تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
21 اردیبهشت 86 - 21:46
آناهیتا جان خیلی خوش اومدی امیدوارم در سال نو لحظه لحظه زندگی قشنگت سرشار از معجزات الهی و باور نکردنی باشه نازنینم
1 فروردین 86 - 07:52
سلام دوست عزیز من ضمن عرض تبریك سال جدید امیدوارم سال خوبی را در كنار خانواده خود داشته باشیدو از شما دعوت می كنم از وب لاگ شخصی من بازدید نمایید ونظر خود را جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگم اعلام نمایید http://www.shahrokh.coo.ir سال 1386 مبارك با تشكر شاهرخ افشار 28/12/1385 یه شب... یه دل تنگ... یه یاد كهنه... یه یار قدیمی... دیشب وقتی كه صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم كه خودتی... داره باورم میشه كه از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من كه یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است... دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم... دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود.... همیشه ازم دور بودی.... همیشه.... دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.... دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت... دیشب دلم هوات كرده بود.... دیشب... اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت.. دیشب شب بدی بود... واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده ) اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... یه تصمیم جدید گرفتم... یه قلم... یه كاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده... نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینكه..... هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من یه پاكت نامه... یه عكس یادگاری... یه دل شكسته... یه دست لباس... راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... كنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ریختم... خاك ... خاك... خاك یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ... حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...
22 اسفند 85 - 03:03
خوش اومدی آنی جان
4 بهمن 85 - 01:11
ناگهان دیدم که دور افتاده ام از همرهانم مانده با چشمان من- دودی به جای دودمانم ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی دیدم آوخ...قرنها راه است ازمن- تا زمانم ناشناشی در عبور از سرزمین بی نشانی - گرچه ویران ، خاکش اما آشنا با خشت جانم ها... شناسم : این همان شهر است – شهر کودکی ها- خود شکستم تکچراغ روشنش را با کمانم میشناسم این خیابانها و این پس کوچه ها را بارها این دوستان بستند ره بردشمنانم آن بهاری باغها واین زمستانی بیابان! زآسمان می پرسم : آخر من کجای این جهانم؟ سوز سردی می کشد شلاق ومی چرخاند و- من درد را حس می کنم ، - در بند بند استخوانم می نشینم ،از زمین سرزمین بی گناهم مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم خیره بر خاکم که می بینم ز کرت زخمهایم می شکوفد سرخ گلهائی شبیه دوستانم می زنم لبخند و بر می خیزم از خاک و- بدینسان می شود آغاز فصل دیگری از داستانم
29 دی 85 - 04:04
به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است، پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است كه خبر می آرند، از گل واشده دور ترین بوته خاك. روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است كه صبح، به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست ... و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است. ... به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا كه ترك بر دارد چینی نازك تنهایی من. _ _‌ _ _ _ _ _ _‌ _ _ _ _ _‌ _ _ _ _ _ _‌ _ _ _ _‌ _ _ _ _ _ _‌ _ همه می دانیم : ریه های لذت پر اكسیژن مرگ است ...! "سهراب سپهری "
15 دی 85 - 01:31
از جنگ بی شکوه احساس اندک دارم اما انچه به تمامی در می یابم ، عشقی است که آرزوی هگان است از کشمکشهای دائمی احساس اندک دارم اما آنچه به تمامی در می یابم آرزوی با هم بودن است از جنگ فقط برای آنکه جانب به در برم احساسی اندک دارم اما انچه به تمامی دریافته ام چیزی است که در این بازی نهفته است شگفت انگیزی زندگی با آگاهی به ناپایداریش در جرات تو شدن ، در شجاعت من در شهامت شادی شدن ، در روح شوخی در شادی بی پایان خنده در قدرت تحمل درد نهفته است. "احمد شاملو "
__