لیست توصیفنامه ها26 تیر 87 - 18:18 | |
***یا علی گفتیم و عشق آغاز شد،مرغ دل آماده پرواز شد ، چون به شوق دیدنت پرواز کرد،صورتش چون غنچه گل باز شد ،هر چه بالاتر میامد بیشتردرعجب از حکمت این راز شد،در همه هفت آسمان ذکر علی با زبان عرشیان دمساز شد ***ولادت مظهرعلم و عزت ،عدالت و سخاوت و شجاعت،اسدالله الغالب علی ابن ابیطالب و هم چنین روز پدر بر شما دوست بزرگوارمبارک. *****شادباشید و پیروز در پناه خداوند**** غریبانه.... |
16 خرداد 87 - 09:24 | |
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیار و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
|
18 مهر 86 - 00:19 | |
صاعقه که آمد
چند ساله بودم انگار
حساب نمی دانستم
به لب، مداد می کشیدم جای سیگار
چشم که گشودی
زانو زدم
از سال هزاروسیصد وچشمانت سرریزم از توو بی خود از همه چیز
بگو از هزاره چشمانت چند فاجعه گذشته؟!
من که مدتهاست بزرگ نمی شوم.....
.
.
قشنگم ممنونم از تبریکت
فدای مهربونیات
|
9 مهر 86 - 13:11 | |
بالاتر از عشق
وقتى پاى عشق به میان مى آید، وقتى بنا بر این گذاشته مى شود كهخوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقتاست كه بناى زندگى براساس همان پیمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پایه گذارىمى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنایى و وفادارى از یاد نمى رود وبراى همیشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالایى هاى زندگى سخت وطاقت فرسا به نظر نمى آید.
آمنه شیخ زنى است روستایى كه سالهاست با عشق و امیدبه آینده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوانهمسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زیبا پاسخداده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گوید: من و موسى هرچند فامیل بودیم ولى زیادهمدیگر را نمى دیدیم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگىدر خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سایه اینسخت گیرى ها خودش را با شرایط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چندخواهر و برادر كمك مى كرد به همین خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر دیدهمى شد. یادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كاركند.آمنه به یاد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانشحلقه مى بندد.
- یادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد بهخانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خیلىكم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤولیت زندگى بربیاید من تا قبل از خواستگارىموسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولین بار عاشق شدم اما به علتاحترام و حیایى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگمى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در میان همه زبانزد بود. با اینكه سختى زیادكشیده بود ولى در سایه این سختى ها خوب پرورش پیدا كرده بود.
برق در چشمان آمنه مى درخشد یك روز با خواهرم در مورد محبت موسىحرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبتبدهیم. من و موسى ازدواج كردیم و یك سال و نیم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسىدر یك خشكشویى كار مى كرد.موسى خیلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانهمى آمد مرا با خودش بیرون مى برد به خاطر اینكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگمى شد به من توجه زیادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهیه كن برایمهدیه مى خرید، تمام تلاش موسى این بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشقكردن و محبت ورزیدن را در آن سالها یاد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنیاآمد او مثل یك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساسمى كردم مادرم در كنارم است و هیچ مشكلى ندارم.
خوشبختى من با تولد فرزند دومما بیشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در یك شركت سرایدار شد این باعث شد كه من واو وقت بیشترى در كنار هم داشته باشیم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بودیم خانهنیمه سازى خرید كه تنها زیرزمین آن ساخته شده بود، هرچند این زمین در جاىدورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بودیم.
زن به دو سال قبل برمى گرددبه یاد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بیرون رفته بودند ولى...
شهریورسال ۸۲ و روز نیمه شعبان بود. براى عروسى یكى از بستگان باید به قزوین مى رفتیم. باموسى و بچه ها سوار موتورسیكلت شدیم. هوا كم كم داشت تاریك مى شد. بعد از پمپ بنزیندر اتوبان در یك لحظه مینى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتوراز دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشیه منحرف شدیم. موسى براى اینكه اتفاقىبراى ما نیفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمین پرت شدیم و او محكم بهگاردریل برخورد كرد. با اینكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دویدم. او با صورت روىزمین افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانویش خون فوران مى كرد. با چادرمزانویش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانید چه حالى شدم. نیمى از صورت موسى نابودشده بود. موسى دیگر بینى نداشت. یعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من درحال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم. یك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتمكه صورت پدرش را ببیند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمعشده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پلیس آمد و گفت باید صبر كنى تاآمبولانس بیاید. گریه مى كردم. چادر عروسى را روى زمین پهن كردم با كمك چند نفرموسى را درون آن گذاشتیم به مأمور پلیس گفتم: نگذار بچه هایم یتیم شوند. موسى را درماشین پلیس گذاشتیم و به طرف بیمارستان شهید رجایى قزوین راه افتادیم. پزشكان او رادر آن حال كه دیدند گفتند زنده نمى ماند ولى با این حال او را به اتاق عمل بردندراهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زیر حنجره او را شكافتند وچشمش را تخلیه كردند. موسى دیگر صورت نداشت. به من گفتند باید پاى او را هم قطعكنیم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.
(تنفس از راه گلو)
خدایا من به عشق این مرد از روستا به تهران آمدم در این شهر غریبمرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدایا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودشایستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدایا به من مهلتبده تا بتوانم خوبى هایش را جبران كنم.
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى امرا دید گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند دیگر صورت ندارد. او را مى خواهىچكار؟
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودندتا سنگریزه ها از آن بیرون برود. موسى را به تهران آوردیم هیچ بیمارستانى او راپذیرش نمى كرد، مى گفتند فایده ندارد، مى گفتند باید ۳۰ میلیون تومان به حساببیمارستان بریزى.
بالاخره با وساطت یك پزشك موسى در بیمارستانى بسترى شد. یكمتخصص بعد از معاینه موسى گفت باید فوراً یك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم راجراحى كردند.
تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روزشروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برایش خواندم. از عشق وتنهایى ام برایش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اینكه بلایى سر من و بچه هانیاید خودش را فداكرده است. در یك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را دردستانم گرفتم. صدایش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرشرا تكان داد. اشك هایم مى ریخت و من به خاطر اینكه خدا نور امید را به قلب منتابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتمو براى شوهرم دارو مى خریدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بینى اش بهشدت آسیب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زدیم. همان موقع درپاى او پلاتین گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پایین تخت موسىپتویى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اینكه اگر موسى در نیمه شب دردداشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر دیگر نخرا به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من وموسى را ببینند. یكبار یكى از آنها گفت: ما با این شغل و درآمد و موقعیت هیچوقت اینقدر مورد توجه نبوده ایم. خوشا به حال شوهرت كه اینقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكترشاید شما هیچوقت مثل موسى خوب نبوده اید. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نهفك بالا داشت نه بینى و نه كام. هوا مستقیم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود وترك هاى عمیق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اینكه موسى متوجه نشود كهچه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشیدم مبادا كه عكس خودش رادر شیشه ببیند. یك روز با اصرار گفت: آمنه یك آینه به من بده.
در یك لحظه ماندمچه كنم. به او گفتم: قبل از اینكه آینه بدهم باید به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى وآنهارا باور كنى. به موسى گفتم از دیدن چهره ات نباید ناراحت شوى و امیدت را ازدستبدهى. مهم این است كه براى من هیچ چیز عوض نشده است.
موسى آینه را گرفت. چند دقیقه شوكه شد و بعد شروع به گریه كرد. روىصورتش دست مى كشید. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
بهاو گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه باید ادامه اشبدهیم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هایم را ندیده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو بهخانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هایت را ببینم.
یكى ازپزشكان براى بینى او پیوندى زد آنها مى خواستند از این طریق هوا داخل دهان موسىنرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پیوند بگیرد. بالاخره موسى حرف زد و توانستچیزى بخورد. خوشحال بودم كه او دیگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ماه و نیمطول كشید تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد ازتخفیف زیاد هزینه بیمارستان را ۸ میلیون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كردیم وبه خانه برگشتیم. موسى دیگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرضبود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زیرزمین مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پیدامى كرد. ۴۰ كیلو وزنش را از دست داده بود. یك سال و نیم گذشت و موسى دیگرنمى توانست به این وضعیت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمككند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى باید زندگى مى كرد. روحیه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نیمه شب پایش را ورزشمى دهم. گاهى گریه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسهكند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بینى در مجراى تنفسى ودهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هایش هیچكس را ندارد. مى دانم...
زن ساكت مى شود. دو مروارید بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمین هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام این مشكلات از سال قبل براى اینكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براىآمنه دركنار او گرم ولذت بخش است باردیگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰هزارتومان كه از بیمه مى گیرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا درخانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم برویم كه موسىمى گوید:
- این زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اىداشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بیرون مى رفتم و براىراحتى این زن بزرگ لقمه نانى سر سفره میاوریم |
22 شهریور 86 - 20:24 | |
دلتنگ تو بودم باز، در پنجره ی فردا
تا آنکه تو را دیدم ، در کوچه ای از رویا
تصویر تو بود انگار، یا موج صدایت بود
چون ماه قدم می زد، در کوچه شب تنها
یک قصه تکراری ست، آشوب دل شاعر
شوریده و آشفته ست، روز و شب این دریا
بی واژه - فقط با چشم - گفتم: تو که هستی؟ ها؟
لبخند زدی یعنی: یک عاشق بی پروا
می گفتی و می رفتی، می رفتی و می گفتی:
آتش زدیم شاعر، با این غزل زیبا!
بین خودمان باشد، این مصرع پایانی
لیلای منی امروز، مجنون توام حالا
.
.
.
|
2 مرداد 86 - 21:40 | |
دیونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟
گفتی : بیا زندگی خیلی زییباست ،
دویدم !
چشم فرستادی برام تا ببینم،
که دیدم !
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوب روون نعناش چیه ؟
این همه راز ،
این همه رمز،
این همه سر و اسرار معماس؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟
نه والله ؟
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟
نه باالله ؟
پریشونت نبودم ؟
من حیرونت نبودم ؟
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه ،
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه ،
گفتی : ببند چشمات وقت رفتنه !
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه !
چشمای من آهن زنجیر شدن !
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف ! زنجیرت رو بنازم !
چشم من انجیرت بنازم !
دیونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه ؟
استاد حسین پناهی |











