تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
28 اردیبهشت 86 - 23:22
*عشق - دوست داشتن* دوست داشتن از عشق برتر است ... عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر بچشم می بینند که به پهنا ی دشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن، « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است.
6 اردیبهشت 86 - 18:44
بار دیگر چشمان خسته ام را می گشایم زندگی ام توخالی به جا مانده و خاکسترها به تمامی درون ام را آکنده اند. دیشب امید داشتم و آرزو کردم تا در خواب بمیرم اما هیچ تسکینی نصیب ام نشد آیا این رنج هیچ گاه به سر نخواهد آمد؟ عطر افسون کننده ی زمستان و نفس سرد و دلگیر او هم چنان مرا در تسخیر خود دارد. آن گاه نیمی از من به جانب کوهستان تاخت و نیم دیگرم در آغوش بادها اوج گرفت به سوی مکانی که فرشته ها سقوط کرده بودند و خاک بر بال هایشان قی می کرد. روح من آن افق پریده رنگی بود که او بر آسمان نقش زد. او تاریکی ست. از برج سردم در آسمان هم چون پرنده ای او را دیدم و ان گاه که از جانب شمال سقوط کرد، پرواز کردم و در آغوش اش گرفتم. او را بردم به آن جا که تا به ابد برف می بارد، و او جنگل جن زده را نشان ام داد. در کاخی از چوب بلوط به هم پیوستیم، فارغ از هم زندگی و هم مرگ. روزی آتش در چشمان اش شعله ور شد و روح ام را از سینه بدرید و بیرون آورد با قلبی خون چکان به برج سردم پرواز کردم تا دیگر هیچ گاه از آن نگریزم و تا همیشه در برکه ی مرگ بیاسایم. فرو افتادن شب را دیدم که هم چون رودی از اشباح مرا به خود می خواند آوازی خواند برایم از فریادهای هزار کلاغ که با پروازشان آسمان را تیره کردند و خورشید را غرقه ساختند. دیگر هرگز به خورشید اعتماد نخواهم کرد، هرگز. به دوردست ها به درون جنگل گریختم تا خورشید را بیابم، صدایش زدم: "نمی خواهم فراموش شوم... هرگز نمی خواستم انسان باشم. هرگز!"
21 فروردین 86 - 04:31
چه اسارت بی افتخاری است در بند این و آن بودن در كنار خانه ی من شهری است كه در ان بی افتخارترین اسیران جهان زندگی می كنند... [بدرود]...
5 فروردین 86 - 23:55
من در هبوط سرنوشتم گم نخواهم شد د رخلوت تنهای خود کژدم نخواهم شد گفتی که آدمها به ناچاری دچارند من تا ابد مانند این مردم نخواهم شد عید بر شما مبارک www.berahma.com
26 اسفند 85 - 18:24
pisha pish in norooze bastani ro be shoma va khanevadeye mohtarametoon shad bash migam omidvaram hamishe shad o khandan bashid
22 اسفند 85 - 06:22
سد سیوند ؛ پاسارگاد را ویران می کند !!! آب بر گور نیاکانم مبند کاخ جاوید مرا ویران مکن آبروی آب را این سان مریز مهر و ناهید مرا ویران مکن بشکن این سد هراس انگیز را تخت جمشید مرا ویران مکن
__