم كن، و عهدت را در دلم پایدار ساز، و سپاست را فراموشنشدنی نما، و خودت را در چشمم بزرگ نشان ده؛ أی بزرگترین! خدای من! مرا چنان درنور وجودت غرق كن كه جز تو را نشناسم، و جز تو را نبینم، و به غیر تو تمكین نكنم. خدای من! تو خدای منی، مال من، و من بنده توام، و متعلق به تو؛ تو را برای من و من را برای خودت نگهدار؛ و اگر جز اینست دیگر لحظه أی مرا زنده نگذار… |
22 فروردین 88 - 12:16 | |
از بزرگترین هدایای خداوند......
شكیبایی با دیگران،عشق است. شكیبایی با خود، امید است. شكیبایی با خدا، ایمان است، چراكه بعضی از بزرگترین هدایای خداوند، دعاهای بیجواب است.
و من یاد گرفتهام از خدا تشكر كنم كه دعاهایم را با «نه» یا « حالا نه» پاسخ دهد.
او میگذارد كه سختیهای زندگی را تجربه كنیم تا درسهایی بیاموزیم كه در هیچ شرایط دیگری نمیتوانستیم یاد بگیریم.
یاد گرفتن این درسها به معنای انكار احساس ناراحتی نیست، بلكه یافتن مفهومی است كه در زیر آن احساس وجود دارد. اما خداوند هرگز به ما رویایی نمیدهد كه توان تحقق بخشیدن بدان را نداشته باشیم.
اما از این سخنان زیبا كه بگذریم، كه بیشك هر كدام در بخشهایی از زندگیمان كاركردهای خاص خودشان را خواهند داشت. آنچه از همه مهمتر است شناخت عقلانی و صحیح از زندگی و شخصیت خودمان است، كه حتی از ایمان نیز مهمتر است. ایمان بدون شناخت به احساس ورزیدنهای كور و افراطی میانجامد.
این دعا را همیشه دوست داشتهام: خدایا به من بینشی عطا كن تا آنچه را نمیتوانم تغییر دهم، بپذیرم و شهامتی، تا آنچه را میتوانم تغییر دهم و خردمندیای تا تفاوت میان آن دو را بازشناسم.
|
16 فروردین 88 - 07:55 | |
سال نو مبارك
پروردگارا، در آستانه ی سال نو دست نیایش به بارگاه بزرگواریت بلند دارم و به نیایش آستان پر مهرت پردازم.
پروردگارا، بخشش های دیرینت را سپاسگزارم و به داد و جهش و مهرت امیدوار.
سر نیاز به درگاه بی نیازت فرود آورم و از آستان بزرگی ات خواستارم تا مهری فرمایی که اندوه های دیرین را از یاد ببرم، بی مهری مردمان را ببخشایم، چشم از بدی ها بردارم و زیبایی ها و نیکی های جهان را ببینم. دل به آب و گل به اندازه بدارم و از فزونی جویی دست بردارم تا غم و اندوهم کم شود.
خدایا، دلی مهربانترم ده و روانی روشنتر تا به مهر و مردمی پردازم و دلهای مردمان را شاد سازم.
خدایا، فرزانه ترم کن تا جهانبینی بیاموزم و اندیشه های والاتر بدارم. توانایی ام ده تا لبی خندان و گفتاری شیرین بدارم و ناامیدان را امیدوار سازم.
پروردگارا، مرا یاری کن تا همیاری و همنوایی و همدلی بیاموزم و بزرگواری ده تا دستی باز بدارم و به سوی آنان که ندارند دراز کنم.
خدایا، مرا از بیدادگران و رشک بران نگه دار و همراهی ام کن تا بیدادگری نکنم و رشک نبرم، از کسی بد نگویم و به سخن بدگویان گوش ندهم و آنچه بر خود نمی پسندم بر دیگران روا ندارم.
خدایا، مرا از خودخواهی و خودرایی و خودبینی برهان تا در آتش دوزخ خود نسوزم.
خداوندا، خردمندم فرما تا تو را بشناسم و بندگانت را دوست بدارم. تنی سالم و دلی شاد عطا فرما تا گشایشی در زندگی بدارم و به ستایش و نیایشت پردازم و به یاری تو به دیگران مهر ورزم.
پروردگارا، خداوندا، ایران زمین را که زادگاه من و پدران من است، آزاد و آباد و سرافراز بدار.
اگر در این یک سال خوبی دیدید دعا کنید و اگر بدی دیدید به بزرگی دلتون ببخشید . |
13 اسفند 87 - 11:09 | |
تلنگر!
یه روزی یه فرشته کوچولو بوده... عاشق می شه. عاشق یه آدم روی زمین! هرچی بهش می گن که آخه مگه نمی بینی آدما دیگه آدم نیستن...؟! مگه نمی بینی دیگه اون عشقی رو که خدا بهشون داده گم کردن...؟
اما فرشته کوچولو فقط گریه می کرد و هر شب به دیدن معشوقش می رفت و یواشکی نگاهش می کرد... یه روز فرشته کوچولو رفت پیش خدا... گفت خدا جونم این همه وقته پیشتم، این همه وقته فرشته ام، حالا فقط یه چیز ازت می خوام. اونم اینه که...
یه مدت کوتاهی آروم موند و بعد با صدای خیلی یواش گفت اونم اینه که می خوام بالم رو ازم بگیری و من آدم بشم...
خدا فرشته کوچولو رو خیلی دوست داشت... بهش گفت این آدم ها دیگه اون آدمهای قبلی نیستند.
گفت که این آدم ها بلد نیستند از عشقشون مراقبت کنند. اما فرشته فقط اشک ریخت... تا این که خدا قبول کرد و بال های فرشته رو ازش گرفت و اون رو فرستاد که روی زمین زندگی کنه...فرشته خیلی خوشحال بود. حالا می تونست بره پیش اون کسی که هر شب یواشکی نگاهش می کرد و بگه که چه قدر دوسش داره...
فرشته به سوی معشوقش رفت، اون رو دید. هیجان زده بود و نا خودآگاه اشک می ریخت. یه لحظه به خودش گفت «حالا وقتشه...» و به سمتش رفت...
یه چند لحظه ای آروم جلوش ایستاد و یه کم نگاش کرد و گفت ببخشید یه حرفیه که باید بهت بگم... می شه...؟!
آدم بهش نگاه کرد و گفت بگو می شنوم... گفت « من عاشقتم... خیلی زیاد...» از این که به چشمات نگاه می کنم و عکس خودم رو توش می بینم ، احساس خوبی دارم. می شه بیشتر باهات باشم...؟! آدم اول تعجب کرد. بعد یهو با صدای بلند خندید... و راهش رو کشید و رفت...
فرشته سر جاش خشک شد... باورش نمی شد کسی که آنقدر «عاشقش بود» این جوری باهاش برخورد کنه. فرشته... باز هم اشک ریخت...
فردای همون روز دوباره به دیدن آدم رفت. از دور نگاهش کرد. جرأت جلو رفتن نداشت، اما... اما بازم یاد چشماش که افتاد ، به سمتش رفت... اما اون بلد نبود ... بلد نبود که چی باید بگه. کاش همون اول از خدا خواسته بود همه چیز رو هم بهش یاد می داد، اما خدا بهش گفته بود اگه بال هات رو بدی و بری، اگه بخوای آدم بشی، دیگه هیچ وقت نمیتونی فرشته باشی...
فرشته یاد حرف خدا افتاد که گفت «این آدم ها دیگه عاشق نیستند...» اما باز نزدیک آدم رفت و تو چشماش خیره شد و گفت من عاشق شما هستم. آدم این بار فقط بهش نگاه کرد و بهش گفت اگه یه بار دیگه سر راهم باشی... فرشته گفت اگه یه بار دیگه سر راهت باشم قول می دی دوسم داشته باشی...؟ نه نه! اصلاً دوسم هم نداشته باش. اجازه می دی فقط من دوست داشته باشم...؟
اما آدم نمی تونست معنی عشق اون رو درک کنه. بهش نگاه کرد و سرش داد زد و گفت هیچ وقت نمی خواد ببیندش...
فرشته سکوت کرد،شکوتی که حتی آسمان ها رو به گریه می انداخت...
باورش نمی شد...
اون عاشق کسی بود...عاشق کسی که حتی نمی دونست عشق چیه؟ از فردای اون روز هرچی منتظر معشوقش شد، اون دیگه نیومد...
اون دیگه هیچ وقت نیومد...
فرشته باز به درگاه خدا رفت... از خدا خواست کمکش کنه، اما خدا... خدا خیلی قبل تر بهش گفته بود که «این آدم ها ، آدم نیستند...» فرشته اشک ریخت... دوباره خواست بال داشته باشه، بازم می خواست برگرده و فقط شب بره معشوقش رو از پشت پنجره نگاه کنه...
اما اون دیگه بال نداشت و خدا... و خدا خیلی قبل تر بهش گفته بود که «این آدم ها، دیگر آدم نیستند...»
فرشته بازهم اشک ریخت... شب و روز اشک ریخت و فقط آرزو می کرد که باز فرشته باشه، بال داشته باشه و آدم رو فقط از پشت پنجره نگاه کنه... اما خدا خیلی قبل تر بهش گفته بود که « این آدم ها، دیگر آدم نیستند...» |
17 دی 87 - 01:31 | |
پس از امروز دریافتم, زندگی معجزه ی حیات است. زندگی با کلمه های من ساخته می شود و هر کلمه ای ردپای معجزه ای است. پس می توانم زیبایی را با کلماتم بیافرینم, هرگاه کسی خشم داشت بدانم به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است؛ هرگاه کسی نومید بود به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است؛ هرگاه کسی حسد می ورزید نیاز دارد که دیده شود؛ اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد مهربانی دریافت کند, و اگر کسی ستم می کند نیاز داشته دوست داشته شود؛ اگر کسی بخل می ورزد باید که بخشیده شود و همه این سایه ها در روح و روان ما نیاز دارند که عشق بر آن ها چون باران ببارد, ببارد و ببارد... |



















